عزیز معتضدی


آخر پاییز


هر كس مهرداد را میدید هوس میكرد چانه اش را خرد كند. این میل مقاومت ناپذیر حتی آدمهای رئوف و مسالمت جو را هم قلقلك میداد، آتشی مزاجها كه جای خود داشتند. بعضی ها با حالت خلسه به چانه قشنگش نگاه میكردند و بی پرده نظرشان را میگفتند، كمروها چشم از او میگرفتند و با احساس خارش در ناحیه سر، گردن یا كمرشان دست و پنجه نرم میكردند. مهرداد همیشه بحث را به بن بست میكشید. دست خودش نبود. افسوش كه دركش نمیكردند، والا میفهمیدند كه جوان شریفی ست. آن روز در مطب دكتر نشسته بود و خدا خدا میكرد قبل از بروز حادثه ای وخیم یا سوءتفاهمی جبران ناپذیر با پزشك متخصص بر سر یك راه حل قطعی برای معالجه دل درد ساده اش به توافق برسد.

دكتر نگاهی سرسری به عكسها كرد و زیر لب غرید. آخرین عكس را كه مربوط به اثنی عشر بود در مقابل نور كمرنگی كه از پنجره به درون میتابید نگه داشت و باز هم غرولند كرد. حرفهایش نامفهوم بود، اما همین شگرد بر اضطراب بیمار میافزود. اضطرابی كه میتوانست در معالجات بعدی موثر باشد. سرانجام پس از لحظات طولانی كه بر مرد جوان به سختی گذشت، عكسها را روی میز انداخت. "اسید معده ات زیاده. باید سعی كنی حرص و جوش نخوری. برات یك نسخه مینویسم."
مهرداد با نگرانی گفت:
"زخم چطور؟ منظورم این است كه . . ."
دكتر حرفش را قطع كرد:
"خوشبختانه از زخم خبری نیست. البته باید مواظب معده ات باشی."
جوان كه از خبر سلامت معده اش خوشحال شده بود هیجان زده پرسید:
"نمیخواهید عكسها را پشت دستگاه ببینید؟ آخ، پس معده ام سالمه؟ خدا را شكر . . . "
تنگ غروب بود. هوا رو به تاریكی میرفت. تابلوی الكترونیك در گوشه دیگر اتاق قرار داشت. این تابلو حالا خاموش بود، اما میتوانست در صورت لزوم روشن شود. آن وقت نور چراغهای سفید رنگش عكسها را با وضوح بیشتری نشان میداد. منظور بیمار همین بود. ولی دكتر فكر میكرد نور چراغ مطالعه روی میزش برای دیدن چهره بیمار و عكسهای معده سالمش كافی ست.
"گفتم كه معده ات هیچ عیبی نداره. به جای حرص و جوش تا میتوانی آب بخور."
خیال مریض كمی راحت شد.
"آخر همه جا آب در دسترس آدم نیست. در حالی كه حرص و جوش همه جا هست!"
دكتر با دلخوری ملچ و ملوچ كرد. حوصله اش سر رفته بود. صدای همهمه بیماران از سالن انتظار به گوش میرسید.
"ارزش سلامتی از همه چیز بیشتر است."
"حرف شما را قبول دارم. ولی آخر فكرش را بكنید، الان سه ماه است كه كارگاه من تعطیل است. هر چه به تعاونی سر میزنم میگویند هنوز مواد نیامده. بدون مواد هم كه نمیشود بشقاب زد. هزار جور خرج دارم. كرایه خانه ام عقب افتاده، نمیدانم چكار كنم."
دكتر خمیازه كشید:
"كسی نیست بهت كمك كنه؟"
"خانواده ام در شهرستان زندگی میكنند. پدرم زندگی خودش و خواهر و برادر كوچكترم را به سختی میگرداند. گفتند در تهران بازار مصنوعات ملامین داغ است. بیچاره با هزار زحمت سرمایه كارگاه مرا جور كرد. واقعا ممنونشم."
دكتر نگاهی به ساعتش كرد و به جوان شریف خیره شد. سر طاسش در آن اتاق نیمه تاریك كه برای صرفه جویی در مصرف برق فقط با یك چراغ مطالعه كوچك روشن شده بود، میدرخشید. چاره ای نداشت. مریض با سماجت در مقابلش نشسته بود و داشت درد دل میكرد. این در واقع نوعی اتلاف وقت بود كه باید به حساب خسارتهای غیرقابل اجتناب مثل سوختن لامپ، چكه كردن شیر آب و گرفتگی لوله ها میگذاشت. با لحنی سرد و نافذ پرسید:
"زن میخواهی؟"
مریض از خجالت تا بنا گوش سرخ شد. پس از مكث طولانی در حالی كه آب دهانش را به سختی فرو میداد، پرسید:
"از كجا فهمیدید؟"
"بیخوابی هم داری؟"
"خیلی زیاد. همه اش فكر میكنم آخر كی حاضر است دخترش را به من بدهد."
