عزیز معتضدی



پرستـــــو 

ساعت پنج صبح یا كمی زودتر شهاب از خواب پرید. او كه عادت به سحرخیزی نداشت با شگفتی در رختخواب غلتی زد و به صدای دور و غریب پرنده ای بر شاخه درخت گوش داد. چكاوك بود كه شادمانه طلوع صبح و آغاز روز دیگری را نوید میداد. احساسی شیرین مثل یك رویای هوس آلود از ذهن شهاب گذشت. حالا همه پرنده ها با هم میخواندند. عجب موسیقی لطیف و باشكوهی. این همه پرنده از كجا آمده اند. این همه شور و غوغا برای چیست. آیا طبیعت این قدر به راستی هماهنگ و زیبا و مهربان و بسامان است، یا او بی آنكه بداند چشم بر بهشت برینی باز كرده كه وعده اش را در آسمانها داده اند. آخر به شهادت سپیده سحری و غریو شادی این پرندگان وحشی تو را به خدا نگاه كن كه چه جشنی برپاست. . . !

باور كردنی نیست. پس این همه پرنده بیخ گوشش هر روز صبح با چنین سروصدایی دمیدن روز و زندگی دوباره را جشن میگیرند و او همه این دقایق و ساعتهای بعد از آن را در خواب است، اما چطور . . .

اما چطور میشود در میان این همه سروصدا خوابید؟ خوابی كه تنها راه گریز از كابوس روزهای گرم و خفقان آور این تابستان فاجعه بار است.

پس او بار دیگر به عالم رویا پناه میبرد. یعنی اگر بهتر گفته باشیم پلكهایش را برهم میگذارد و با حسی مبهم، گرم و نرم دل به هوسی میدهد كه چنین بی محابا به ساعت خوابش رخنه كرده و نهایت این كه روحش را تسلیم غرایب این هوس میكند. پرنده ها هنوز میخوانند. چیزی نمیگذرد كه او هم بی اختیار در میان شور و غوغای ناخوانده این مهمانی عاشقانه به زبان واژه ها با آنها هماوا میشود. بدیهی است كه ترتیب واژه ها با معیارهای زمان هوشیاری و معانی حقیقی شان نمیخواند، ولی مرد رویابین به قواعد و حقایق عالم محسوسها وفادار نیست. او با لذت واژه های نامفهوم و دلفریبش را مثل نیازی عاشقانه زیر لب تكرار میكند و میداند كه دارد به خودش وعده ای میدهد.

زمانی خوش كه مدتش معلوم نیست بر این منوال میگذرد، آن قدر كه صداها به تدریج رو به كاهش میروند، یا او بر اثر سنگینی خواب دیگر نمیشنود. عالم نامحسوس و سكوت ژرف و مرموز بر او چیره میشود و در حالت خواب و استراحت ساعتهای اول صبح را مثل همیشه از او میرباید.

حالا ساعت نه صبح است. شهاب به عادت معمول از خواب برمیخیزد. برای گذاشتن كتری و دم كردن چای به آشپزخانه میرود. یك روز معمولی مثل روزهای دیگر آغاز میشود. جز این او هیچ احساسی دیگری ندارد. اصلا به یاد هم نمیآورد كه صبح زود از خواب پریده، اما آن وعده شیرین، دور از گزند استدلال و قوانین مرسوم عالم بیداری در گوشه های امن و عصیانی روحش حتی از چشم خودش هم پنهان مانده است.

از قضا قصه ما هم درباره همین وعده شیرین و تاثیر لطیفی است كه در زندگی آینده شهاب گذاشت. بنابر این موضوع را از همین جا دنبال میكنیم كه او بعد از خوردن صبحانه با شتاب از خانه بیرون میرود تا روز دیگری را در كنار محجوب كارشناس ارشد اداره آغاز كند. این دو در واقع از روزی كه نماینده ویژه دادگاه اداری به دیدارشان آمد و پس از یك ارزیابی سریع مدیران سابق را به پاس پیروزی انقلاب اخراج و كارمندها را با وعده بازخرید سالهای خدمت از كار اداری معاف كرد و برای راهپیمایی به خیابانها برد، به حكم همان نماینده ماندند تا تعیین قطعی تكلیف اداره از وسایل و اموال دولت مواظبت كنند و شریك غم هم در این تنهایی و انزوای ناخواسته شوند. به هر حال شهاب محیط كسالت بار و سوت و كور اداری را به لطف كارشناس ارشد كه با وجود همه اختلاف نظرها مردی شریف و همدل بود به ماندن و نشستن در خانه ترجیح میداد، بخصوص از وقتی كه همسر جوانش رخساره او را ترك كرده بود تحمل آن فضای سرد و خالی از نشانه های زندگی را نداشت. پس در اینجا خوب است تاكید كنیم كه شتاب هر روز او به محض صرف صبحانه برای بیرون زدن از خانه نه به دلیل وقت شناسی و مسئولیت اداری و نه لذت بیمارگونه از جنگ و دعوای هر روزه با رفیق شریف و همدلی است كه این نماد مجسم جوانی و بی قراری و فریاد را به شكیبایی و مدارا دعوت میكند.

اما اختلاف در چیست؟ این دو كه ناخواسته در یك قایق كوچك میان اقیانوس پرتلاطم گرفتار شده اند، چطور است كه نمیتوانند با هم موافق باشند. محجوب میگوید باید به نظر اكثریت احترام گذاشت. شهاب توصیه كارمند ارشد را پیشاپیش پذیرفته است، ولی باور نمیكند كه به این سادگی آنها را به حاشیه جامعه رانده اند، گرچه رادیو هر روز صبح افراد روشنفكر و مردم آزادیخواه را براساس یك آمار غیرقابل اعتماد در حدود نیم درصد از كل جامعه كشور تخمین میزند و آنها را ضدانقلاب و لاجرم عامل بیگانه میخواند، او نمیتواند بپذیرد كه به این سادگی در اقلیت قرار گرفته است. در حالی كه محجوب ظاهرا با این مساله به خوبی كنار آمده، یعنی از وقتی كه مسئولان اداره آنها را مثل بسیاری از سازمانها و دوایر دولتی سابق به حال نیمه تعطیل رها كرده اند، با خیال راحت دفترچه پشت گلی شعرهایش را روی میز گذاشته و هر روز در كمال كنجكاوی و درانتظار پایان نامعلوم بازی خطرناك انقلاب بیتهای تازه ای در ستایش صلح و آزادی میسراید و اوراق شخصی خود را غنی تر میكند. البته برخلاف شهاب از وظایف اداری هم غافل نیست، بلكه در همه موارد درست مثل همه سالهای گذشته با دلسوزی و جدیت كار خود را دنبال میكند. با این كه دولت گاهی حتی از پرداخت حقوق ماهیانه كارمندان به بهانه شرایط دشوار انقلابی سرباز میزند، او حتی هزینه ماموریتهای اداری و سفرهای فصلی اجباری را هم از جیب خود میپردازد و به این ترتیب بهانه به دست شهاب میدهد تا به راستی هیچ كاری نكند جز ریشخند او كه آخر وقتی همه دارند از كشور فرار میكنند و وارثان قدرت به جان هم افتاده اند چه معنی دارد كه تو پرونده های راكد را به جریان میاندازی، از شرایط نامناسب كوچ پرندگان مهاجر گزارش تهیه میكنی و بر نسل رو به انقراض پلنگهای درمانده بیابان دل میسوزانی و بعد هم لطفا اگر گوش ات با من است بگو چرا گوش ات اصلا بدهكار این همه توهین و تحقیر سیل راهپیمایان هر روزه در خیابانها نیست. یعنی از وقتی كه این موج سرخوش از زنگ فراغت انقلابی به خیابانها ریخته اند تو هم با خیال راحت به دفترچه پشت گلی شعرهایت پناه برده ای و از صلح و آزادی دم میزنی؛ در حالی كه مصائب كم نبود، جنگ هم سرتاسر كشور از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب را به كام كشیده آتش در خرمن اقوام انسانی انداخته و تو هنوز به شمال و جنوب و شرق و غرب میروی به امید این كه گوشهای شنوا را متوجه خطر آلودگیهای محیط زیست و زوال حیات وحش كنی و مگر نمیدانی همه این كارها پوچ و بی معنی ست و چطورست كه غمی هم به دلت راه نمیدهی وقتی كه میبینی نمیتوانی به من بگویی كه من به تو چه بگویم. . .

