عزیز معتضدی

نوروز 67

بعد از ظهر یکی از روزهای اسفند ماه هزار و سیصد و شصت و شش، پشت میز تحریرم در حال دوستی با قلم و کاغذ نشسته بودم که زنگ خانه به صدا در آمد. یکی از دوره های متناوب جنگ شهرها بود. بچه ها در حیاط مجتمع بازی می کردند. سر مست از تعطیلات زودرس نوروزی، که به قیمت جنگ تمام شده بود، بانگ شادیشان در هوا می پیچید. من به تصور این که پسرم برای برداشتن چیزی به خانه آمده در را باز کردم، اما به جای او با خانم معلم سابقش مواجه شدم، یک نوازنده پیانو که درس خصوصی می داد.

انتظار دیدنش را نداشتم. سرزده آمده بود و مثل همیشه شتابزده و اندکی بی قرار. جعبه شیرینی در یک دست و هدیه ای پیچیده در کاغذ سرخ و گلی در دست دیگر، خندان و برافروخته سلام کرد.

به محض ورود سراغ همسرم را گرفت. گفتم تا یک چای یا قهوه بنوشد او هم از راه می رسد.

نفسش هنوز جا نیامده بود. در پاسخ من گفت که قهوه را ترجیح می دهد. جعبه شیرینی و هدیه را روی میز گذاشت و گفت که از ترس قطع برق و زندانی شدن در آسانسور همه پله ها را پیاده آمده و همان طور که هنوز نفس نفس می زد گفت: "شنیدم همه سفارتخانه ها را بمباران کرده اند."

اشاره اش به همسر من بود که آن زمان در یکی از سفارتخانه ها کار می کرد. در این دور تازه جنگ شهرها سفارت زلاند نو و دفتر بازرگانی لهستان مورد اصابت موشکهای دور برد قرار گرفته بود.

گفتم: " یکی دو جا را زده اند."

معلم پیانو با طبع خونگرم و لحن صمیمانه اش در حالی که از پاسخ من اندکی برانگیخته شده بود گفت: "پس منتظر است بقیه را هم بزنند؟ چرا کار می کند؟  تمام ادارات دولتی را تعطیل کرده اند."

هنوز علت آمدنش را با جعبه شیرینی و آن بسته پیچیده در لفاف کاغذی گلدار قرمز رنگ نمی دانستم.

معلم صبوری نبود. تدریس خصوصی را از سر اجبار زمانی آغاز کرد که ارکستر سنفونیک و سازمانهای اداری وابسته به آن یک روز دایر و روز بعد منحل اعلام می شدند. حوصله بچه ها را نداشت و با صراحت در هر فرصتی به ضعف خود اعتراف می کرد. پس از آموزش اصول اولیه نوازندگی به فرزند ما از کار دست کشید. این یک پیروزی دو جانبه هم برا ی معلم و هم برای شاگرد بود.

به آشپزخانه رفتم و قهوه را آماده کردم. وقتی که برگشتم دیدم در جعبه را باز کرده و دو شیرینی درشت را در جا بلعیده است. می دانستم که عاشق شیرینی ست، به روی خودم نیاوردم. اگر مشکل چاقی نداشت – که داشت، و همیشه هم از بابت اشتهای عصبی خود شکایت می کرد و رنج می برد- مساله ای نبود.

به هدیه پیچیده در لفاف کاغذی گلدار قرمز رنگ روی میز نگاه کردم و پرسیدم:" این زحمت برای چیست؟"

خندید و جرعه ای قهوه نوشید.

"بازش نکنید تا شهره بیاید."

"باشد، فقط بگویید چرا زحمت کشیده اید."

فنجان را روی میز گذاشت و سیگاری روشن کرد.

" دارم از این مملکت می روم."

"به کجا؟"

"هر جا که بشود. دیگر در این خراب شده نمی توانم بمانم."

پیش از این بارها گفته بود که قصد مهاجرت دارد. دوستانش ، همکاران سابقش و یکی از برادرانش قبلا" رفته بودند. ما هم با این وسوسه بیگانه نبودیم. احساساتمان در این مورد با او همدلانه بود، هر چند که لحظه تصمیم قطعی همواره غافلگیر کننده است.

به ساعتم نگاه کردم. شهره کمی دیر کرده بود. حتما" راهها شلوغ است.

"شما هم یک فکری به حال خودتان بکنید. امسال سال اژدهاست، سال دیگر هم سال مار است."

از شنیدن این حرف تعجب کردم. ارتباطش را با تصمیم او پرسیدم.