دكتر دستش را از روی میز برداشت و به عقب تكیه داد.
"مریضهایی مثل تو زیادند. به این میگویند درد بی زنی! مرضت ناشی از اپیدمی خانوادگی ترشی انداختن دخترهاست!"
"خدا به شما عزت بدهد دكتر! ولی آنها هم حق دارند. چرا باید دخترشان را به من بدهند من كه جز ورق پاره دیپلم آهی در بساط ندارم."
دكتر پوزخند زد:
"پس علتش كمبود دانشگاه است!"
"این را هم نمیتوانم تایید كنم. تاسیس دانشگاه به این راحتی نیست. به طور كلی امكان تحصیل مالی در همه جای دنیا محدود است."
دكتر خلقش از این همه خلوص نیت تنگ شد.
"پس تقصیر مجلس است كه طرح ایجاد مشاغل را زودتر تصویب نمیكند."
مریض به سادگی و با حاضر جوابی گفت:
"مجلس تقصیر ندارد. این طرح بازوی اجرایی میخواهد!"
دكتر داشت عصبانی میشد:
"پس تقصیر دولت است، چرا جلوی این همه مشاغل كاذب را نمیگیرد؟"
"دولت در این مورد اختیارات كافی ندارد."
"پس تقصیر آنهاست كه اختیارات كافی در اختیار دولت نمیگذارند!"
"آنها كی هستند؟ من و شما. مجلس، مردم . . . نكند خدای نكرده میخواهید دیكتاتوری بشود؟ اگر دست دولت در همه كارها باز باشد، دیگر باید فاتحه همه چیز را خواند."
دكتر دیگر حسابی از كوره در رفته بود:
"پس تقصیر خودته!"
"چی؟"
"دل دردت! آخر مرد حسابی بالاخره آدم مشكلاتش را باید گردن یك نفر بیندازد! من تا حالا مریض مثل تو ندیده ام. درد تو اینجاته؟"
با انگشت به شقیقه اش زد. میخواست به مریض حالی كند كه كله اش خراب است.
سپس قلم را برداشت تا نسخه ای بنویسد. مهرداد با دلخوری گفت: "باید مسایل را ریشه یابی كرد!"
دكتر سرش را بلند كرد و با نوك قلم به حالتی تهدیدگر مریض را نشانه گرفت. چهره اش ترسناك بود. نور چراغ مطالعه یك طرف صورتش را كاملا روشن و طرف دیگر را در تاریكی فرو برده بود. "باید اعتراض كرد. باید فریاد زد آن وقت میبینی كه دل دردت هم خوب میشود."
مهرداد با تعجب آمیخته به اعتراض دكتر را نگاه كرد.
"چه راه حل عجیبی . . . آخر دل درد چه ربطی به فریاد دارد؟"
دكتر باز هم نوك قلمش را به طرف او گرفت، با حالت برافروخته گفت:
"خیلی هم ربط دارد. چرا صدای اعتراضت را به گوش مسئولان نمیرسانی؟ انتظار داری من به جای تو فریاد بكشم؟ من كه دردی ندارم. زن و بچه ام در لوس آنجلس زندگی میكنند. خودم هم اگر اینجا نشسته ام، علتش این است كه عاشق این آب و خاكم! وطنم را دوست دارم! البته پول خوبی هم درمیآورم. . . "
مهرداد كه انتظار این منطق را از دكتر نداشت با لحنی شیطنت آمیز پرسید:
"اگر پول خوبی در نمیآوردید، آن وقت چه . . .؟"
دكتر با حاضرجوابی گفت: "آن وقت یا از این كشور میرفتم یا توی گوش یكی از این بساز بفروشها میزدم و شریك جان و مالش میشدم!"
جوان به فكر فرو رفت. دكتر ادامه داد:
"چرا یقه یكی از این ها را نمیگیری؟ همین بساز و بفروشهایی كه خون مردم را توی شیشه میكنند؟ برای اینكه میترسی! میترسی چانه ات را خرد كنند. از قیافه ات پیداست! اما دوست من، توی این جامعه یا باید سر بشكنی یا سرت را میشكنند. یا گرگ یا بره. انتخاب دیگری نداری. برو یك بساز بفروش پیدا كن. یقه اش را بگیر! چانه اش را خرد كن! بگو اگر دخترت را به من ندهی آبروت را میبرم! كوس رسواییت را بر سر بام میزنم. دزدیها، رشوه خواریهایت را برملا میكنم. آن وقت میبینی كه طرف چطور رام میشود. اگر خرخره اش را درست فشار بدهی جهاز خوبی هم میدهد! والا . . ."
چیزی روی كاغذ نوشت و با یك حركت خشن آن را كند و به دست مریض داد:
"شربت ضداسید روزی سه قاشق. قرص خواب یكی بعد از شام. تا آخر عمر تكرارش كن! خودت را بكش! همه حق دارند جز تو! بفرمایید بیرون!"