اما نقد شهاب از شیوه های تفكر اخلاق همكارش در این چند كلمه خلاصه نمیشد. كارمند ارشد از حاصل سالهای طلایی دلارهای نفتی یك ماشین فیات مدل ماقبل میلاد مسیح نصیبش شده بود كه آن را همراه جواهرات بدلی همسرش از ترس چشم بد در گوشه ای پنهان كرده و روزها با اتوبوس به سركار میآمد. در حالی كه شهاب رنوی قراضه اش را همه جا با خود میبرد و از آنجا كه پولی در بساط نداشت تا به موقع آن را تعمیر كند، گذاشته بود تا روزی كه ماشین خود به خود از كار بیفتدد و آن وقت در كمال خوشبختی برای همیشه در خیابان رهایش كند. از طرف دیگر سه ماه اجاره خانه اش عقب افتاده بود كه البته در شرایط انقلاب امری طبیعی و موجب افتخار صاحبخانه محسوب میشد. با این حال در چنین شرایط نابسامان زندگی بخشی از آخرین حقوق ماهیانه اش را به محجوب قرض داده بود تا كارمند وظیفه شناس آن را همراه با پس انداز اندك خودش خرج سفر كارشناسی جهت سرشماری سالانه گرازهای خراسان و گوزنهای بویراحمد كند.

این افكار شهاب را آزار میداد. از طرفی آشنایی با چند شاعر و هنرمند معتبر كه تازگی پایش به محفل آنها باز شده بود، او را متوجه سطح نازل شعرهای رفیقش كرد. جالب این كه محجوب در مقابل این انتقاد هم واكنشی نشان نداد. او خود را شاعر نمیدانست، همین قدر كه از سر تفنن شعر نو به سبك خواجوی كرمانی و منوچهری دامغانی در ستایش عدالت و آزادی میسرود و به زعم خودش تسلای خاطر و رضایت روانش را تضمین میكرد چیز دیگری نمیخواست. هر چه باشد این دو اخلاقشان زمین تا آسمان با هم فرق داشت. شهاب حیرت میكرد و محجوب لبخند میزد. شگفت این كه دو همكار با این همه اختلاف سلیقه از دوستی با هم و از مشاجره های وقت و بی وقت به یك اندازه لذت میبردند. شاید علت همان تنهایی و انزوایی بود كه به هر دو تحمیل شده بود.

حالا در اوج گرمای كشنده این تابستان خفقان آور كه بار دیگر در مقابل هم نشسته اند، محجوب در حال تنظیم گزارش سفر تحقیقی به شمال و جنوب كشور است، و میخواهد به هر ترتیب ممكن صدایش را به گوش مسئولان كشور برساند. شهاب با خشم و ناراحتی طول و عرض اتاق را طی میكند و در افكار دیگری غوطه میخورد. اما حرفهای محجوب به راستی شنیدنی ست. او با سند و مدرك و عكس و تفصیل به شیوه علمی مخصوص خودش توضیح میدهد كه چگونه ارتش داوطلب انقلابی با بیست میلیون عضو افتخاری زیر سن قانونی به بهانه كشیدن جاده برای روستاها مسیر رودخانه ها را تغییر میدهند. آب كرخه و كارون را در باغهای میوه افراد انقلابی سرازیر میكنند و رود اترك را در باغچه افراد دیگری میریزند و از همه بدتر هر جا دلشان خواست سد میزنند و خشكسالی انقلابی را بر كشاورزان و توده های همیشه در صحنه كه صاحبان اصلی انقلاب معرفی شده اند و سرمایه های ملی میهن بلا زده اند تحمیل میكنند. بله، اوضاع نابسامان است و در این شرایط هزارها پرنده مهاجر هم در راه هستند. اما این لشكر صلح وقتی كه در حدود یك ماه دیگر از سیبری و مینسك و مالزی و استرالیا و جاهای دیگر به دشت ارزن برسند، میبینند كه به جای آبگیرهای سابق و تالابهای خشكیده باید در انبارهای بی سر پناه اسلحه اسكان كنند و این وضع هرج و مرج بدون شك نه به نفع مرغان هوا و نه به نفع مردان انقلاب و اموال آنها و نه به نفع طبیعت و هیچ یك از ساكنان زنده آن است.
شهاب با خشم خودش را باد میزد و در حال شنیدن این گزارش تكان دهنده بی صبرانه منتظر ساعت دریافت سهمیه برق روزانه بود كه بتواند لااقل كولر را روشن كند. دلش به حال رفیقش و بیش از او برای خودش میسوخت. سخت بود روزهایی كه میتوانست با عشق و شادی سپری شود، یك روز صبح چشم از خواب باز كنی و بسترت را خالی از دلدار زیبایت ببینی. و بعد هم روزهای سرخوشی و شكوفاییت زیر این سقف طبله كرده میان این دیوارهای بی روح رنگ رو رفته و در كنار این مرد محتاط كه سالهای جوانی را پشت سر گذاشته و با موهای جوگندمی و چشمهای بی فروغ و دلخوشی های حقیر تو را به شكیبایی و مدارا با چنین فاجعه های وحشتناك هر روزه ای دعوت میكند كه خودش هم به وحشتناك بودن آنها معترف است. شهاب با خود میگفت، اما در بیست و پنجسالگی نباید به این مصیبت تن بدهم. من جوان هستم و برومند. باید جواب این انقلاب را با یك انقلاب دیگر بدهم، ولی چگونه. . .

هنوز دو سال بیشتر از ازدواجش با رخساره نمیگذشت. سال اول دختر جوان خانواده اش را به خاطر عشق او رها كرد و چهارماه پیش هم او را به خاطر عقاید انقلابیش تنها گذاشت. محجوب اینها را میدانست و به شهاب میگفت طبیعی ست كسی كه به خاطر عشق چشم از ثروت هنگفت پدری میپوشد، این یكی را هم به عقاید انقلابی بفروشد. این موضوع البته به قصه ما مربوط نیست، ولی هنوز چهار ماه از همین تاریخ وقت لازم بود كه ماموران عقیدتی سیاسی جبهه ها همسر او را همراه صدها داوطلب دیگر به نام ستون پنجم دشمن شناسایی كنند و با وعده رسیدگی به پرونده شان در اولین فرصت فراغت از جنگ موقتا به پایتخت و آغوش گرم خانواده برگردانند. در واقع خانواده رخساره تازه داشتند با ازدواج دختر و داماد یك لاقبایشان كنار میآمدند كه این اتفاق افتاد. رخساره در بازگشت دید كه خانه بزرگ پنج اتاق خوابه پدری در شمال شهر به حكم پسر بقال محله تبدیل به آپارتمان نقلی قشنگی در خیابانهای مركزی شهر شده كه البته خیلی هم نقلی و جمع و جور نبود، چون پدرش در زندان بود و مادرش به هر حال میتوانست در این فضای كوچك به هر تقدیر دست و پایش را دراز كند. از آن پس دختر جوان نازپرورده تصمیم گرفت به جای كمك به مجروحان جنگی و نكو داشت شعارهای انقلابی هر طور شده خانه پدری را از پسر بقال كه از كودكی به شرارت معروف خاص و عام بود پس بگیرد. حالا او در راه آزادی پدر و ادعای مالكیت خانه و رفع اتهام جاسوسی برای دشمن در جبهه های جنگ به كجا رسید و چه كرد و حوادث بعدی به چه ترتیب رقم خورد، همانطور كه گفتیم موضوع قصه ما نیست.