" ستاره ها با ما حرف می زنند. روزگار قحطی، جنگ، سیل، زلزله و هزار مرض و بلای دیگر است. حالا هم که دارند با موشک ریشه مان را از بیخ و بن می کنند…"

گفتم: "ولی ما هفت سال است که در حال جنگیم. همه این چیزها را هم که از ده سال پیش تا حالا تجربه کرده ایم."

خانم معلم پیانو رفت که شیرینی دیگری بردارد، اما در میان راه منصرف شد.

" این یکی فرق دارد، دست اهریمن توی کار است."

"منظورتان اهریمن جنگ است؟"

" نه منظورم اهریمنهایی ست که از شادی جنگ در پوستشان نمی گنجند. بیچاره ملتی که چشم امیدش را به مار و اژدها دوخت."

شگفت زده نگاهش می کردم. آفتاب طلایی رنگ زمستان روی موهای بلندش افتاده بود. خاکستر سیگارش را تکاند. فنجان قهوه اش را برداشت و بی آن که بنوشد سرجایش گذاشت. انگشتهایش می لرزید. آشکارا تسلیم احساسات شده بود.

"قهوه تان سرد شد؟"

" نه، خوب است. دلم از شیرینی و قهوه بهم می خورد."

برای تسلای او بود، یا برای تسلای خودم که گفتم:" ولی مارها موجودات قشنگی هستند، خوش نقش و اغواگر و عاشق پیشه…"

نگاهی غریب به من کرد، و پس از لختی سکوت:" عاشق پیشه…هاهاها..!"

خنده اش مثل نگاهش غریب بود. خنده خودش نبود. خنده بازیگری بود که روی صحنه نقش بازی می کند. نقشی که دوست ندارد، نقشی که با آن بیگانه است.

به روی خودم نیاوردم. حرفم را ادامه دادم:" با موسیقی هم میانه خوبی دارند..!"

اکنون بار دیگر می خندید. خنده ای که می شناختم، خنده ای که از آن خودش بود.

"می خواهید سر به سر من بگذارید. عیبی ندارد. اما خواهش می کنم از عشق مارها صحبت نکنید."

دستش دوباره رفت که شیرینی دیگری بردارد.

گفتم :" من از عشق انسانها حرف می زنم."

این حرف انگار آتش درونش را دوباره شعله ور کرد. دستی که برای شیرینی رفته بود به جای خود برگشت.

" عشق انسانها..! خواهش می کنم از عشق انسانها با من حرف نزنید. عشق انسانها ست که آنها را به جبهه می برد. عشق انسانها ست که آنها را وادار می کند همدیگر را بکشند. عشق انسانها ست که چشم عقلشان را کور کرده، عشق انسانها ست که روحشان را مسموم می کند…"

انگار در این بعدازظهر ملال آور جایی برای شوخی نیست. من که هیچ انتظار مهمان خشمگین ناخوانده ام را نداشتم با ناخشنودی گفتم:" به هر حال در مورد مارها شایعات ضد و نقیضی وجود دارد."

"اتفاقا" خطرشان درهمین است. باید مواظب بود. باید قلبمان را در مقابل دسیسه های مارهای خوش نقش خطرناک بیمه کنیم."

"با رفتن به خارج؟"

" نمی دانم. هر کس باید خودش تصمیم بگیرد."

گفتم :" چرا قهوه نمی خورید؟"

معلم پیانو حرف مرا نشنید. یا ناشنیده گرفت.

"با پاد زهر عشق! بله با رفتن به خارج! من می روم، شما هم فکری به حال خودتان بکنید. این کشورامسال کن فیکون است. باید رفت، باید  با پادزهر عشق از این جنون جمعی که حالا…"

هنوز حرفش تمام نشده بود که آسمان ناگهان ترکید. توده ای ابر مانند، غلیظ و سیاه در یک لحظه کوتاه چشم خورشید را کور کرد. پس از آن چند برق خیره کننده بر پرده ها و دیوار تیغ کشیدو مثل قطعات آینه شکسته صیقلشان داد. انفجارهای مهیب یکی پس از دیگری در و شیشه و پنجره ها را می لرزاند. قفسه های کتابخانه تا وسط سالن می رفتند و بر می گشتند. یکی از طبقات نااستوار فرو ریخت و انبوهی از کتاب پخش زمین شد. صدای جیغ و فریاد بچه ها ار پیچ و خم پله ها در پرده های مرتعش گوشهای ما می پیچید. خانم معلم پیانو از هوش رفت.

