عزیز معتضدی

 رویا


بخشی از فیلمنامه

داخلی. شب. راهرو

بیرون اتاق عروس زنهای فامیل جمع شده اند. عمه داماد پچ پچ کنان با آنها حرف می زند. از حرفهایش چیزی مفهوم نیست. سه زن جوان و یک زن میانه سال با دقت به او گوش می دهند. زنهای جوان به نشانه تآیید حرفهای او سر تکان می دهند. زن میانه سال بعد از چند لحظه با بی قراری می نشیند و چشم بر سوراخ کلید در اتاق می گذارد. 


داخلی. شب. اتاق عروس

نادر روی تخت نشسته انتظار می کشد. رویا با پیراهن سفید و پرچین عروسی جلو میز توالت آرایشش را پاک می کند.

داخلی. شب. راهرو

عمه به پچپچه با زنها ادامه می دهد. زن میانه سال همچنان از سوراخ کلید نگاه می کند.

زن میانه سال( به نجوا): چقدر لفتش می دن!

عمه صحبتش را قطع می کند. غرغرکنان زن میانه سال را از جلو در کنار می زند.

عمه: برو کنار ببینم، فضولی موقوف!

زن میانه سال از جا بر می خیزد. عمه خودش جای او می نشیند.

داخلی. شب. اتاق عروس

رویا به فاصله اندکی در کنار نادر روی لبه تخت نشسته به قالی سرخ رنگ کف اتاق خیره شده است. نادر با حالت انتظار او را نگاه می کند. رویا لبخند می زند. نادر دست می برد دکمه بالای پیراهن رویا را باز می کند. لبخند به تدریج از چهره رویا محو می شود. نادر می خواهد دکمه دوم را هم باز کند که رویا با ملایمت دست اورا می گیرد. به سختی لبخند می زند.

رویا: چراغ رو خاموش کن!

نادر با نارضایتی از جا بر می خیزد. به سمت دیگر اتاق می رود و چراغ را خاموش می کند. اتاق هنوز در پرتو نور کمرنگ آباژور روی میز توالت به اندازه کافی روشن است. نادر بر می گردد و لبخند زنان دوباره در کنار رویا می نشیند. رویا هم به سختی لبخند می زند.

داخلی. شب. راهرو

عمه به تماشای از سوراخ کلید ادامه می دهد. زن میانه سال با زنهای جوان صحبت می کند.

زن میانه سال: نادر بچه نجیبی یه. باید به جعفر می گفتم یک خرده ارشادش کنه... شب عروسی در رو که بستند همچین زد تو گوشم که اتاق دور سرم چرخید(می خندد:) اصلأ نفهمیدم چی شد! تمام لباس عروسِ خوشگلم رو پاره پوره کرد(می خندد:) مرواریدهایی که مامانم بیچاره خودش دونه دونه تو مزون عروس روی دامنم دوخته بود(می خندد و با دست اشکالی را در هوا ترسیم می کند:) پلیک پلیک می پرید تو هوا..!

صدای غش غش خنده زنها عمه را غافلگیر می کند. خشمگینانه سر از سوراخ کلید بر می دارد و با صدای فرو خورده به آنها نهیب می زند

عمه: ببیرین صداتون رو! یک دقیقه نمی تونین زبون به دهن بگیرین؟

زنها که به زحمت می توانند جلو خنده شان را بگیرند کمی ساکت می شوند. یکی از آنها عمه را خطاب قرار می دهد.

زن جوان: عمه جون این که دیگه یک دقیقه نیست؟
عمه: زهر مار! چیکارش کنم؟ دختره ترسیده. همه که مثل تو سگ هار حشری نیستند؟

زن جوان در حالی که تمام بدنش از هیجان می لرزد به خندهء بی صدا ادامه می دهد. عمه دوباره به سوراخ کلید چشم می دوزد.

داخلی. شب. اتاق عروس

نادر دست رویا را در دست گرفته همچنان به انتظار در کنار او نشسته است. رویا با دکمه های لباسش بازی می کند.

نادر: نمی خوای بالاخره این لباس خرس رو در آری؟

رویا دست از بازی با دکمه های لباسش بر می دارد. سر بلند می کند و با مهربانی به نادر لبخند می زند.

رویا: چه جوری شد سراغ من اومدی؟
نادر(لبخند می زند): منظورت چیه؟
رویا: خب قبلا گفتی، بازم بگو..مادرت رفت سراغ همسایه ها...
نادر( با ناراحتی دست رویا را رها می کند، پوزخند می زند): صد دفعه بگم، می گی بازم بگو!

از رویا رو می گرداند و به حالت قهر به تصویر خودش در آینه روی میز توالت خیره می شود. رویا به آرامی دستش را پیش می برد و با احتیاط روی دست نادر می گذارد.

رویا: ناراحت نشو!

نادر بار دیگر به او رو می کند. دستش را در دست می فشارد.