پس برمیگردیم به روزهای گرم تابستان فاجعه باری كه شهاب با تنهایی و انزوای ناخواسته دست به گریبان است. اما از همه این نگون بختیها و بحثهای بیهوده با محجوب كه بگذریم گاهی نیز وسایل انبساطی نامنتظر در عصرهای دلپذیر و كمیاب فراهم میشد. برگ عیشی ورق میخورد كه مایه تسلای دل بی قرار مرد رویابین بود. این فرصتهای باد آورده كه به ضرورت شرایط انقلاب فاقد مقدمه چینیهای معمول پذیراییهای رسمی بود در محفل پرستو دست میداد. جایی كه او میتوانست پس از رفتن مهمانهای ناخوانده در صورت تمایل كمی بیشتر بماند و دقایقی را در آرامش و فراموشی سپری كند. اما این پرستو كه اتفاقا موضوع قصه ماست یك پرنده نبود.

او زنی بود هنرمند، از بستگان نزدیك رخساره كه در آن تابستان گرم و خفقان آور نزدیك سی و پنج سال از سنش میگذشت. نسبت به شهاب و تنهایی و نابسامانی او عمیقا حساس بود و در هر فرصتی دلداریش میداد. میگفت با شناختی كه از روحیه و اخلاق رخساره دارد مطمئن است كه هیجان تب آلود و آرمان گرایی معصومانه او به زودی جای خودش را به واقع بینی خواهد داد و در این صورت دختر جوان پی به ارزش عشق و زندگی زناشوییش خواهد برد. شهاب به این استدلال چندان اعتماد نداشت، یا دست كم در آن لحظات ترجیح میداد درباره چیزهای دیگری حرف بزنند، اما از بخت بد به روشنی میدید كه زن دلربا به او مثل بچه ای نابالغ نگاه میكند و این سبب از دست رفتن اعتماد به نفسش میشد. او میدانست كه پرستو به زودی، شاید برای همیشه كشور را ترك میكند، پس در حالی كه عطر حضور زن در آن لباسهای تنگ و نازك تابستانی اعصابش را كرخت میكرد، ناامیدانه به رغم نظر واقعی و باطنی اش از نشانه های بهبودی اوضاع میگفت و ناشیانه به خبرهای دلگرم كننده ای كه همكار اداریش از این سو و آن سو شنیده بود متوسل میشد. اما پرستو كه در جریان مشكلات مهیب تری دست و پا میزد شنونده مستعدی برای این حرفها نبود. گاهی در حالی كه تمركز خود را به سختی حفظ میكرد در تایید او سری تكان میداد، قلم مویش را برمیداشت و نقشی بر منظره آبرنگ روی بوم نقاشی میزد. اما این كار هم كمكی به آرامش او نمیكرد. قلم مو را به كناری میانداخت و به بهانه آوردن چای یا میوه از كنار مرد جوان میگذشت، برای عوض كردن صحبت پوزخند زنان با مهربانی دماغ او را میپچاند و به آشپزخانه میرفت. شهاب دیگر نمیدانست چه بگوید، پس با لجاجت به بهانه تنهایی و بی وفایی همسر ـ تا جایی كه اجازه مییافت پیش برود ـ خود را در مهلكه شور و اشتیاق و اوهام عاشقانه میانداخت و با این تمهید بر لذت دیدارهای كمیاب و ارزشمند خود میافزود.

اما پرستو با این نوع احساس به خوبی آشنایی داشت. پس از سالها حشر و نشر با قشرهای روشنفكر و مردان جوان به خوبی یاد گرفته بود كه در روابطش جای هیچ ابهامی باقی نگذارد. او میدانست كه بسیاری از این كسان شیفته زیبایی اش هستند و با واقع بینی نه این امتیاز و نه هنرش را در نقاشی شایسته آن همه ستایش كه نصیبش میشد نمیدانست. البته با سخاوت نجیبانه تمجیدها را میپذیرفت و آموزه های مغتنمی را كه هنرمندان با میل و رغبت در اختیارش میگذاشتند به كار میبست، اما در گذر از تجربه این دانش را هم به دست آورده بود كه ادامه دوستی با همه كسان امكانپذیر نیست. با این حال خانه اش در بیشتر اوقات سال محل دیدار و تبادل افكار و تجربه های هنرمندان بود. شاعرها شعرهای تازه شان را برای اولین بار در خانه او میخواندند، نقاشها بهترین كارهای هنریشان را برای دیدار و بحث و گفتگو میآوردند. و این افراد غالبا با فراستی پنهان از میان كسانی انتخاب میشدند كه تمایلی به معاوضه خوشنامی و اعتبار خود با وسوسه های نزدیكی به زبیایی هوس انگیز زنی ثروتمند نداشتند. این را همه كس میدانست. در واقع راز موفقیت خانه پرستو در مقایسه با سایر محافل روشنفكری در همین نكته بود. شهاب هم با وجود تجربه اندكش در شناخت ماهیت جنجالها و راست و دروغ شایعه هایی كه همیشه در اطراف آدمهای مشهور پراكنده است، به زودی پی به سلامت رابطه دوستانه و معنوی این افراد برده بود. پس تنها نكته تاسف جمع دوستان در تابستان گرم و خفقان آوری كه از آن صحبت میكنیم این بود كه پرستو به زودی همه آنها را تنها میگذاشت. این دوستان كه با وجود اختلاف سلیقه همه برحسب بینش روشنفكرانه عمیقا زیر تاثیر انقلاب بودند با تردید و شگفتی خبرهای مربوط به دادگاه انقلاب و سیل اتهامهای سنگین و باورنكردنی را كه متوجه شوهر پرستو شده بود دنبال میكردند. بدیهی است كه این افراد همه شان با هرگونه شائبه فساد مالی و تباهی سیاسی عمیقا در تضاد بودند. اما نوع برخورد و شیوه مصادره اموال ثروتمندان در بعضی موارد حتی از منظر طرفداران لغومالكیت خصوصی یعنی كسانی كه به همین اتهام مورد سوءظن و تعقیب و آزار حكومت قرار میگرفتند قابل دفاع نبود. حالا در روزهایی كه از آن صحبت میكنیم نزدیك شش ماه است كه منصور مهران شوهر پرستو در آستانه بازگشت از یك سفر تجاری به توصیه همسرش در حال بلاتكلیفی خاك غربت میخورد. متن ادعانامه دایره مصادره اموال در نظر اول آنقدر بی پایه و حتی مضحك بود كه زن جوان فكر میكرد با مراجعه به دادگاه میتواند به آسانی رفع سوءتفاهم كند. اما در گردباد حوادث فاجعه بار معلوم شد كه موارد اتهام سوء مدیریت مالی شركت سهامی واردات وسایل برقی متعلق به مهران و شركای او آنقدر سنگین است كه واگذاری همه اموال شركت بدون قید و شرط و انصراف از درخواست تجدیدنظر در حكم دادگاه به توصیه مشاور حقوقی شركت تنها راه ساده و بی دردسر پرهیز از بحرانهای بعدی ست. این حقیقت در آخرین ملاقات با قاضی جوان پرونده چنان به روشنی آشكار شد كه پرستو از بیم جان شوهرش او را از وسوسه ی بازگشت و حضور در دادگاه منصرف كرد. قاضی جوان در واقع به استناد پاره ای تبلیغات تجاری شركت كه واردات وسایل برقی ژاپنی تولید سنگاپور را به حساب ابتكار خود جهت قیمت تمام شده بهتر به نفع مصرف كننده میگذاشت، مدیریت مالی را متهم به تاراج كشور به نفع امپریالیسم سنگاپور میكرد. پرستو توضیح داد كه سنگاپور كشور كوچكی است در حال توسعه كه شاید مثل بسیاری موارد مشابه ممكن است خود قربانی امپریالیسم باشد. اما قاضی جوان حرف او را نپذیرفت. از آنجا كه به درستی نمیدانست این كشور با چنین نام عجیبی در كجای نقشه دنیاست از پس لكنت زبان همسر مال باخته مرد فراری، توطئه مخوف تاراج كشور توسط عوامل سوداگرا مرموزی را محتمل میدانست كه بسیار خطرناك تر از ابرقدرتهای معروف و رسوای جهان هستند. او به صراحت گفت كه كشف جزییات موارد مبهم این پرونده در آینده نزدیك میتواند به سرنگونی پادشاه سنگاپور و رئیس جمهوری ژاپن از طریق شورشهای مردمی منجر شود.