تلفنها شروع به زنگ زدن کردند. همه دنبال خبر بودند. می گفتند بیمارستان شریعتی و چند خانه مسکونی با خاک یکسان شده اند. همسرم همراه بچه ها از راه رسید. همسایه ها دورشان را گرفتند. چاره جوییها آغاز شد. برای معلم پیانو قهوه تازه آوردیم. نخورد. فشار خونش به شدت پایین افتاده بود. قنداغ خواست. همسرم دنبال نبات می گشت. گفت که قند زیاد و آب جوش برایش بهتر است. آن را خورد. ساعتی دراز کشید. بعد تقاضای تاکسی کرد. در حالی که هنوز وضعیت ثابتی نداشت، گیج ومنگ در باطن و مصمم در ظاهر از ما خداحافظی کرد و رفت.

خانه را مرتب کردیم. کتابها را سر جایشان چیدیم. در این لحظه بود که تازه چشممان به هدیه باز نشده معلم پیانو افتاد. بازش کردیم: کتاب مصور سرگرم کننده ای بود در باره طالع بینی که انواع مختلفشان در آن روزها طرفداران بسیاری داشت.

 

(2)

 

آن روز چند شهر دیگر هم بمباران شدند. در تهران به طور منظم بر فهرست هدفهای پراکنده مورد حمله اضافه می شد. سفارت اندونزی، بیمارستان عیوض زاده و مناطق مسکونی متعددی در گوشه و کنار شهر از آن جمله بودند. چند روز بعد شرکت هواپیمایی لوفت هانزا پروازهایش را به پایتخت قطع کرد. این تحریم هوایی بلافاصله مورد استقبال سوییس ایر و شرکت هواپیمایی اتریش قرار گرفت. از معلم پیانو دیگر خبری نداشتیم. چیزی نگذشت که پروازهای تمامی خطوط بین المللی هوایی به کشور قطع شد. این حوادث رعب آفرین که در اوج وحشت تاریخی شان سخت پوچ و ریشخند آمیز جلوه می کرد، نام مار در آن صورت فلکی نقش خورده بر تقویم چینی را به داستانی که من آن روزها در حال نوشتنش بودم پیوند زد.

 

(3)

 

گفتم که گروههای بی شماری از مردم در اندیشه مهاجرت بودند. آنها که باز ماندند می کوشیدند تا جایی که ممکن است در صفحات شمال و جنوب کشور به مناطقی بروند که گفته می شد از تیررس موشکهای دور برد دشمن در امان است. این نخستین شکاف جدی و مشهود میان مردم و شعارهای جنگ طلبانه حکومت بود. رسانه های داخلی در شرایطی که صفهای طویل اتومبیل و رختخواب و چادرهای شبانه بیرون از دروازه های شهرهای بزرگ روز به روز گسترده تر می شد، بر ماندن و مقاومت مردم در زیر آتش هوایی سهمناک "دشمن زبون" تاکید می کردند. در شبهای خاموشی پایتخت هم آنها که مانده بودند امیدی جز وقوع معجزه آسای آتش بسی نزدیک در سر نداشتند.

روزهایی بود که تاریکی گرتلی اثر پریستلی را می خواندم. داستانی ست درباره یک مامور مخفی که در تیره ترین روزهای جنگ دوم جهانی کار شناسایی عوامل ستون پنجم حزب نازی را دریک شهر تیره و مه آلود شمالی به نام گرتلی به عهده گرفته است. در یکی از فصلهای این داستان عبارتی بود که ذهن مرا سخت به خود مشغول می کرد. جایی که راوی داستان می گفت، در نیمه راه تونلی تاریک و طولانی محبوس شده ایم. از اینجا که ما نگاه می کنیم حتی یک روزنه کوچک نور که نشانی از ابتدا یا انتهای این تونل تیره و تاریک بدهد پیدا نیست.

 

(4)

جنگ شهرها پس از هفت سال نبرد بی امان دیگر مورد توجه هیچ کس نبود. به مبارزه بی تماشاگری می مانست که بازیگرانش به جرم زیر پا گذاشتن همه قواعد بازی به حال خود رها شده اند تا به سر حد مرگ همدیگر را بکوبند و از پا در آورند.

اما این بیان دقیق نیست. مذاکرات آتش بس میان واسطه ها و شورای امنیت و شوروی و امریکا از سر گرفته شده است. رسانه های خبری و مراجع بین المللی دورادور – البته در سکوت مطلق، نظاره گر هستند. افکار عمومی از خبرهای جنگ ایران و عراق اشباع شده است. وزیر خارجه ایران خواهان رسیدگی فوری سازمان ملل به فاجعه جنگ شهرهاست. سرویسهای فارسی زبان رادیوهای بین المللی از پیشنهاد شوروی برای ارسال نماینده سازمان ملل به ایران و عراق خبر می دهند. اما شوروی در آخرین لحظه نماینده ویژه مسایل افغانستان را برای اعزام به منطقه پیشنهاد می کند. مذاکرات متوقف می شود.