دكتر مرد چاقی بود. نفسش زود بند میآمد. حالا به خرخر افتاده بود. رویش را از جوان برگرداند و از ورای پنجره به شب تاریك زل زد. مرد جوان مثل برق گرفته ها خشكش زده بود. بالاخره به خود زحمتی داد و بلند شد. به طرف در رفت. هنوز آن را باز نكرده بود كه بیمار تر دماغ خوش مشربی وارد شد. تنه ای به او زد و كرنش كنان و سلام گویان به طرف دكتر رفت.
جوان شریف مبهوت و متنفر از خشونت دكتر به طرف میز منشی رفت. دوشیزه ای رئوف آنجا نشسته بود. مراجعان بی تاب مفتون دقت و حوصله او دورش را گرفته و چشم به دهان و گوش به فرمانش داشتند. اما مهرداد دیگر اعتمادش را از دست داده بود. پول ویزیت دكتر را داد و با قدمهای محتاط از مطب بیرون رفت. قبل از اینكه از در خارج شود، دوشیزه رئوف با آن همه مشغله فراموش نكرد كه صدایش كند:
"بقیه پولتان!"
جوان رفت و بقیه پولش را گرفت.
"امیدوارم زودتر خوب شید!"
انتظار این لطف را نداشت. لبخندی زوركی بر لبهایش نقش بست. سری به علامت سپاسگزاری تكان داد و از مطب خارج شد.
چرا بعضی گرگند و بعضی بره؟ باید از سقراط حكیم پرسید! مهرداد در خیابانها بی هدف راه میرفت و با خودش بگو مگو میكرد. طبیعت چه فصلهای زیبایی آفریده. افسوس! آیا درنده خویی در ذات گرگ است یا مظلومیت بره او را به گرگ صفتی سوق میدهد. چرا طبیعت گرگ و بره را با هم میپروراند؟ چرا باید یا سر بشكنی یا بگذاری سرت را بشكنند؟ چرا هر كس به او میرسد صحبت را به شكستن چانه میكشاند. این دفعه اول نبود. سقراط میگفت: "از بی عدالتی رنج بردن بهتر كه بی عدالتی كردن." شاید بهتر بود به معلمی كه این پند را به او داد اعتراض میكرد. بساز بفروش احمق! دكتر از كجا میدانست؟ مگر علم غیب داشت؟ هفته پیش به خواستگاری دختر یك بساز و بفروش رفته بود، دختر و مادر با حجب و حیا كنار هم نشسته بودند. بساز بفروش خیره خیره او را برانداز میكرد. یك نفر استكان چای جلوش گذاشت.
"خب یك كم راجع به خودتان صحبت كنید. جوان شریف!"
"من توی افسریه كارگاه بشقاب سازی دارم. البته سه ماه است كه بشقابی نساخته ام. علتش كمبود مواد اولیه ست."
"چرا مواد تهیه نمیكنید؟"
"وارد نمیكنند. تعاونی ما سه ماه است كه به هیچكس مواد اولیه نداده."
"اشكال كارهای تولیدی همین است. دوره ی ما دوره واسطه گری ست0 چرا وارد بازار نمیشوید. هر چه كه بخرید موقع فروش سود میبرید. ریسك توش نیست."
"ببخشید! من از واسطه گری خوشم نمیآد. استعداش را ندارم. تازه كار تولیدی از جهت اخلاقی شرافتمندانه تر است."
بساز بفروش با دلخوری از جوان رو گرداند و سرفه كرد. همسرش گفت:
"چایتان سرد نشه!"
مرد جوان لبخند زد. اما به چای دست نزد. بساز بفروش به همسرش چشم غره رفت و رو به جوان كرد:
"چرا مواد اولیه را از بازار آزاد تهیه نمیكنید؟"
"منظورتان بازار سیاه است؟ من اینكاره نیستم. نباید قیمت كالا را بی رویه بالا برد. توان مالی مردم را هم باید در نظر گرفت."
بساز بفروش زهرخندی تحویل داد!
"اینها را به تعاونیتان بگویید!"
"به روی چشم! این بار كه رفتم حتما بهشان خواهم گفت."
"باید آنقدر موی دماغشان بشوی تا بهت جنس بدهند. باید اعتراض كنی! داد و بیداد كن! بگو چرا به ما جنس نمیدهید."
"این كار را نمیكنم. چون مشكلشان را میدانم. كمبود ارز و نوسان قیمتها در بازار جهانی دست و بالشان را بسته."
بساز بفروش هم دست و بالش بسته بود. یعنی جلو دختر و همسرش نمیتوانست جوابهای چارواداری را كه دلش میخواست، بدهد. با این حال از كوره در رفت.
"آخر تقصیر مردم چی ست، خودت میگویی كه سه ماه است بیكاری. تازه زن هم میخواهی!"