در این احوال بود كه پرستو روزها به دادگاه انقلاب میرفت و عصرها در خانه ای كه قرار بود به حكم شعبه دیگری از دادگاه انقلاب هر چه زودتر تحویل دفتر مصادره اموال شود از میهمانهایش پذیرایی میكرد. شهاب دیگر میدانست كه روزهای وداع نزدیك است. عصرها بیشتر میماند و بعد از رفتن مهمانها به صاحبخانه در بستن وسایل شخصی و جمع آوری و تابلوهای مناظر طبیعت كمك میكرد. از وقتی كه رخساره رفته بود شام و ناهار او به ساندویج های ارزان دكه هایی كه مثل قارچ در كنار پیاده روها سبز شده بودند، خلاصه میشد. پرستو به كوكب خدمتكار قدیمی اش میگفت برای او غذای گرم تهیه كند. شهاب هم در سكوت شامش را میخورد و دیگر از امیدهای واهی بهبود اوضاع حرفی نمیزد. او غمگین بود و نسبت به گذشته احساس تنهایی بیشتری میكرد. این واقعیت ناگزیر اهمیت دوستی با همكار اداریش را به رغم اختلاف نظرها از درون غبارهای تیره تردید بیرون كشید. دلش میخواست برای او كاری بكند. میدانست كه در غیاب پرستو جمع دوستان از هم پراكنده میشوند. یك روز به اغتنام فرصت با یكی از آنها درباره محجوب صحبت كرد و گفت كه این كارشناس ارشد محیط زیست حرفهای مهمی برای رساندن به گوش مسئولان كشور دارد. از طریق آن دوست قرار ملاقاتی با سردبیر یكی از روزنامه های معتبر گذاشت. وقتی موضوع را با محجوب مطرح كرد، كارمند نجیب و دلسوز از خوشحالی در پوست نمیگنجید. برای دو سه روزی که تا قرار ملاقات وقت داشت با دقت و پشتكار یادداشتهای مستند دیگری بر اوراق پرونده خود افزود. روز موعود با هیجان و اضطراب به اتفاق شهاب سروقت به دیدن سردبیر رفتند. محجوب امیدوار بود بازتاب گزارش صادقانه اش درباره طبیعت بلازده و زوال حیات وحش در روزنامه ای كه جای روزنامه قبلی را گرفته و به زودی جایش را را به روزنامه بعدی میداد دل مسئولان را به درد آورد. سردبیر هم با خوشرویی از آنها استقبال كرد و از آنجا كه در میان انواع مصایب كشور تا به آن روز چیزی درباره این یكی نشنیده بود غرق در شگفتی شد. پس اوضاع پرستوها هم رو به راه نیست، اما چطورمیتوان گزارش جامع و مطلوبی در این باره منتشر كرد0 هر چه باشد منافع كسانی كه به زودی جای این روزنامه را به روزنامه بعدی میدهند مهمتر از نابودی طبیعت و بی خانمانی پرستوهاست. محجوب در ادامه گزارش خود گفت كه اكنون در بستر خشكیده رودخانه ها بساط كتابفروشی پهن كرده اند. كتابها هم همدیگر را میخورند. به طوری كه تا همین جا دیگر از بشارت دهندگان اولیه انقلاب مانند دكتر شریعتی و آل احمد خبری نیست. حالا آنچه كه در شمارگان روزافزون به چاپ میرسد حرفهای غیرمسئولانه و یكنواخت چهره های ناشناخته است كه حتی نمیتوانند مطالب خود را بنویسند، بلكه محصول اندیشه هایشان را در ستایش خودكامگی و تك صدایی به طور مستقیم از روی نوارهای سخنرانی در كوچه و خیابان به داخل كتابها منتقل میكنند.

محجوب در اینجا برای اثبات مدعای خود تصاویر افشاگرانه از بساط كتابفروشیهایی را كه در شهرهای دور و نزدیك گرفته بود به سردبیر نشان داد، با یك لبخند و این توضیح شرمسارانه كه به تكرار میگفت خلاصه اوضاع رو به راه نیست.

اما چه باید كرد. سردبیر میترسید و در جواب لبخند مرد دلسوخته لبخندهای دلسوزانه میزد. آخر اینها را كه نمیشود نوشت. پس كتابهای آل احمد و شریعتی كجا رفتند. میدانید به هر حال همه انقلاب ها همین طورند. هر چند انقلابی كه این دو نفر توصیه كردند از حاصل نظریه پردازیهای ولتر و روسو پدر انقلاب كبیر فرانسه هم پیچیده تر از كار درآمده است.

پیچیده تر! منظورش را خدا میداند. پس او مایل به همكاری نیست. شهاب حرفی نمیزد و فقط گوش میكرد. اما محجوب میخواست به هر تقدیر بازتاب دریافتهایش را در روزنامه ببیند. حرف سردبیر این بود كه از بسته شدن روزنامه اش ترسی ندارد چون این اتفاق به زودی خواهد افتاد، ولی با وجود این صلاح نمیدانست با مسئولان كشور به طور مستقیم درباره ی حقایق عریان وارد گفتگو شود. حالا پرستوها از این پس باید به جای آب و دانه در خانه زمستانی خود كتاب بخوانند. بسیار خوب، اما چطور است كه آنها را به حال خود بگذاریم، و مگر نه این كه قانون طبیعت و منشاء انواع راز بقای موجودات عالم را در گرو قدرت، مبارزه و تدبیر خودشان قرار داده، پس اینها هم فكری به حال خود بكنند.