همه این راهها بارها و بارها رفته شده و هر بار در اوج رقابتهای پیچیده قدرتهای بزرگ و سنگ اندازیهای این دو قدرت کوچک محلی تا بن دندان مسلح به بن بست رسیده است. آخرین بار دبیر کل سازمان ملل خود شخصا" گزارشی مشروح از شرایط مورد نظر دو کشور درگیر تسلیم شورای امنیت کرده بود. شورا هم بر اساس آن گزارش قطعنامه 598 را به تصویب رساند. این قطعنامه مورد قبول ضمنی دولت عراق قرار گرفت.  اما ایران به طور غیر مستقیم از آن سرباز زد. شورای امنیت بر اساس مفاد قطعنامه موضوع تحریم تسلیحاتی کشور خاطی را مطرح کرد. مردم با وجود شور میهن پرستی و نفرت از تجاوز دشمن خودکامه به امید سر عقل آمدن رهبران جنگ طلبی که بهترین فرصتهای صلح را پیش از این به کرات نادیده گرفته بودند، چشم امید به سختگیری بین المللی در مورد این ماده نافذ قانونی داشتند. حقوق دانان معتبر فعال در سازمانهای صلح جهانی یک صدا از این طرح حمایت کردند، اما در آخرین لحظه بار دیگر همه چیز در پرده ابهام فرو رفت. دولت شوروی که تا فرو پاشی چند قدمی بیشتر فاصله نداشت، اعلام کرد که طرح تحریم تسلیحاتی علیه ایران را با استفاده از حق وتوی خود رد خواهد کرد. پس مذاکرات همچنان ادامه خواهد یافت و تلفات انسانی همچنان افزایش خواهد یافت.

 

(5)

امروز پنجشنبه سیزدهم اسفندماه مقارن چهارمین روز جنگ موشکی ست. گزارشهای پراکنده حاکی از این است که شهرهای شیراز، قم و تهران مورد حمله قرار گرفته اند. همچنین سه فروند موشک نیز از سوی ایران به طرف بغداد شلیک شده است...

برنامه شبانگاهی بخش فارسی بی بی سی با این خبر آغاز می شود. همزمان اخبار رادیو و تلویزیون دولتی ایران در حال قرائت بیانیه ستاد تبلیغات جنگ است. ستاد از مردم خواسته است که محل اصابت موشکها و بمبهای دشمن را به منزله اسرار جنگی تلقی کرده و آن را بازگو نکنند. این ستاد ضمن اعتراض به اخبار بی بی سی و اعلام این که خبرگزاری مزبور بر طبق گفته های رسوا کننده ایادی خودشان اطلاعات لازم را به صورت تلفنی از شهروندان ایرانی گرفته اند از ملت همیشه در صحنه می خواهد که هوشیارانه حرکات مشکوک ستون پنجم دشمن را زیر نظر گرفته و در صورت مشاهده هر گونه اقدام مشکوک دشمنان آزادی و عظمت کشور، مراتب را فورا" به پاسداران جان بر کف انقلاب گزارش نمایند.

جمعه چهارده اسفند: امروز با توجه به قرائن و شواهد و اخبار رادیوها و بخصوص بیانیه های آشتی جویانه وزارت امور خارجه و نماینده ایران در سازمان ملل متحد گمان کردیم که موشک باران پایتختها، دست کم موقتا"، متوقف شده است. به رستوران رفتیم و جشن کوچکی بر پا کردیم. در بازگشت همسرم و خاله او را به خانه رساندم. با پسرم به دیدار مادر رفتم. ساعت دو و بیست و سه دقیقه بعداز ظهر در خانه مادر بودیم که همه امیدهایمان بار دیگر مبدل به یاس شد. غرش سهمگین یک موشک و از پس آن شلیک بی وقفه توپهای ضد هوایی تمامی شهر را به لرزه در آورد. تلفنها بار دیگر به کار افتاد. موشک بر سر مردم محله نظام آباد فرود آمده بود. می گفتند تلفات سنگین است. آمده بودم مادر را به خانه خودمان ببرم. قبول نکرد. در حال خانه تکانی بودند و می گفت روز اول سال باید در خانه باشد. با خدای خودش راز و نیاز کرده بود و می خواست تصور کند که بمبارانها در ایام نوروز قطع می شوند. بزرگ خانواده بود و باید در خانه می نشست که بستگان به دیدنش بیایند. گفتم همه به مسافرت رفته اند، این تمهید هم سودی نداشت.  از راه خیابان پاسداران به خانه برگشتیم. اینجا و آنجا از کنار بناهای دود گرفته، حفره هایی به بزرگی استخر و درهای آهنی مچاله شده باغستانها می گذشتیم.