جوان به تله افتاده بوده. جرات نگاه كردن به چهره بساز بفروش را نداشت. از آن همه التهاب و عصبانیت سردر نمیآورد.
"مردم باید كمی تحمل كنند. اگر همدیگر را دوست داشته باشند و به درد دل هم برسنـــد، میتواننـــد از راه قنـــاعت و صرفه جویی . . ."
بساز بفروش دیگر طاقت شنیدن اراجیف جوان را نداشت.
"قناعت؟ صرفه جویی؟ مرد حسابی اینها كه حرفهای عهد بوقه! تو هم مثل اینكه توی این دنیا زندگی نمیكنی . . ."
همسرش زبان به اعتراض گشود:
"یك كم یواش تر!"
مرد خشمگین نگاهی به همسرش كرد. زن بیچاره دست دخترش را در دست گرفته بود. دخترك از منطق عامیانه پدرش شرمگین شده بود.
"خیلی خوب آقا پسر! ما باید در این باره فكر كنیم."
همسرش گفت:
"چایتان سرد نشه!"
جوان از جا برخاست.
"از لطفتان سپاسگزارم. میلی به چای ندارم."
سری به كرنش تكان داد و از در بیرون رفت. توی راهرو تاریك دست سرد و سنگین بساز بفروش را بر شانه خود احساس كرد. مردك از شدت خشم مثل لبو سرخ شده بود. خرناسه كنان در گوشش گفت:
"هر كس جای من بود چانه ات را خرد میكرد! خیال میكنی دخترم را از سر راه برداشته ام؟ من سر عالم و آدم را به خاطر خوشبختی او كلاه گذاشته ام، حالا بیایم بدهمش به یك بشقاب ساز صرفه جو؟ خجالت نمیكشی؟ دیگر این طرفها پیدات نشه!"

"آخ! دلم . . .!"
باز هم معده اش درد گرفته بود. روی لبه تختخواب نشست و یك قاشق شربت ضد اسید خورد. حرفهای دكتر آزارش میداد، از بساز بفروش توقعی نداشت. اما اهانتهای دكتر را نمیتوانست تحمل كند. ساعت پنج بعدازظهر بود. دلش زن میخواست! یك همدم. یك مونس تنهایی. یك شریك تمام وقت برای لحظه های بیم و امید. ناگهان به یاد منشی جوان افتاد. همان دوشیزه رئوفی كه بقیه پولش را پس داد. اما از كجا معلوم كه دوشیزه باشد؟ شاید هم نامزد داشته باشد. راستی عجیب است. چطور میتواند رفتار موهن یك پزشك بی نزاكت را تحمل كند؟ فكر بكری به خاطرش رسید. این فكر ناشی از یك كنجكاوی ساده و شاید هم دریافت حكم ماموریت از طرف ضمیر ناخودآگاه بود. ماموریتی كه با تقاضای ازدواج شروع و معلوم نیست به كجا ختم میشد. با عجله لباس پوشید و تا باجه تلفن سر خیابان دوید.
"الو؟ مطب؟"
صدای نازك دختر جوان از آن طرف سیم به گوش رسید.
"بفرمایید!"
"ببخشید من . . ."
قبل از آنكه نام خودش را به یاد بیاورد دخترك او را شناخت. لطافت كلام و مهربانی ذاتیش بر شهامت جوان افزود:
"ببخشید. میدانم كه الان سرتان خیلی شلوغ است. اما باید درباره موضوع مهمی با شما صحبت كنم."
"درباره چی؟"
"درباره چی؟" سئوال خوبی بود. اما رشته افكار جوان را پاره كرد.
"میدانید. من . . . درباره توصیه های دكتر . . ."
"لطفا آخر وقت بیایید میفرستمتان پیش دكتر."
پس اینطور؟ راهش این است. خدا را شكر. دختر ناخواسته راهنماییش كرده بود. اما او با دكتر كاری نداشت. به هر حال دل به دریا زد. دكتر خودش گفته بود كه برای ازدواج باید شهامت داشت!
نیم ساعت قبل از تعطیل مطب به آنجا رسید. هنوز پنج شش مریض در سالن انتظار میكشیدند. گوشه ای نشست و در پی فرصت مناسب دقیقه شماری كرد. نزدیك میز منشی، خانم مسن و زن جوانی نشسته بودند0 به محض اینكه نوبت آنها رسید، مرد جوان برخاست و جایشان را اشغال كرد. حین عبور از جلو در نیمه باز اتاق دكتر، رویش را گرداند تا چشمش به چشم او نیفتد. البته فورا از كار خود پشیمان شد. مگر نه اینكه آمده بود تا امتحان شهامت بدهد؟
منشی لبخند زد: "باید كمی صبر كنید."
"آه میدانم. راستی ساعت چند است؟ واقعا دلم درد میكند. یعنی میسوزد. البته این سوزش با سوزش قبلی فرق دارد. علتش زخم زبان دكتر است! در كمال صراحت به من گفت عیب و ایرادم توی كله م ست!"