این حرف سردبیر بود. و سرانجام به خواهش محجوب قلم به دست گرفت و محض خاطر او ضمن تقدیر انقلاب دلایل خود را مبنی بر عدم امكان پذیرایی از سفیران صلح آسمان به صورت صریح با خود آنها در میان گذاشت. عنوان گزارش هم شد با حروف نسبتا درشت: پرستوها فعلا صبر كنند . . .
تازه برای همین مختصر هم از محجوب و شهاب خواست كه پای گزارش را امضاء كنند. البته این خواهش به مقتضای رسمیت مقاله و تایید جنبه های تحقیقی آن بود و هیچ مسئولیتی را متوجه دو كارمند و دوایر دولتی مرتبط با موضوع مقاله نمیكرد. محجوب و شهاب یكی راضی و دیگری ناراضی گزارش را امضا، كردند، دست سردبیر را فشردند ، خداحافظی كرده به خانه رفتند.

فردای آن روز درست یكی دو ساعت پس از انتشار روزنامه موج اعتراض از هر سو برخاست كه غم آب و دانه پرستوها یعنی بی اعتنایی به مصالح انقلاب و این قابل تحمل نیست. شهاب روزنامه را به اداره آورد. و با خشم آشكار روی میز محجوب انداخت. كارمند وظیفه شناس با دقت مقاله را خواند و لبخند زد. شهاب مختصری از بحثهای خیابانی و شنیده های خود را در اطراف دكه های روزنامه فروشی برای همكارش باز گفت. محجوب با خونسردی همه حرفهای رفیقش را شنید و طبق معمول نتیجه گرفت كه باید به نظر اكثریت و اراده جمعی احترام گذاشت. هر چه بود در شرایط فعلی تنها راه ممكن همان هشدار به پرستوها و سختگیری بر آنهاست كه او فكر میكرد هر دو به خوبی از عهده اش برآمده اند. شهاب باورش نمیشد، نه این كه انتظار معجزه داشت، فقط بی اختیار در سكوت به همكارش خیره شده بود كه چه راحت و بی رحمانه در این بزنگاه وقوف به ناتوانی خود پرونده موضوعی را كه با آن همه احساس وظیفه و دلبستگی دنبال كرده به حال خود میگذارد و شاید برای همیشه در میان دیگر اوراق بایگانی شده اداره فراموش میكند. این فكر به طرزی اغراق آمیز و غیرمنطقی او را میترساند. در حالی كه واقعا دلیل چندانی برای ترس نداشت، چون محجوب با همدردی به او نگاه میكرد و حتی به پاس نجابت بی خریدارش یكی از سیگارهای مرغوبی را كه آن هم از نسلهای روبه انقراض بود و برای همین مواقع نگه میداشت تعارف او كرد. شهاب میخواست سرش را به دیوار بكوبد اما به جای این كار همراه رفیقش در سكوتی مرگبار سیگار كشید و دم هم نزد. از قضا آن روز برق اداره هم سر به طغیان برداشته و ساعتی پیش از زمان مقرر خاموشی در جدول هفتگی وزارتخانه به عذاب آنها در اوج گرمای كشنده ادامه میداد.

اما خبر خوش این بود كه در فروشگاههای تعاونی روغن نباتی توزیع میكردند. محجوب میخواست تا كار به ساعتهای آخر كمیابی و غارت فروشگاهها نكشیده سهمیه اش را دریافت كند. شهاب هم به جای نشستن در سكوت و دریغ بر نسیمی كه شاید همین حالاداشت در سوی دیگری از شهر میوزید، پذیرفت رفیقش را تا فروشگاه تعاونی همراهی كند، غافل از این كه در گرمای جهنمی زیر آفتاب سوزان به زودی در میان سیل خروشان راهپیماهای هر روزه گرفتار میشوند.

حالا در این شگفتی با ترس تازه و تاسف میبینند كه این بار موج بی شكل جمعیت خمشگین دارد پرچمها، شعار نوشته ها و فریادهای مهیبش را به كجا میبرد. شهاب با مهارت راننده تب زده و كلافه ای كه به این چیزها عادت كرده به هر زحمتی ماشین فرسوده اش را از لابه لای دشنامها و فریاد اعتراض عمومی تظاهركننده ها پیش میبرد. اما شگفتی پایان ندارد. هیچ كدام باور نمیكنند، یعنی تا بخواهند باور كنند رنجی گران از سرشان میگذرد، چون این مردم با گامهای محكم و عزم استوار عازم دفتر روزنامه ای هستند كه به جرم انتشار وضع حال پرستوها محكوم به تعطیلی شده است. شهاب احساس گناه میكند و محجوب پریشان است كه چه باید كرد.

به هر حال این اتفاق دیر یا زود میافتاد. پس باید پذیرفت. یعنی بگوییم این هم اتفاق تاسف آور دیگری ست كه نمیشود جلویش را گرفت. محجوب ابتدا با لكنت زبان و كمی بعد با لحن تسلاگر همیشگی اش میگوید كه باید پذیرفت. او حتی در اعماق ذهنش جایی دور از دسترس شهاب چندقدمی هم از واقعیت موجود پیشی میگیرد. آنقدر كه دیگر تلخ كام هم نیست، فقط فكر میكند كه باید هر چه زودتر از میان توفان خشم عمومی بیرون زد و به فروشگاه تعاونی رفت، مگر نه این كه سردبیر خودش میگفت روزنامه دیر یا زود بسته میشود.