آیا امکان دارد در اوج این زد و خورد سهمگین ناگهان صلح از راه برسد؟ این سوالی ست که ذهن همه را به خود مشغول کرده است.

ساعت چهار بعد از ظهر یک موشک و ساعت ده شب یک موشک دیگر از راه می رسند. در بازی رولت مرگ از دوشنبه تا امروز مجموعا" بیست و هشت موشک تقدیم تهران شده است.

 

(6)

مردم هر شب در تاریکی مخفیگاههای خود به امید خبری تازه گوش به اخبار فارسی رادیوهای برون مرزی سپرده اند. اما آنها در این دوره خفقان مرگبار تنها از بی خبریهای خود خبر می دهند. تهدیدهای ستاد تبلیغات جنگ به خوبی موثربوده است. رادیو بی بی سی در هفتمین روز جنگ در پر شنونده ترین بخش اخبار خود می گوید، گزارشهای رسیده حاکی از این است که در تهران شمار فراوانی از مناطق مسکونی مورد حمله قرار گرفته اند. از تعداد تلفات و مجروحان این حملات خبر دقیقی در دست نیست...

همان روز ساعت شش و بیست دقیقه صبح، یک موشک با صدایی مهیب به کوههای دربند اصابت کرد. تمام خانه لرزید و ما از خواب پریدیم. در رختخواب از سر عادت و بلاتکلیفی رادیو را روشن کردم. یکی از گویندگان نام آشنای برون مرزی با لحنی شاعرانه و سوزناک در وصف بهار شعر می خواند.

ایستگاه را عوض کردم و برای گرفتن خبر به صدای گوینده رسمی کشور گوش دادم. ستاد تبلیغات جنگ این بار از مردم می خواست که هدفهای مورد اصابت موشکهای دشمن را حتی نزد اقوام و دوستان نزدیکشان افشا نکنند. و بار دیگر همان تهدیدها: در خواب و بیداری این کلمات را می شنوم: متخلفان،،قاطعیت،،مراجع ذیصلاح...

با این حال گروههای بی شماری از مردم این فرامین شداد و غلاظ را نادیده می گیرند. بیرون کشیدن اجساد و مجروحان از خرابه های خانه همسایه کاری نیست که بتوان با خونسردی انجام داد و بعد هم به منزله اسرار جنگی از دیگران پنهان کرد. البته نیروهای "مردمی" ستاد تبلیغات جنگ هم بی کار نیستند. آنها قبل از امداد گران خود را به محل حادثه می رسانند. بیچاره کسانی که از بخت بد قادر به خویشتنداری نیستند. هر گاه به رغم اخطارهای خشونت آمیز نتوانند دست از سوگواری بردارند، سرو کارشان تا راضی شدن به رضای ستاد تبلیغات جنگ با دانشگاه اوین است.

 

(7)

روز جمعه بیست و یک اسفند دو کشور توافق کردند از حمله به مناطق مسکونی یکدیگر بخصوص در پایتختها دست بردارند. پیشنهاد دهنده دولت عراق بود که جزو چهار شرط برا ی آتش بس اعلام کرد که آخرین حمله باید در ساعت چهار بعد از ظهر توسط آنها صورت گیرد. دقایق بیم و امید به سرعت سپری شدند. آن روز مجموعا" هشت موشک به تهران شلیک شد که آخرین شان در ساعت چهار و سی دقیقه، اندکی بعد از موعد پیش شرط اولیه بود. از آنجا که دولت ایران کشور متخاصم را آغاز گر جنگ شهرها می دانست، بیم آن می رفت که این حملات بی پاسخ نمانند. اما ستاد تبلیغات جنگ در میان ناباوری عمومی اعلام کرد که شرایط آتش بس را پذیرفته است . با این همه این دوره آرامش کوتاه هم دیری نپایید. آیا ایران بر خلاف گفته خود به بغداد حمله کرده است؟ به اخبار خبرگزاریهای بین المللی جز از طریق گزارشهای ناقص رادیوهای برون مرزی دسترسی دیگری نداریم.