دختر از شنیدن این حرفها جا خورد. نزدیك بود بزند زیر خنده. اما به زحمت جلو خودش را گرفت.
"حتما" براتون سوءتفاهم شده. . ."
"سوء تفاهم؟ نخیر! بهترست بگویید سوءاستفاده! از من سوءاستفاده شده . . ."
دختر حیرت زده به مرد جوان خیره شد: "چنین چیزی ممكن نیست!"
مرد جوان برای اینكه شهامتش را از دست ندهد، با تاكید گفت: "خیلی هم ممكن است، از نجابت من سوءاستفاده شده این موضوع تازگی ندارد. قبلا هم برایم اتفاق افتاده . . .!"
زنگ منشی به صدا درآمد و دكتر پرونده مریض تازه را خواست. منشی پرونده را به اتاق برد. وقتی كه در را باز كرد مهرداد بی اختیار خم شد تا دكتر او را نبیند. و بار دیگر از این كار پشیمان شد. دخترك پس از چند لحظه به پشت میزش برگشت. مرد جوان باز هم گله كرد. دختر او را تسلی داد. صحبتشان گل انداخت. از شرم و ترس و ندامت دیگر كاری ساخته نبود.
چه دختر مهربانی! چه موجود با صداقتی! صفا و صمیمتش را قبلا در هیچ زنی ندیده بود! باورش نمیشد، دخترك او را درك میكرد. هم زیبا بود و هم آزاد. پس میتوانستند با هم ازدواج كنند! امكانش زیاد بود!
وقتی دو نفر در معدن تاریك و بی انتهای كلمات جستجو میكنند و ناگهان به رگه عالی و كمیاب تفاهم میرسند چاره ای ندارند جز اینكه با هم ازدواج كنند. لبخندهای دختر حاكی از حس همدردی بود. ضمن انتقاد از پزشكان تندخو و ناشكیبا به مهرداد اطمینان داد كه دكتر از آن دسته افراد نیست، بلكه ـ تا آنجا كه او میداند ـ خیرخواه و دوراندیش است و نسبت به تجویز دارو و توصیه های پزشكیش احساس مسئولیت میكند. جوان دلش آرام گرفت. نه از بابت خصایل دكتر، بلكه به خاطر لحن مساعد دختر جوان و زنگ صدایش كه گوشنواز و گیرا بود. تقاضا كرد باز هم او را ببیند. دختر حرفی نداشت. از آن پس مهرداد هر روز سر ساعت هفت به ساختمان پزشكان میآمد و دختر را تا خانه اش همراهی میكرد. پیاده میرفتند و بین راه از هر دری سخن میگفتند. بالاخره از دختر تقاضای ازدواج كرد.
نام دختر مریم بود. مدت زیادی از مرگ پدرش نمیگذشت. كارمند دارایی بود. روزی كه مهرداد برای خواستگاری به آپارتمان كوچك اجاره ای دختر رفت، جز مادرش كسی آنجا نبود. مادر مریم سالها در بیمارستان زیر دست دكتر كار میكرد. به لیاقت و شایستگی دكتر ایمان كامل داشت. از آنجا كه شوهرش تازه درگذشته بود در چهره دكتر به نقش یك حامی اخلاقی و قیم دخترش نگاه میكرد. مریم را خیلی دوست داشت و روی حرف او حرف نمیزد، اما تصمیم در مورد ازدواج را موكول به كسب نظر دكتر كرد. مهرداد میخواست اعتراض كند. ولی به زدوی منصرف شد. مگر نه اینكه دكتر میگفت خانواده ها نباید دخترشان را ترشی بیندازند؟ خب، او هم پسر خوبی بود. معده اش هم بنابه اعتراف دكتر هیچ عیبی نداشت. فقط كمی پشتكار و یاری بخت لازم بود تا بتواند زندگی خوب و باسعادتی را در كنار یك همسر سر به راه شروع كند. اما چشمش میترسید. از ناشكیبایی و تندخویی دكتر بیمناك بود. اینها را به دختر گفت. دختر از مادرش خواست برای مشورت با دكتر عجله نكند. برای سنجیدن جوانب كار به وقت بیشتری نیاز داشتند. مهرداد امیدوار بود با گرفتن مواد از تعاونی ملامین سازها كار و بارش را رونقی بدهد. مسلما یك كارگاه دایر میتوانست برگ برنده ای در دست خواستگار باشد. تجربه تلخ خانه بساز بفروش و تهدیدهای مكرری كه سابقا متوجه چانه اش شده بود چنین میگفت.