نادر: تو دانشکده همه دخترها عاشقم بودند. ولی اونها به درد من نمی خوردند. مادرم گفت اینجا یک دختر خوبی هست که مادر نداره. دیپلمش رو گرفته نشسته تو خونه به زن باباش کمک می کنه. همسایه ها خیلی تعریف ات رو می کردن.
رویا: منم می خواستم برم دانشگاه.
نادر: شانس آوردی نرفتی. دانشگاه دخترها رو خراب می کنه. مگه نجابت چه عیبی داره؟

رویا به آرامی دستش را از میان دستهای نادر بیرون می آورد. نادر ناراحت می شود. اندیشناک به قالی کف اتاق چشم می دوزد. رویا دلجویابه دست پیش می برد و یقه کت، جیب و دکمه پیراهن نادر را نوازش می کند. نادر بار دیگر با حالت ترغیب آمیز به سوی رویا بر می گردد. رویا لبخند می زند.

رویا: نجابت که به این چیزها نیست؟
نادر: پس به چیه؟ تو زنها رو نمی شناسی. من در مورد اونها تجربه دارم.

رویا دست از نوازش نادر بر می دارد. با نگاهی تحسین آمیز و هیجانی نمایشی به او چشم می دوزد.

رویا: راست می گی؟ یکی ش رو برام تعریف کن!
نادر: مسخره بازی در نیار!
رویا: تو رو خدا..!

نادر بار دیگر چهره در هم می کشد. از بیرون صدای پچ پچ زنها به گوش می رسد.

نادر: ببین، حالا وقت این حرفها نیست. اونجا(به بیرون اشاره می کند:) یک عده وایسادن منتظرن که ما چیکار می کنیم. تجربه هام رو بعدأ برات تعریف می کنم.
رویا: ما هیچ کاری نمی کنیم تا اونها برن.
نادر(خشمگین): یعنی چی؟ اونها تا صبح اینجا می شینن. عمه م زن فضولیه. یک کاری نکن برامون حرف در بیارن.
رویا: چه حرفی؟ ما زن و شوهریم.


نادر با بی قراری از جا بر می خیزد. در اتاق شروع به راه رفتن می کند. بر می گردد و بالای سر رویا می ایستد.

نادر: یک جوری حرف می زنی انگار از پشت کوه اومدی؟ اگر مشکلی داری بگو، هنوز دیر نشده..؟
رویا: منظورت چیه؟
نادر: من منظوری ندارم، فقط رفتارت داره مشکوکم می کنه.
رویا(آهسته): این قدر داد نزن.! بیا بشین پهلوم.

نادر با این دعوت ترغیب آمیز اندکی آرام می شود. چنگی به موهایش می زند و دوباره در کنار رویا می نشیند.

نادر: مادرم از زن بابات خیلی تعریف می کرد. می گفت توقعش کمه. ولی تو خیلی افاده داری.

رویا به زور لبخند می زند. دست نادر را می گیرد. نادر دستش را از دست رویا بیرون می آورد و گردن او را نوازش می کند. رویا می کوشد گردنش را از دست نادر بیرون بیاورد. نادر یک لحظه به شوخی گردن او را می فشارد، سپس به نوازش ادامه می دهد. رویا لبخند می زند و تسلیم می شود. نادر با ترغیب بیشتری به نوازش رویا ادامه می دهد. دستش را برای گشودن دکمه های پیراهن او پیش می برد. هنوز دکمه سوم را باز نکرده که رویا بار دیگر دست او را می گیرد.

رویا: امشب نه! بگذار یک خرده بهت عادت کنم...

نادر با ناراحتی دستش را از دست رویا در می آورد. برای فرونشاندن خشمش چند بار آه عمیق می کشد.

رویا: همه پشت در وایسادن ببینن ما چکار می کنیم. من راحت نیستم.

نادر به قالی کف اتاق خیره می شود. از بیرون صدای نجواهای زنانه به گوش می رسد. نادر با حالتی مصمم ناگهان از جا بر می خیزد، به طرف میز توالت می رود، از داخل یکی از کشوها کلیدی را بر می دارد، به طرف در می رود، با سروصدا کلید را در جاکلیدی فرو می برد و در را قفل می کند.

داخلی. شب. راهرو

عمه به محض چرخیدن کلید در قفل در ناامیدانه از جا بر می خیزد. زنهای دیگر با مشاهده چهره رنگ پریده و ترسیده او به زحمت جلو خنده شان را می گیرند.

داخلی. شب. اتاق عروس

نادر با گامهای سنگین به طرف رویا می رود. رویا با ترسی پنهان به او نگاه می کند. لبخند گوشۀ لبهایش خشکیده است. نادر سیلی محکمی به او می زند. رویا در واکنشی تند مثل برق گرفته ها از جا می پرد. نادر او را می گیرد و روی تختخواب می اندازد. رویا می کوشد خودش را از دست او خلاص کند. نادر دوباره به او سیلی می زند، یقه پیراهنش را پاره می کند و خودش را روی او می اندازد. هر دو از دید دوربین خارج می شوند.

داخلی.شب.راهرو

صدای جیغ خفۀ رویا در راهرو می پیچد. زنها هلهله شادی سر می دهند و

.همدیگر را در آغوش می کشند