 روز جمعه بیست و هشت اسفند، عراق هفت موشک به تهران شلیک کرد. یکی در ساعت ده صبح و شش موشک دیگر به طور همزمان در حدود ساعت یک و سی دقیقه بعد از ظهر به هدفهای مختلفی در چهار گوشه شهر اصابت کردند. حمله دومی سرسام آور و توام با تکانها و ضربه های وحشتناکی بود. در آستانه سال نو همه چیز به کابوسی بی انتها و غیر قابل پیش بینی بدل شده است. مذاکرات آتش بس میان واسطه ها و شورای امنیت و فرانسه و شوروی و امریکا ادامه دارد. اما دورنمای کار به خاطر لجاجت عراق ( که معلوم نیست امری حساب شده یا صرفا" از سر استیصال است) به کلی غیر قابل پیش بینی ست. در میان این حملات بی وقفه برا ی کسب خبر از دیگر شهرهای کشور گوش به رادیوهای برون مرزی می دهیم. اختلال در سیستم ماهواره ها ی تلفنی آنها را هم مثل ما در بی خبری محض فرو برده است. گوینده رادیو بی بی سی صفحاتی از کتاب کنت دو گوبینو مستشرق فرانسوی قرن نوزدهم را می خواند که آینده ای تاریک را برای ایرانیان پیش بینی کرده است.

در شب سال نو اصابت یک موشک سنگین به قلب تهران ساکنان پایتخت را تا صبح بیدار نگه می دارد.

 

(8)

شب رفت و آمد روز،

                   نوروز شد، نوروز..!

رهبر انقلاب در پیام نوروزی خود بر لزوم پایداری ملت تاکید می کند و می گوید که جنگ باید تا کسب همه هدفهای تعیین شده ادامه یابد.

رادیوهای برون مرزی در کارزار کلامی با افکار عمومی همدلی می کنند.

سرمای بهمن را نسیم فرودین از کوچه خواهد برد

                   این قصه را من خوانده ام این دیو خواهد مرد

دستتان را می بوسیم که بزرگ اید:

این آینه، این آفتاب، این آب

                   این بوسه صبح سحرگه بر رخ مهتاب

این آرزو، این خواب،

                   تعبیر خواهد شد..!

در میان امواج خبری گوشم به لهجه غریب مفسر رادیو مسکو می خورد که رویدادهای سال گذشته را بررسی می کند. صدا چندان واضح نیست. گوینده مدام تکرار می کند:

همان طور که رهبر بزرگ انقلاب گفت، همان طور که رهبر گفت، و همان طور که گفت و گفت و گفت...

"ملت بزرگ ایران که دست استعمارگران غرب و امپریالیسم امریکا را از کشور خود کوتاه کرده، همصدا با رهبر بزرگ انقلاب خود معتقد است که مسایل منطقه از جمله جنگ با عراق و مساله افغانستان را باید به طور همزمان حل و فصل کرده و با قطع دست امپریالیسم غرب و در راس آنها ایالات متحده امریکا از تمام منطقه طرح چند مرحله ای صلح متضمن منافع همه کشورهای دوست و همجوار را تهیه کرده به سازمان ملل متحد ارائه نمایند..."

رادیو صدای اسرائیل پیام تبریک رییس جمهوری این کشور و مراتب همدردی او را با ملت "کهنسال" ایران پخش می کند. پس از پیام رییس جمهور، گوینده با آب و تاب از خلبانان "حماسه ساز" اسرائیلی می گوید که در آغاز جنگ ایران و عراق کوره اتمی بغداد را  "در هم کوفتند و باخاک یکسان نمودند" تا امروز مردم ایران دست کم از خطر بمبهای اتمی دشمن مشترک موجودیت دو ملت سربلند و کهنسال ایران و اسرائیل در امان باشند.

گزارشگران مراسم نوروزی در فرانسه، آلمان، واشینگتن و لس آنجلس می گویند که ایرانیان مقیم این کشورها برای همدردی با هموطنان خود از برگزاری هر گونه مراسم جشن و شادمانی نوروزی خودداری کرده و تنها به دید و بازدید یکدیگر می روند.

همزمان با تحویل سال زنگهای صلح در مقر سازمان ملل متحد به صدا در می آیند. ساعت به وقت نیویورک چهار و سی و نه دقیقه بامداد است. اولین روز بهار، روز کره زمین نامیده شده است. سازمان کره زمین که روز اول فروردین هجده سال پیش تاسیس شده از همه طرفداران صلح در جهان خواسته است که در این جشن بزرگ شرکت کنند.

در ضیافتهای باشکوه بعدی که به این مناسبت برگزار می شود از تنها کشوری که تقویم سالیانه خود را طی قرنهای متمادی برمبنای این روز قرار داده نامی و اثری و خبری نیست.

فراموش شدگان مراسم سال نو را با چشمهای اشکبار در کنار سفره های بی رونق هفت سین خود برگزار می کنند.

 

(9)

اکنون یاسها از سینه دیوار و شاخه های درختها بالا می روند. عطر بهار در هوا موج می زند و با گنداب جنگ در می آمیزد. در حلبچه با بمبهای شیمیایی از مردم پذیرایی کرده اند. آغاز مجدد حملات موشکی در نخستین روز سال نو بار دیگر همه معادله ها را به هم می زند، مذاکرات محرمانه را بی اثر و امید های لرزان صلح را به یاس مبدل می کند. 