پس او بهتر از هر كس میداند چه باید بكند. محجوب این طور عقیده دارد و شهاب هم دیگر تا رسیدن به فروشگاه حرفی نمیزند. در آنجا به امید یافتن یك نوشیدنی سرد برای چند لحظه در میان راهروها از همكارش جدا میشود. اما برق فروشگاه هم رفته است و او در اندیشه اتفاق بدی كه در شرف وقوع است با بی میلی به انبوه پاكتهای مقوایی آب انگورهای گرمی كه در یخچال خاموش و لكنتو روی هم تلنبار شده اند نگاه میكند. ساعت نزدیك یك بعدازظهر است. حالا محجوب با لبخند و یك حلب روغن به او میپیوندد. با دیدن این منظره شهاب احساس دل به هم خوردگی میكند. وقت ناهار است و او حتی میل به غذا هم ندارد. با هم به طرف صندوق پرداخت میروند. شهاب برای این كه كاری كرده باشد یك نوار موسیقی با صدای زنانه میخرد، فقط برای این كه گفته اند به زودی این كالا را هم از مراكز فروش كشور جمع میكنند. پس با هم از فروشگاه بیرون میآیند. خیابان خلوت تر شده است. گروههای پراكنده مردمی با موفقیت از ماموریت خود برگشته اند. چهره ها خسته و عرق كرده ولی خندان است. معلوم میشود كه ابلاغ یك قطعنامه تهدیدآمیز بسیار سریعتر از موارد گذشته نتیجه داده است. سردبیر و همكارهایش در واقع به روایت شاهدان عینی چنان زیر تاثیر احساسات پاك و پرشور جمعیت قرار گرفته اند كه بدون فوت وقت قول همكاری بی قید و شرط مبنی بر تعطیل روزنامه و همه ی زمینه های فعالیتشان را ظرف بیست و چهار ساعت داده اند. محجوب از این بابت خوشحال است چون فكر میكند به این ترتیب خطر تعقیب و مجازات سردبیر و هیات تحریریه رفع شده است. حالا دارد با جماعت پیروزمند به لحن دوستانه بحث خیابانی میكند. اما شهاب آرام و قرار ندارد. دلش میخواهد یك تنه میان آنها بیفتد و به جرم جهالت به باد كتك و ناسزایشان بگیرد. شاید برای رفیقش هم درس عبرتی بشود كه این قدر راحت به لبخند مدارا بایك مشت ولگرد خیابانی مغازله نكند. آخر چطور ممكن است، انگار همه این صحنه ها را محض تفریح او درست كرده اند، در حالی كه سردبیر بیچاره دست كم این بار چوب حرفهای گزنده و تحقیقات درخشان علمی او را خورده است. بله، راز پیروزی همه حاكمان خودكامه تاریخ در همین جاست، در همین قلب محجوبهای تنك مایه و سست عنصری كه برای همه پستی های روح و رذالتهای طبع پلیدشان دلیل میتراشند و فلسفه میبافند!
شهاب با خودش این حرفها را میزد و همینطور زیر آفتاب ایستاده بود تا كارشناس ارشد با یك بغل روغن جامد كه از فرط گرما داشت حسابی آب میشد از راه برسد. آخر طاقتش تمام شد. دست روی بوق گذاشت و آنقدر برنداشت تا مرد صبور از همه ولگردها خداحافظی كرد و به او پیوست. در ماشین پوزش خواهانه به شهاب توضیح داد كه تا حدودی موفق شده این توده های ناآگاه را به اشتباهشان واقف كند. احساس پیروزمندانه كسی را داشت كه توانسته با پنهان كردن افكار واقعی خود دشمنش را به بازی بگیرد. شادمان از غلبه بر ترسهایش حلب روغن داغ را مثل غنیمتی كه انگار از میدان جنگ به دست آورده جلو پایش گذاشت و از ترس گرمای فاسدكننده تقاضا كرد كه رفیق جلیس هر چه زودتر او را به خانه برساند. پس حالا فقط مانده است كه غنیمت را به همسرش نشان دهد و به اجبار از لذت مابقی ساعتهای بیكاری در اداره صرف نظر كند. شهاب نمیدانست در این روز گرم و كسالت بار تا رسیدن شب چه كار باید بكند و به هر حال به سوی خانه رفیقش راه افتاد. هر چه بود او هم دیگر تحمل اداره را برای آن روز نداشت. بین راه گاه و بی گاه با رقت به لبخند ماسیده بر لبهای خشك و نازك رفیقش نگاه میكرد و آشكارا به احساس سرافرازی او در بحث با ولگردها میخندید. محجوب میگفت آخر خوب است بدانی كه داشتم آنها را سرزنش میكردم و اجازه داد رفیقش به این حرف تا جایی كه دوست دارد بخندد. بعد هم با همان لحن شكیبا و یكنواختش ادامه داد كه این افراد حسن نیت دارند، ولی متاسفانه به راه غلط افتاده اند و كسی هم نیست به آنها بگوید با ناسزا و قبض و بست نمیشود مسایل دشوار امروز دنیا را حل كرد و اینها دیر یا زود میفهمند و ما هم البته تا روز آگاهی جمعی توده ها چاره ی نداریم جز این كه مثل توماس مان در همین كتاب با ارزشی كه دیشب خواندم به فكر راه میانه ای شبیه آشتی اندیشه های انقلابی ماركس و شعرهای غنایی هولدرلین باشیم.
شهاب نه با شعر هولدرلین آشنایی داشت و نه میدانست كه توماس مان با ظهور نخستین علایم استقرار فاشیسم از كشورش گریخت و حتی بعد از سقوط رایش سوم هم از وحشت چیزهایی كه دیده بود دیگر به آنجا برنگشت. و چون اینها را نمیدانست با لجاجت از همكارش خواست به تاوان این حرفهای خشم آور پولی را كه برای سفرهای علمی از او قرض گرفته بود همین فردا پس بدهد. محجوب هم با لبخند دوستانه همیشگی تن به حكم قطعی رفیقش داد و جلو در خانه از ماشین پیاده شد. هنگام خداحافظی چشم شهاب در یك لحظه به پرده ای افتاد كه همسر كارمند وظیفه شناس با صدای غرش ماشین فرسوده او از جلو پنجره كنار زده بود. محجوب مسیر نگاه او را دنبال كرد. با دیدن همسرش در قاب پنجره بار دیگر به سوی شهاب برگشت و پوزش خواهانه باز هم لبخند زد. مرد جوان دلش به حال او سوخت. میخواست بگوید به آن پول فعلا نیازی ندارد، اما این كار را نكرد. محجوب برگشت و در حال رفتن به سمت خانه پیروزمندانه كالای با ارزش خود را به همسرش نشان داد. شهاب پا روی گاز گذاشت و شتابان از سوی دیگر كوچه بیرون رفت.

حالا باید چكار میكرد. مغزش از شدت گرما داشت منفجر میشد. جلو باجه تلفن ترمز كرد. در این چند روز حتی یك لحظه هم به یاد آن وعده شیرین و رویای دم صبح نیفتاده بود. مثل خوابگردها پیاده شد و خود را به باجه تلفن رساند. قلبش به تندی میزد. نفسش به شماره افتاده بود. عزمش را جزم كاری میكرد كه از ماهیتش خبری نداشت. با خود گفت مقاومت بی فایده است. و شماره پرستو را گرفت. لحظه ای بعد صدای او را از آن سوی سیم شنید. گفت كه میخواهد ببیندش. پرستو مكث كرد میدانست كه او میداند در این ساعت روز تنهاست. پرسید ضروری ست؟ و او با هیجان گفت كه خیلی فوری و ضروری است. زن باز هم سكوت كرد. شهاب گفت تا نیم ساعت دیگر میرسد.

حالا دوباره پشت فرمان نشسته است. باید از نزدیك ترین راهها خودش را به زن زیبا برساند. خیابانها خلوت است و مقصد چندان دور نیست. شاید نیم ساعت هم نكشد. بهتر كه این طور باشد. صدای غرش موتور فرسوده ماشین در آن هوای گرم جهنمی مثل رعد میپچید و از پشت سر در میان فریاد وحشت عابران و بوق های اعتراض ماشینها خطی از دود باقی میگذاشت. او میخواهد هر چه زودتر برسد. همین كار را میكند و با آخرین سرعت به سوی خانه پرستو و پایان این قصه میشتابد.

از حیاط بی اعتنا به مردی كه در حال چیدن شاخه هاست میگذرد. وارد ساختمان میشود. به كوكب سلام میكند و قدم دوان راه پله ها را دو سه تا یكی در پیش میگیرد. از اتاق انتهایی صدای ضعیف موسیقی ملایمی به گوش میرسد. باد از میان پنجره های چارتاق به درون میوزد و تورهای سفید پرده های بلند را به هم میپیچد. در اتاق خواب یك چمدان باز و چند بسته كوچك و بزرگ روی تختخواب كنار هم رها شده اند. شهاب دست روی شقیقه هایش میگذارد. میگوید من اینجا هستم و پاسخی نمیشنود. بادی میوزد و در سالن با شدت بسته میشود. باز هم پاسخی نمیشنود. صدای موسیقی از اتاق انتهایی به سختی شنیده میشود. شهاب با گامهای لرزان به آن سو میرود، اما در میانه راه متوقف میشود. چشمش به یک لوله رنگ روغن روی میز میافتد، برش میدارد و با آن چند ضربه ملایم به لیوان بلوری میزند. پرستو میگوید من اینجا هستم و شهاب در آستانه در ظاهر میشود. زن دارد تپه ماهورهای آن سوی پنجره را بر روی بوم نقاشی میكند. به دیدن او پیشبندش را باز میكند، لبخند میزند و در حال پاک کردن دستهایش به مرد جوان خیره میشود. میپرسد اتفاقی افتاده و لبخند از چهره اش محو میشود. شهاب چیزی میگوید اما صدا در گلویش میشكند. پرستو میپرسد چرا این قدر پریشانی و میرود برایش شربت بیاورد. میگوید امروز از صبح برق نداریم و میخواهد از كنار او بگذرد كه مرد ملتهب راهش را سد میكند. دست لرزانش را به سوی موهای او میبرد. زن سرش را عقب میكشد و ناگهان در یك حركت برق آسا خودش را سراپا در آغوش مرد مییابد. دستهای نیرومند در سینه و كمر و پشتش فرو میروند. شهاب دیگر مهلت نمیدهد. چشم، گونه، سر و گردن و بناگوش زن را غرق در بوسه میكند. دوستت دارم! دوستت دارم! دوستت دارم!

