داستان بلند دو منظره نخستین اثر منتشر شده غزاله علیزاده بعد از انقلاب است. چندی با خبر شدم این داستان  به فرانسه ترجمه شده و در دست انتشار است.

دو منظره نخستین بار در انتشارات فاریاب به چاپ رسید. قبل از آن بیژن الهی اشراق‌ها، ترجمه شعرهای رمبو را برای چاپ به ما در این انتشارات سپرده بود. غزاله در آن زمان در مشهد زندگی می‌کرد. روزی بیژن از رمان تازه‌ او خبر داد، نام داستان را نمی‌دانست.

چند روز بعد با غزاله به دفتر انتشارات آمد. اولین باری بود که غزاله را می‌دیدم. زنی سیاهپوش، سی و چهار- پنج ساله، باریک و بلندبالا بود. نشستند و از هر دری صحبت کردیم. مجلس بیشتر در دست بیژن بود، مثل همیشه با چنته‌‌ای پر از نکته‌های ظریف ادبی و هنری از بار سنگین اخبار سراسر زد و خورد روز می‌کاست. غزاله اما برخلاف شناختی که بعدها از او پیدا کردم خشک و جدی بود. بعد از مدتی شاید به خاطر گرما روسری‌اش را جمع کرد دور سرش، به مدلی که مخصوص خودش بود و من جای دیگری ندیده بودم. 

کتاب را گرفتیم و قرار شد چاپ کنیم. همکاران من بهزاد رحیمیان و فرخ معینی مثل خودم با معدود داستان‌های منتشر شده غزاله در قبل از انقلاب آشنا بودند، پیشاپیش می‌دانستیم با چه کاری مواجه‌ایم. غزاله با وجود آشنایی با نویسندگان و شاعران صاحب نام و نشست و برخاست با بزرگان شعر و داستان به طیف و گروهی تعلق نداشت، با همه می‌جوشید و مهربان بود اما جذب نمی‌شد. 

بعد از تحویل داستان معلوم شد نام قطعی ندارد، درست یادم نیست نام موقتی داشت یا نه، ولی قرار شد در بازگشت به مشهد و تا آماده شدن نسخه چاپی نامی برای کتاب پیدا کند.

کتاب آماده شد و من یک روز به مشهد زنگ زدم. در این فرصت داستان را خوانده بودیم. غزاله یکی دو اسم پیشنهاد کرد، چنگی به دل نمی‌زد، خودش هم می‌دانست، گفتم باز هم زنگ می‌زنم، دو سه هفته گذشت و باز چند نام دیگر که بد نبودند و از بینشان فقط آخری به یادم مانده که  به نظرم خوب  نبود، خودش هم همین احساس را داشت.

داستاهایی هستند که اسم‌شان قبل از خودشان به ذهن نویسنده می‌رسد، داستان‌هایی اسم‌‌شان در میانه راه پیدا می‌شود و داستان‌های کم‌تری تا نقطه پایان بی اسم می‌روند، این یکی ظاهراً از آن موارد بود، فکر کردم بهتر است مدتی او را به حال خود بگذاریم.

 اما و عجب این‌که بعد از خداحافظی نومیدانه روز بعد در همان ساعت زنگ تلفن به صدا در آمد. غزاله بود، نام داستان را پیدا کرده بود، دو منظره. 

خیلی خوب بود، به حال و هوای داستان می‌خورد، دوستان همه پسندیدند.

آیدین آغداشلو طرح جلد بیشتر کتاب‌های فاریاب را می‌کشید، خیلی هم سریع کار می‌کرد، بعد هم خودش به چاپخانه می‌رفت و گاهی بیشتر از وقتی که صرف خود کار کرده بود با وسواس زیاد بر مراحل چاپ تک تک رنگ‌ها نظارت می‌کرد و با مسؤولان چاپخانه سر و کله می‌زد.

دو منظره بعد از انتظاری که برای اسمش کشید خیلی زود جلد زیبا و مناسبی پیدا کرد، سال پیش یک بار میان حرف‌ها از بهزاد صحبت به داستان دو منظره کشید، این طور که می‌گفت جلد دو منظره اتفاقاً اختصاصی نبود، جزو مجموعه‌ای‌ از کارهای آیدین بود، این نشان می‌دهد گاهی یک نقاشی، یک شعر، قطعه‌ای‌ موسیقی، چنان به هم می‌خورند که انگار برای هم ساخته شده اند.


 

 

Aziz Motazedi Official Web Site. All Rights Reserved