یك روز به عادت معمول سر ساعت هفت جلو ساختمان پزشكان حاضر شد. یكی دو دقیقه گذشت و از مریم خبری نشد. دلش به شور افتاد. نگاهی به ساعتش كرد. همچنان كه از سر استیصال دور و برش را میپیایید و بالا و پایین میرفت، چشمش به پنجره مطب افتاد و از شدت وحشت خشكش زد. مریم همیشه بعد از فرستادن آخرین مریض پیش دكتر با عجله مطب را ترك میكرد و به سراغ او میآمد. مهرداد چنان به این روال عادت كرده بود كه آن را فرض مسلمی میپنداشت. اما حالا چه اتفاقی افتاده بود؟ دكتر در شكاف پنجره مثل مجسمه ابوالهول ایستاده با خشمی كه از آن فاصله دور هم قابل تشخیص بود به او نگاه میكرد. البته به محض اینكه چشم جوان به چشمش افتاد، با تأنی معنی داری از پشت پنجره كنار رفت. مهرداد مدتی دیگر انتظار كشید تا اینكه بالاخره سر و كله مریم پیدا شد.
مثل همیشه سرحال و بشاش بود. ظاهرا از موضوع خبری نداشت. مدتی بلبل زبانی كرد تا سرانجام پی به حال غیرطبیعی پسرك برد. وقتی علت را پرسید جوان پاسخی نداد. چه میتوانست بگوید؟ آنطور كه دكتر به او نگاه كرده بود، احتمال شكستن چانه اش میرفت0 این را خوب میدانست. در ضمن میدانست كه توضیح چنین معضلی بی فایده است.
بالاخره به در خانه مریم رسیدند. مهرداد میخواست پیشنهاد كند كه مدتی همدیگر را نبینند. اما نگاه مهربان و معصومانه دختر نیروی عقل و اراده اش را زایل كرد. نمیدانست چه بگوید. از كجا شروع كند. آیا مادر جریان را به دكتر گفته بود؟ آیا دختر واقعا او را دوست میداشت؟ به هر حال برای هر كس لحظه های ابهام و تردید پیش میآید. بهتر بود در این باره بیشتر فكر كند. به مریم گفت: "نگران نباش. كمی سرما خورده ام. مسلما تا فردا حالم خوب میشود. قرارمان سر ساعت هفت."
فردا ساعت هفت باز هم خودش را به ساختمان پزشكان رساند. این بار انتظار طولانی تر شد. پنج دقیقه، یك ربع گذشت و از مریم خبری نشد. دیگر شك نداشت كه حادثه ای رخ داده است. میخواست با عجله به خانه مریم برود. اما ابتدا باید مطمئن میشد كه او در مطب نیست. حتما زودتر از موعد مقرر محل كارش را ترك كرده، شاید مریض بوده، شاید هم . . . بالاخره باید مطمئن میشد.
جرات بالا رفتن از پله ها را نداشت. همین موضوع بر خشمش میافزود. دهانش به تناوب تلخ و ترش میشد. معلوم بود معده اش به اغتنام فرصت در حال ساختن مواد منفجره است. سرانجام نتیجه جنگ طولانی نیروهای متخاصم درونش این شد كه تصمیم گرفت با پذیرفتن خطر شكستگی چانه به مطب برود و سر و گوشی آب بدهد. بی سر و صدا از پله های نیمه تاریك بالا رفت. در طبقه اول كارگرها مشغول نظافت آزمایشگاه بودند. طبقه دوم به كلی تعطیل بود. در طبقه سوم هم جز مطب دكتر همه درها بسته بود. از شكاف در نیمه باز اتاق دكتر نوری به بیرون میتابید. دكتر خودش پشت میز خالی منشی ایستاده بود و با تلفن صحبت میكرد. در گوشه دیگر سرایدار در حال ور رفتن با كنتور برق بود. چشمش كه به جوان افتاد با سوءظن به او خیره شد. مهرداد چاره ای نداشت جز اینكه مستقیم به سراغ دكتر برود. با قدمهای لرزان جلو رفت. گوشه ای ایستاد و صبر كرد تا مكالمه دكتر تمام شود.
"بله خواهش میكنم. فردا تماس بگیرید. متشكرم."
دكتر گوشی را گذاشت. جوان هنوز دهانش را باز نكرده بود كه با كلمات زهرآگین مورد استقبال قرار گرفت. گویا دكتر منتظرش بود. مثل مجرمها به گوشه دیوار تكیه داد.
"به به، جناب دن ژوان وطنی! حالتان چطوره؟"
جوان كه درشت گوییهای دكتر را بر آبروریزی ترجیح میداد از ترس سرایدار ابتدا در را بست. سپس رو به دكتر كرد.
"چرا توهین میكنید. . .!"
در صدایش اثری از اعتراض یا پرخاش دیده نمیشد. با این حال دكتر وانمود كرد كه از كوره دررفته است.
"توهین میكنم؟ به! الان میدهمت دست كمیته!"
جوان از این تهدید كمترین ترسی به دل راه نداد.
"به چه جرمی؟"
دكتر از پشت میز كنار رفت و با مخوفترین ژستی كه میتوانست در آن اتاق تاریك و خلوت به خود بگیرد، رو به جوان كرد.
"به جرم دختربازی . . ."