صدای موسیقی ضعیف تر و ضعیفتر میشود. دو بازوی برهنه دور گردن مرد جوان حلقه بسته، اما جسم زن سرد و منجمد است. نه مقاومت میكند، نه چیزی میگوید و نه اشتیاقی نشان میدهد. روحش انگار از بدن پرواز كرده و سرمای تنش سینه به سینه مرد میساید. اما او نمیفهمد. اعصاب فرسوده اش با تاخیری توجیه ناپذیر این پیام ساده را دریافت میكند و از وحشت و شرمساری تن به معنی روشن آن نمیدهد. پس این بود حقیقت تلخ وعده ای كه چكاوك داد. اما او دیگر از پا افتاده، حتی توان رها كردن هم ندارد و تازه بعد از ضربه های سوم و چهارم است كه میفهمد كسی از پشت سر او را به خود میخواند.

پرستو همچنان ساكت است. نه حرفی میزند و نه مقاومت میكند. اما كسی هست كه از پشت سر به او میزند. شاید یك شبح! چون اطمینان دارد كه در زیر آن سقف تنها هستند. از وحشت به خود میلرزد. مسخ شده و جرات رها كردن هم ندارد. خدایا! این رسوایی را به كجا باید برد. شاید همه اینها مثل آن رویای فراموش شده دم صبح فریبی زودگذر است كه همین الان میگذرد.

اما نمیگذرد. چشمهایش را میبندد و باز میكند و رها میكند. به پشت سر برمیگردد. چشمها به سیاهی میروند . كسی آنجا نیست. تازه میفهمد دستهای زنی كه مغلوب اعتماد خود شده در آن لحظه اسارت جسمانی كجا بوده اند و چه میكرده اند.


باید از پنجره بیرون رفت. اگر به عقوبت الهی عقیده داشت میرفت، اما نرفت چون خود را سزاوار مجازات میدانست. پرستو مثل ماهی لغزان از كنارش گذشت و به اتاق برگشت. قلم موهایش را جمع كرد و آنها را در لیوان آب گذاشت. برگشت و بار دیگر از كنار او گذشت و این بار به اتاق خواب رفت. چیزهایی را جابه جا كرد در چمدان را بست واز اتاق بیرون آمد. به آشپزخانه رفت. باز هم صدای جابه جایی چیزهای دیگری و باز هم سكوت. صدای ضعیف موسیقی از دستگاه كوچك اتاق مجاور هنوز میآمد.

باید راه پله ها را در پیش میگرفت، اما آن پایین جز تحقیر چیزی در انتظارش نبود. بهتر كه بیرونش میكردند، هر دو یك معنی داشت. نوار با گردش كند در دستگاه میچرخید. دو نقطه سیاه چرخان روی رف كنار پنجره مثل مغز او از حركت باز میماندند. باید از پرستو پوزش میخواست، اما میترسید صدایش مثل طنین رو به زوال موسیقی بار دیگر در گلویش بشكند. حالا داشت به نقطه های سیاه چرخان نگاه میكرد. نقطه هایی كه نقطه های دیگری از درونشان بیرون میزد. نقطه های سیاه چرخان، دو تا دو تا و ده تا ده تا از دل هم بیرون میآمدند. پایان همه چیز. سرش گیج رفت.
پایان همه چیز! پرستو از آشپزخانه بیرون آمد. از كنار او گذشت و به اتاق رفت. صدای موسیقی را قطع كرد. گفت باید باتری بخرم و دوباره از كنار او گذشت. به طرف اتاق خواب رفت. درش را بست و به سوی او برگشت.

"ناهار خورده ای؟"

شهاب لبخند زد و سرش را تكان داد. زن به آشپزخانه رفت. با یك لیوان شربت آلبالو برگشت. آن را روی میز گذاشت. گفت: "زود بخور تا گرم نشده."

گفت باید باتری بخرم. گفت یك چیزهایی هم برای خانه میخواهم. باز به آشپزخانه رفت و دوباره برگشت. به شهاب نگاه كرد. "مرا میبری؟"

آنجا پشت به آفتاب با بلوز ركابی ملوانی و دامن سبز نازك ایستاده بود و او را نگاه میكرد. قلب شهاب از شوق دوباره به تپش افتاد. مثل مردی محترم همراه او از خانه بیرون میرفت. لیوان شربت را برداشت و جرعه ای نوشید اما شیرینی آن دلش را زد. گفت او را هر جا بخواهد میبرد. پرستو روپوش سیاهش را برداشت و روی همان لباس راحت خانه پوشید. روسری نازكی سر كرد و با هم از خانه بیرون زدند. لحظه ای بعد بار دیگر پشت فرمان ماشین قراضه اش نشسته بود. در حالی كه پرستو را در كنار خود داشت برای دومین بار به فروشگاه تعاونی رفت. بین راه زیاد حرف نزدند.
در فروشگاه همه چیز روبه راه بود. هوای مطبوع، موسیقی سبك چیزی شبیه همان كه در خانه پرستو شنیده بود، به او احساس آرامش داد. گفت كه ساعتی پیش اینجا هم برق نداشت و بی آنكه به مخاطبش نگاه كند یك چرخ دستی از میان ردیف چرخها بیرون كشید و به سوی او سر داد. پرستو خندید. گفت كه معلوم میشود قدمم خوب است. شهاب هم خندید و شرمسارانه گفت: "البته، البته . . .!"
با هم یكی دو دور از میان ردیف محصولهای غذایی گذشتند. پرستو یك شیشه مایونز، میوه، سیب زمینی، كاهو و چندبطری نوشیدنی برداشت. فروشگاه خلوت بود. در مقابل صندوق پرداخت چند تا هم باتری به صورت خریدهایش اضافه كرد. همچنان كه با آهنگ لطیف موسیقی چیزی را زیر لب زمزمه میكرد، بطریهای نوشیدنی و بسته های میوه و سبزی را روی پیشخان گذاشت. فروشنده با خوش خدمتی خریدهای او را در كیسه های جداگانه جا داد. پرسید چیز دیگری نمیخواهید. پرستو گفت نه، فعلا نه و تشكر كرد. پول همه چیز را پرداخت و با شهاب از فروشگاه بیرون آمد.

در بازگشت باز هم شهاب ساكت بود. دلش میخواست به هر قیمتی سكوت را بشكند، اما نمیتوانست. انگار مغزش از كار افتاده بود. سرانجام پرستو او را به حرف كشید0 از كار اداری و قرار دیدارش با سردبیر پرسید. شهاب گفت كه با همكارش به دفتر روزنامه رفته و خلاصه ای از حرفها را تعریف كرد. بعد هم گفت كه روزنامه امروز بسته شد. پرستو با دقت به حرفهای او گوش داد. گفت كه چقدر از این بابت متاسف است. گفت كه ممكن است تعطیلی رونامه موقت باشد و گفت كه این روزها اتفاقهای عجیبی میافتد. شهاب گفت روزنامه را برای همیشه بسته اند. گفت كه روزنامه دیگر هرگز باز نمیشود و خوشحال بود كه بابت این پاسخ كسی دماغش را نمیپچاند.