 

(10)

در سالهای نوجوانی که ما را با واژه های شورانگیز آشنا می کردند، من سخت دلبسته میهن بودم. خدا در مسجد، شاه در مدرسه و میهن در قلب ما بود. میهن برا ی من همه چیز بود و من برای میهن یک خروس جنگی بودم. آن روزها اگر کسی پیدا می شد که به خود اجازه دهد با تحقیر از این محبوب یاد کند، بی تردید مثل خروس جنگی به جانش می افتادم و همه پرهایش را می کندم. اما اکنون وطن من خود مثل مرغ پرکنده ای شده است دستخوش توفان تقدیر و بازیچه دست اشغالگرانی که نه نیروهای بیگانه که دارودسته ای بیگانه با فرهنگ خود هستند.

آه که چقدر از آن روزها دورم! شبهای مهتابی بهار را به یاد می آورم که مونسمان شعر و داستان و کتابها بودند.

اما مهتاب به همه سرزمینهای جهان می تابد، این طور نیست؟

تحمل این تحقیر دشوار است. این تحقیری که به نام مذهب آبا و اجدادی ما پیراهن تحجر و فاشیسم پوشیده و با شستشوی مغزی رزمندگان "جان بر کف" خود عازم کربلا و قدس و حجاز است.

متجاوزان این بار از میان خود ما برخاسته اند. و این حقیقت تلخ: مهتاب سرزمینهای دیگر متعلق به مردم آنهاست. مهتاب ما در اینجاست، و من مهتاب خود را برای همیشه از دست داده ام. اکنون این مذهب مسلح شده به یک ایدئولوژی سیاسی مرا شرمسار احساسات خام دوران کودکی و نوجوانیم می کند.

روزهایی بود که به عمه پیرم نگاه می کردم. هر وقت که به نماز ونیایش می ایستاد، مخفیانه و محظوظ، از دور نگاهش می کردم. اعتقادهای مذهبیم را در سالهای جوانی از دست دادم، اما تماشای چهره آرام او با روسری سفید و آن کلمات نامفهومی که زیر لب ادا می کرد به من آرامش می داد. زنی بود زنده دل، عاشق تلویزیون، شیفته مظاهر نوین زندگی (آن قدر که مادر مرا که از او جوانتر بود به شگفتی وا می داشت). سالی دو سه بار به دیدن ما می آمد، هر بار یک هفته و به اصرار ماگاهی کمی بیشتر می ماند. حضورش جشن مضاعف روزهای کودکی و نوجوانی ما بود.

به خاله همسرم نگاه می کنم که زنی تنهاست و سختی این روزهای بسا بی فردا را در کنار ما می گذراند. به جای حافظ، به یاد دوران نوجوانی، با فردوسی – که آن همه او را دوست داشتم، محشور می شوم.

ببستند آذین به شهر اندرون     لبان پر ز خنده دلان پر ز خون

خاله، دیوان حافظ را به دستم می دهد. حوصله تفال و شعر خوانی ندارم. می گوید، پس رادیو بگیر. باز هم موجها را می چرخانم. موج کوتاه روی رادیوهای برون مرزی با صدای تیز و گوشخراش نقطه نقطه نشانه می رود. صدای امریکاست. باز هم شعر می خوانند.

کجا چنگیز و تیمور و سکندر            توانای نبرد است ای قلندر

کدام قلندر؟

کدام کشور؟

کدام دلاور؟

کدام آیین با شکوه برتر ایرانی؟

بر این کشور گرد فراموشی پاشیده اند.

و جهان حول محور فراموشی می چرخد.

در تاریکی گرتلی حتی یک روزنه کوچک نور هم کورسو نمی زند.

جهان تغییر می کند و ما نیز.

فراموشی نام ما و نام تمامی این تغییرهاست.

 

عید شما مبارک!

 

 

(11)

تعطیلات نوروز به رغم تبلیغات دولتی که مدعی بود مردم به خاطر همبستگی ملی در خانه های خود مانده اند، پایتخت را به یکی از سوت و کورترین روزهای آغازین سال نو مبدل کرد. در مراکز شهر جز دستفروشهایی که به مشتریان پراکنده و هراسان از بمباران شیمیایی حلبچه ماسک و روپوشهای حفاظت از گازهای شیمیایی می فروختند، جنب و جوش دیگری دیده نمی شد. وزارت بهداری در بیانیه ای رسمی این وسایل را غیر استاندارد، فاقد ایمنیهای لازم اعلام کرد و خواهان برخورد قانونی با سوداگران شد.