به راستی هم چهره اش ترسناك بود، صورت سرخ، پلكهای تنگ، ابروان گره كرده، انگشت سبابه تهدیدگر و از همه بدتر خس خس نامنظم نفس هایش نشان میداد كه تهدیدش را عملی میكند.
"هر كار دلتان میخواهد بكنید، فقط مواظب رفتارتان باشید، مبادا یك وقت خدا نكرده سلامتی تان به خطر بیفتد . . .!"
دكتر حالا به او نزدیك شده بود. یك قدم بیشتر با هم فاصله نداشتند. مرد جوان ناگهان گریبانش را در دست او دید.
"سلامتی من؟ بیچاره فكر سلامتی خودت را بكن!"
مهرداد با واكنش محتاطانه گریبانش را از دست دكتر درآورد. دكتر خشمگین و كنجكاو طوری براندازش میكرد كه انگار در حال مطالعه رفتار یك موش آزمایشگاهی است!
"بله باید به فكر سلامتی خودم هم باشم! اما شما كه گفتید معده ام سالمه؟"
دكتر باز هم به او نزدیكتر شد. دیگر نفسشان به هم میخورد. با این حال آنقدر آرام صحبت میكرد كه جوان به سختی صدایش را میشنید.
"معده ت سالمه، این كله ت ست كه خرابه. باید فكری به حالش بكنی!"
باز هم با كنجكاوی به جوان خیره شد.
"به شما اخطار میكنم كه مواظب رفتارتان باشید، من . . ."
دكتر لبخند زد. در عین خشم با نگاهی تشویق گر منتظر بود كه مهرداد حرفش را بزند. مرد جوان ناامیدانه سعی كرد دكتر را سر عقل بیاورد.
"من از منشی شما خواستگاری كردم، خوشبختانه مادرش هم موافق است، از آن دسته آدمهایی نیست كه دخترشان را ترشی میاندازند!"
"راستی؟" پس اسمش خواستگاری ست؟ ولی اهل محل میگویند تو دختر بازی میكنی! استشهاد جمع كرده اند. میگویند یك ماه است كه این دور و برها كشیك میكشی و با دختر مردم لاس میزنی . . .!"
جوان هاج و واج به دكتر نگاه میكرد. حسابی ترسیده بود.
"شما این چرندیات را باور میكنید؟"
دكتر سئوال او را نشنیده گرفت. با انگشت ضربه های محكمی به سینه اش زد.
"من اجازه نمیدم، كور خوانده ای! امروز زودتر فرستادمش كه با تو صحبت كنم. آمادگی ازدواج ندارد. خداحافظ بشقاب ساز بی مصرف!"
این را گفت و از جوان رو گرداند. به سر میز منشی رفت و شروع به ورق زدن پرونده ها كرد. مرد جوان آنچه را كه میشنید باور نمیكرد. دیگر به راستی عصبانی شده بود با صدای بلند فریاد زد.
"باید دید نظر خودش چی ست، جناب دكتر خان!"
دكتر پرونده ها را بست و روی هم چید. انگار از مشاهده خشم پسرك لذت میبرد.
"نظرش همین هست كه گفتم. صابون به شكمت نمال! روی حرف من حرفی نمیزند."
مهرداد اعتراض كرد: "میخواهید او را ترشی بیندازید؟"
"هر جور میخواهی فكر كن. مال خودم كه نیست، مال مردم است. مسئولیت دارم!"
روزنه امیدی در دل مهرداد باز شد. خوشباورانه كوشید بار دیگر بختش را بیازماید. خشمش زائل شده بود.
"پس من او را از شما خواستگاری میكنم!"
دكتر پرونده ها را روی میز كوبید.
"تو غلط میكنی! هر كسی جای من بود چانه ات را خرد میكرد. بهت اخطار میكنم اگر یك دقیقه دیگر وقتم را تلف كنی پاسبان خبر میكنم. كسبه استشهاد جمع كرده اند میفهمی یا نه؟"
"من از این تهدیدها نمیترسم!"
دكتر دستی به سر طاس خود كشید و گردنش را خاراند. از گوشه چشم نگاهی به مرد جوان كرد. فكورانه از پشت میز كنار آمد. و دوباره به او نزدیك شد. لحنش آرام بود.
"خب، این خوب است، تو پسر خوبی هستی!"