پرستو دیگر چیزی نگفت. به خیابان خلوت و خاموش خیره شد. تكه های كاغذ سوخته، روزنامه های پاره و مچاله، پرچمهای باد برده بر سر شاخه های خشك و بی بار درختها، كفشهای لنگه به لنگه رها شده در خیابان و پیاده روها حكایت از پایان یك جشن اعلام نشده خودجوش و انقلابی داشت. در كنار یكی از پیاده روها چند كارگر شیشه های شكسته مغازه ای را تعویض میكردند. حالا پرستو بود كه باید حرفهای تسلادهنده میزد و این كار دشوار بود. شهاب چیزی نمیگفت چون میدانست كه او یكی از همین روزها كشور را ترك میكند.

پس بگذار هر چه میخواهد بگوید. اگر فكر میكند این حرفها تسلادهنده اند بگذار این طور فكر كند. افسوس كه آن همه از هم دورند. و این حرفها شبیه همان حرفهایی بود كه خودش میگفت و پرستو با خنده تمسخر دماغش را میپیچاند. حالا در این فضای كوچك آن قدر نزدیك هم نشسته اند كه میتواند صدای نفس خفیف او را در اعماق سینه اش بشنود. اما از آن قلب كوچك تا این گوش حساس دره ای هولناك به وسعت بهشت آسمانها و جهنم این خیابانها فاصله است. فكر این كه تا ساعتی پیش چقدر مورد اعتماد او بود و حالا در آستانه داوری دیگری قرار گرفته آزارش میداد. از باغ بهشت رانده شده، این است حقیقتی كه نمیگذارد از این دقایق كوتاه در كنار او بودن لذت ببرد. برای راندن افكار مزاحم نواری را برداشت تا در دستگاه ضبط بگذارد. چیزی كه به دستش رسید نواری بود كه همان روز از فروشگاه خرید. پرستو زیر چشم نگاهش كرد و لبخندی مبهم زد. شهاب منظورش را نفهمید. فكر كرد شاید این آهنگ را دوست ندارد. در میان نوارهای دیگر گشت و چیزی شبیه همان كه در فروشگاه و خانه او شنیده بود گذاشت. پرستو گفت كه آهنگ قشنگی ست. گفت موسیقی سبك و گردش در فروشگاههای بزرگ را دوست دارد. گفت ظهرهای گرم تابستان وقتی كه دستگاه تهویه مطبوع خوب كار میكند شنیدن این موسیقی را در فروشگاههای بزرگ دوست دارد. شهاب با آهنگی نه چندان شتابان در سكوت به سوی خانه او میراند.

جلو در خانه صبر كرد تا زن جوان از ماشین پیاده شود. میخواست كمكش كند ولی ترجیح داد با آن بطریهای بزرگ نوشابه و بسته های كوچك، به رغم تمایل باطنی، رهایش كند و همان جا از او جدا شود. در هوای گرم روی صندلی داغ آنقدر انتظار كشید تا زن نفس زنان همه بسته ها را یكی یكی بر زمین گذاشت. لحظه ها در چشم شهاب به كندی میگذشت یا پرستو در كار خود شتابی نداشت. یك واژه نامفهوم از زبانش گذشت، یك لحظه تردید، یك آه و بعد گفت مهم نیست. شاید چیزی را فراموش كرده بود. شهاب پرسید و او گفت نه. بعد گفت متشكرم و منتظر شد چیزی بشنود. ولی شهاب چیزی نگفت. لبخند زد و ناشیانه در انتظار نشست تا پرستو در را ببندد، ولی او در را نبست. گفت نه، چیزی را فراموش نكردم، و گفت چه هوای گرمی و خم شد و گفت: "میخواهی بیایی بالا. . .؟"

شهاب جا خورد. در لحن زن نشانی از ترغیب ندید، با این حال سرخ شد و قلبش به تپش افتاد. چطور است كه نمیتواند مثل او باشد. طبیعی رفتار كند و عادی حرف بزند. هنوز دستخوش اوهام و مالیخولیا بود. اما این تعارف ساده در نهایت میتواند به معنی گذشت از خطای او باشد. دلش گرم شد. دوستانه از هم جدا میشدند و آن حماقت را دیر یا زود هر دو فراموش میكردند. گفت باید به خانه برود و تشكر كرد. كارهای زیادی دارد كه باید سر و سامان بدهد. اما پرستو انگار قانع نشد. به نظر ناراضی و بی قرار میآمد. آفتاب توی صورتش افتاده بود و چشمهایش را میزد. باز هم یك واژه نامفهوم، حالا داشت غرولند میكرد. چشمهایش را از مقابل نور تند آفتاب كنار كشید و نگاهی به او كرد، سرش را زیر سقف ماشین آورد و گفت: "پس یك بوسه . . . "

شهاب با تردید به او نگاه كرد. به سختی میتوانست آن چه را كه شنیده باور كند. پس هنوز در نظر او همان كودك نابالغ همیشگی است. چه بهتر. دیگر جای تاسف نبود. قلبش میكوبید، اما به هر زحمتی كه بود بر هیجانش غلبه كرد. سر پیش برد تا به عادت خداحافظی آن گونه های لطیف را ببوسد، ولی در آخرین لحظه او را چهره به چهره خود دید. پرستو لبهایش را بر لبهای او گذشت و با تمام نیرو فشرد. بوسه ای گرم، مرطوب و مطبوع كه میخواست انگار در اوج شگفتی زمان را به ابدیت پیوند بزند.

پس او بار دیگر در عالم رویا غرق شد. چشمهایش را بست و به صدای گامهایی كه دور میشدند گوش سپرد. هنوز جای دستی را كه به آرامی او را پیش كشید و به نرمی پس زد بر قلب خود احساس میكرد. این اتفاق چند بار افتاد ـ نمیدانست.

حالا میتوانست آن بالا باشد. مغرور و آسوده. اما نمیخواست چون دیگر واهمه ای نداشت. چقدر سبك بود. اینجا در كنار خیابان همان قدر خوشبخت بود كه آن بالا و دیگر فاصله ای نبود. چشمهایش را باز كرد و نفس عمیق كشید. با خود گفت روزها میگذرند و سالها. اما این لحظه شیرین برای همیشه از آن من شد. حالا میفهمم كه چه روزهای سختی را پشت سر گذاشتم، بی آن كه حتی یك نفس راحت بكشم. اما مهم نیست، چون او با من مهربان بود. حتی دعوتم كرد دوباره از این پله ها بالا بروم. چقدر من خوشبخت هستم. مثل همه كسانی كه با خوشبختی خصوصی خودشان زندگی میكنند. با خاطری آسوده به خانه میروند، برای خودشان غذا درست میكنند، در این بعدازظهرهای گرم اندكی استراحت میكنند، در تختخوابشان دراز میكشند، موسیقی گوش میكنند، كتاب میخوانند و تا وقتی که سایه درختی هست، آن را در این جهان ویران مصیبت زده سرپناه امیدهای خود میكنند. من زنده ام و نفس میكشم. خانه ام را مرتب میكنم. من خوشبخت هستم و زندگی میگذرد.

در سایه درختها از شكاف در نیمه باز پرستو را دید كه به تدریج از نظرش ناپدید میشود. میخواست برود و در خانه را ببندد، اما در همان لحظه سایه مردی را دید كه شاخه ها را میچید. شهاب حركت كرد. در به آرامی بسته شد و او شتابان به سوی خانه رفت.