عزیز معتضدی

گل نراقی و راز یک بوسه شصت ساله

از میان خاطره ها

شصت سال پیش در چنین روزهایی دفتر شعری منتشر شد که مثل ده ها نمونه دیگر قرار بود بیاید و برود بی آن که جز معدودی خواننده، به قول شاعر، کسی بداند این آمدن و رفتن ها از بهر چیست.

قضا را اما چنان آمد که از دفتر حیدر رقابی- و این، نام شاعر بود- ترانه ای به ناممرا ببوس، چند سال بعد با صدای خواننده ای گمنام تر از سراینده به محبوبیتی در حد سرود ملی کشوری دست یابد. شعر، آهنگ و اجرا هم از قضا ساختار سرودین داشت: پرشور، احساساتی و آرمانی.

آهنگ اما اصل نبود و چنان که بعدها گفته شد برگرفته از یک نغمه قدیمی یونانی بود، اجرا و صدای خواننده هم چندان پخته نیست، با این همه حتی با سختگیرانه ترین نگاه منتقدانه هم نمی توان زیبایی عناصری را که بسیار تصادفی در کنار هم قرار گرفتند انکار کرد؛ ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم با علم به این موضوع و استفاده از فرصت، دست آهنگ را گرفتند و در یک بزنگاه تاریخی آن را به عرش بردند.

مهم ترین عامل این موفقیت، و آن که بیش از همه نامش با آهنگ مرا ببوس عجین شد، خواننده اش بود. حسن گل نراقی، تاجرزاده ای ساکن کوچه آبشار در خیابان ری، که صدایش را بنا به ملاحظات خانوادگی و سنتی مثل شاعری که برای کشو میزش شعر می گوید، در کشو میز پدرش زیر یک تکه قالی و شیشه ای قطور در گوشه ای از بازار بلور فروشها پنهان کرده بود.

در سال های جوانی که من دانشجوی مدرسه عالی تلویزیون و سینما بودم، برای آموزش عملی گاهی به استودیو می رفتم. خواننده های زیادی را از نزدیک دیدم. الهه را دیدم ساعت سه بعد از ظهر خسته و خوابالود با لباس خانه و موهای آشفته غرولندکنان دستگیره ها را در جستجوی اتاق گریم چپ و راست می چرخاند، پشت سرش محرمان و چهره پردازان و خدمتکاری با دو جفت کفش و چند دست جامه ابریشمی در بغل می دویدند. خیلی ها این طور می آمدند. خواننده کوچه و بازار را یکی ریش می زد، یکی پودر، یکی فندک؛ و در همین حال برای ترانه ضبط شده ای که قرار بود روی آن فقط لب بزند، آبدارباشی عاشق پشت هم قنداغ به کامش می ریخت.

گل نراقی اما به قول ترانه سرایان همان دوره از "تبار" دیگری بود. بعد از انقلاب به خاطر دوستی دیرینه اش با پدر همسرم او را در مجالس خصوصی زیادی دیدم. شباهتی به خودش نداشت- خودی که من مثل هزاران تن دیگر از خواننده مرا ببوسدر ذهن ساخته بودم- اما چیزی هم از آن کم نداشت. دشوار است صاحب اثری باشی که به شمار شنوندگانش افسانه و حرف و حدیث دارد و در حضور مشتاقان کم نیاوری. گل نراقی کم نمی آورد، شگردش این بود که اصلأ به روی خودش نیاورد که آن ترانه تاریخی را خوانده، و این تا وقتی بود که هنوز به اصرار و گاهی التماس مشتاقان، تن به خواندن نداده بود. دهان که می گشود گرچه صدا آن صدای صاف و بی غش دوران جوانی نبود، در مهارت، زیر و بم و تونالیته آشکارا از آن سر بود، طوری که به جرأت می شد گفت حسابی تمرین می کند، عاشق خواندن است و لذتی بالاتر از آواز و آوازخوانی نمی شناسد، و آدم بی اختیار دریغ می خورد که چرا یک موفقیت بزرگ و ناخواسته چنین هنرمندی را از جامعه گرفت.

خودش به این سؤال پاسخ روشنی نمی داد، اما به دوستانش میدان می داد در اطراف موضوع بحث کنند، انگار به او مربوط نیست؛ دوستان هم با استفاده از فرصت در حضور خودش عقاید ضد و نقیض خودشان را به نام او جا می زدند، و او دخالتی نمی کرد، مگر وقتی بحث بالا می گرفت و در بحبوحه جنگ و مشکلات کشور به سیاست آلوده می شد و خطر کدورت میان یاران یکدل می رفت. اینجا بود که دخالت می کرد و آرامش را با لطیفه و خاطره گویی به مجلس برمی گرداند، آخر سر هم با خواندن آواز هوش از سر جمع می برد.

روی نوار کاست میان سرو صدای مهمان ها گاهی من صدایش را ضبط می کردم، مخالفتی نداشت، فقط می گفت جوکها را ضبط نکن، نمی دانم امروز آن نوارها را دست کدام یک از دوستان سپردم.

خاطره هایش از همکاران در سالهای پخش زنده ترانه از رادیو شنیدنی بود. در میانشان خاطره سعادتمند قمی، خواننده ای که قدرت صدا و تحریر بی نظیر داشت اما شعرها را درست نمی خواند، یادم است. سعادتمند روزی هنگام اجرای مصرع معروف باباطاهر:" ز دست دیده و دل هر دو فریاد..." می خواند:" دو دست بر دیده و دل..."

یکی از اساتید، یادم نیست کدام، سراسیمه خودش را به سعادتمند می رساند و نجواکنان در حالی که تمام صورتش را به شکل کلمه در آورده می گوید:" ز دست...ز دست..." سعادتمند که کلام را نمی شنود پس از لب خوانی ادامه می دهد:" سه دست بر دیده و دل..."

گل نراقی یک آواز دیگر هم در زندگی اش خواند. از آنجا که در مهمانی ها روی شعر آن بداهه خوانی می کرد، معلوم بود دلبستگی دارد، که از قضا به زادگاه و خاستگاهش می خورد.

ادبیات این آهنگ نه ملهم از مکتب قدیم موسیقی ایرانی با واژگانی چون سحر و ساغر است، و نه نشانی از ادبیات خوانندگان متفاوت نسل بعد از او، با واژگانی مثل مهمانی خورشید و بوسه باران دارد.

آهنگِ دل و جگر و قلوه ای که گل نراقی خواند تمامأ درباره دل و جگر و قلوه است، و گفته می شود از زبان دانشجویی جگرکی در یکی از فیلم های فارسی قدیمی خوانده شده. اگر چنین فیلمی وجود داشته باشد مسلمأ مربوط به قبل از ظهور فیلم های جاهلی است، دورانی که جنوب شهر هنوز جنوب شهر نشده بود و جگر و دل و قلوه را نه نوچه های کلاه مخملی محله بلکه دانشجویان می فروختند، و این چقدر به خواننده مرا ببوس برخاسته از آن محله ها می آید که مردی آراسته، نکته سنج، خوش لباس، بذله گو و از همه مهم تر مبشر عصری طلایی بود.