دستی به شانه جوان زد و ادامه داد:" ولی بگذار حقیقتی را بهت بگویم. بله من نمیخواهم منشی ام را از دست بدهم. مدتها طول میكشد تا یكی از آنها را تربیت كنم. با ازدواجشان موافق نیستم. چون حداقل ضررش این است كه باید دنبال منشی تازه ای بگردم. امان از دست شما مریضها . . .! منشی هایم را غر میزنید! توی بیمارستان هم از دستشان خلاصی ندارم. مادر همین دختر را پدرش از روی تخت عمل خواستگاری كرد! باز لااقل او كار و بار درست و حسابی داشت. دوره دیگری بود. یك كارمند دولت میتوانست روی زندگیش حساب كند. اما خوشبختانه در مورد تو خیالم راحت است. دختره خودش نمیخواهدت. از من پیشش گله كرده بودی، بهم گفت. ما با هم خیلی صحبت كردیم. بهش ثابت كردم كه تو تنها ستاره اقبالش نیستی. باید مدتی كار كند0 تجربه كند، مسلما شانسهای بهتری سر راهش قرار میگیرند. تو هم همینطور. مریم قبول كرد كه آش دهن سوزی نیستی! به من گفت یك جوری دست به سرت كنم. می گفت پسر خوب و محجوبی هستی، اما ساده لوحی! خب كه چی؟ تجربه بالاتر از این حرفهاست. باید اجتماعت رو بشناسی. باید شغل ثابت داشته باشی. شغلی كه تعطیل بردار نباشد. مثل خرید و فروش مواد غذایی و غیره . . .آن وقت ممكن ست برای تو هم شانسهای بهتری پیش بیاید. خدا رو چی دیدی . . ."
جوان نگاهی به دور و برش كرد. آیا مریم واقعا این حرفها را زده بود؟ خدا را چه دیدی! باید از خودش میپرسید. نمیتوانست به قول دكتر اعتماد كند. چانه اش را خاراند و بی خداحافظی از مطب بیرون رفت.
فردا عصر از باجه تلفن به مطب زنگ زد. مریم گوشی را برداشت. مهرداد موضوع ملاقات خود را با دكتر به اختصار گفت، مریم از دیدار آنها خبر داشت. جوان پرسید:
"آیا حقیقت دارد كه به دكتر گفته ای من آش دهن سوزی نیستم.؟ "
مریم من من كنان جواب داد:
"من اینطور نگفته ام، من فقط گفته ام كه . . . "
"چه گفتی؟ زودتر بگو. خواهش میكنم همه اش را تكذیب كن!"
مریم با لحن محكمتری گفت:
"دكتر به گردن من حق پدری دارد. تو هم پسر خوبی هستی. ولی . . ."
باز هم نتوانست حرفش را تمام كند، مهرداد بغض كرد.
"ولی چی؟"
"دكتر مثل پدرم ست."
"آیا حقیقت دارد كه بهش گفته ای من آدم ساده لوحی هستم؟"
"من اینطور نگفته ام."
"پس چطور گفتی!"
"گفتم تو پسر خوبی هستی. البته دكتر هم به گردن من حق دارد . . ."
باز هم نتوانست حرفش را تمام كند. مهرداد دوباره بغض كرد.
"خب كه چی؟ خواهش میكنم صمیمانه تر صحبت كن! تو دختر با صفایی هستی!"
"تو لطف داری!"
صدای مریم میلرزید. شاید او هم بغض كرده بود. شاید گریه میكرد. سكوت سنگینی بینشان گذشت. مهرداد با لحنی سرد و قاطع سئوالش را تكرار كرد.
"آیا حقیقت دارد كه به دكتر گفته ای من آدم ساده لوحی هستم؟"
"نه!"
نور امید بر دل مرد جوان تابید. بیقرار و عصبی شده بود.
"با من ازدواج میكنی؟"
"نه!"
"پس اینطور! حتما حرفهای دكتر حقیقت داشت نه . . .! آخر چرا؟ برای چی؟"
"تو پسر خوبی هستی. تو صفا و صمیمیت داری. تو پسر خوبی هستی ولی . . . "
باز هم سكوت كرد. مهرداد در حالی كه صدای لرزان دخترك را تقلید میكرد ادامه داد.
"ولی دكتر به گردن من حق دارد. دكتر مثل پدرم است، دكتر مثل . . . لعنت بر شیطان . . ."
دلش میخواست چانه دكتر را خرد كند. چانه مریم را خرد كند، چانه خودش را هم خرد كند. اما دكتر حق داشت. دختر هم حق داشت، خودش هم حق داشت . . .
بیرون باجه چندنفر انتظار میكشیدند. مریم حرفی نمیزد. مهرداد بار دیگر گفت:
"لعنت بر شیطان."
از پشت باجه یك نفر با سكه دو ریالی به شیشه میزد. مهرداد برگشت و به او نگاه كرد. مرد به اشاره فهماند كه عجله دارد. دو نفر دیگر در كنار مرد به او خیره شده بودند. آنها هم حق داشتند . . .
مهرداد گفت: "خداحافظ!"
گوشی را گذاشت و از باجه بیرون آمد. غروب آخر پاییز بود. كلاغها لابه لای شاخه های لخت و عور درختها میپریدند. هوا رو به سردی میرفت. پیچكها در خواب رنگین شان با سماجت به سینه ی دیوارها چسبیده بودند. مهرداد به طرف خانه اش رفت. یك دست باد و یك دست باران در میان غارغار كلاغها او را تا در خانه همراهی كردند.