روز دهم فروردین دولت عراق مجموعه بیست وچهارساعت فعالیت نظامی سراسری خود در خاک ایران را که شامل بمباران شهرها، تاسیسات نظامی – صنعتی و البته مناطق مسکونی بود جمعا" سیصد و هشتاد و دو ماموریت جنگی موفقیت آمیز گزارش کرد. این ماشین عظیم جنگی، ولو آن که در اخبار و بیانیه های رسمی خود راه مبالغه هم در پیش می گرفت، بسیار قدرتمند و مخوف بود.

پس از تعطیلات نوروزی برای دیدن دوستانم در تالار رودکی به آنجا رفتم. دو تل عظیم یکی از چوب و صندلی و میزهای آهنی مچاله و دیگری از خرده شیشه های شکسته ساختمان هشت طبقه اداری در ضلع غربی محوطه بیرونی تالار روی هم تلنبار شده بود. یک قفل بزرگ بر در اصلی و قفل دیگری بر در اتاق نگهبانی نشان از ادامه تعطیلات اداری داشت. در محوطه چمن چهره آشنایی را دیدم که مسوول آبدارخانه اداره بود. در روزهای تعطیل یک موشک درست وسط محوطه چمن فرود آمده بود. تندیس فلزی، تراشیده شده به شکل واژه "هیچ" کار یکی از هنرمندان معاصر که سالها بر این چمن خودنمایی می کرد با امواج انفجار از جا کنده شده بود. کارمند وظیفه شناس اداره با حوصله و دقتی که در آن روزهای آشفته تحسین آمیز می نمود، "هیچ" بزرگ را بار دیگر بر جای خود نصب می کرد.

همدیگر را بوسیدیم وسال نو را تبریک گفتیم. سراغ بچه ها را گرفتم. خبری نداشت. گفت قرار بوده که برای اجرای برنامه به جبهه ها بروند. از معلم پیانو پرسیدم.

"شب عید با بلیت هشتصد دلار به ترکیه رفت. خیلی شانس آورد."

پرسیدم: "چرا ترکیه؟"

"برادرش از امریکا می آید عقبش."

"می بردش آمریکا؟"

"بله دیگر، پس کجا؟"

"به همین سادگی؟"

"بله دیگر، پس چی؟"

"باید ویزا بگیرد."

"برادرش ویزا دارد."

"می دانم، ولی..."

"ولی ندارد... یکی می آید دست یکی دیگر را می گیرد ازتوی این باغ وحش می برد. کشورها قانون دارند. برادر خواهر را می برد، خواهر برادر را. قانون، قانون است. همه جا که مثل اینجا نیست..."

از او خداحافظی کردم. هنوز چند قدم دور نشده بودم که صدایم زد. آیا بهتر نیست سنتهای پسندیده باستانی را به جا آوریم؟

عیدی او را فراموش کرده بودم. پوزشخواهانه سنت را به جا آوردم. گفت: "البته قابل ندارد. اما سلامت و برکت زندگی ما به همین سنتهاست. آنها که به جنگ این سنتها رفته اند دیر یا زود به خط آخر می رسند."

در بازگشت با یک آشنای قدیمی تا رسیدن به ایستگاه کرایه های شمیران همراه شدم. مسیرمان یکی بود. با هم در صف کرایه ها ایستادیم. تصویر واژگونه تندیس هیچ و تلاش کارمند وفاداری که آن را همچون پرچم قلمرو خود به اهتزاز در می آورد از ذهنم بیرون نمی رفت.

وقتی که نوبت ما رسید، زنی تنومند، سراپا سیاهپوش در قسمت جلو نشست و از راننده خواست که مسافر دیگری کنار او سوار نکند. من و دوستم و مسافری دیگر در قسمت عقب ماشین نشستیم. زن سیاهپوش به محض حرکت ماشین رشته صحبت را به دست گرفت. در ستاد امدادرسانی خدمات پشت جبهه کار می کرد. شوهرش، پسرش و دامادش هم در ستاد تبلیغات جنگ بودند. این همه مشاغل مهم و لحن محکم و مغرورانه زن به سرعت همه را مجذوب و مرعوب کرد. صحبت به خاموشیهای شبانه کشید. زن سیا هپوش از تلاشهای موذیانه ستون پنجم در پایتخت گله مند بود. راننده کنجکاو توضیح خواست. زن به پاره ای از ساکنان مرفه شمال شهر اشاره کرد که برای راهنمایی هواپیماهای بمب افکن دشمن هنگام خاموشیهای شبانه از طریق چشمیهای کوچک آیفون خانه هایشان علامت می دهند. راننده خود را به تجاهل زده بود.

آیا نور کوچک این آیفونها آن قدر برد دارد که دشمن را از ارتفاع چند هزار متری به سمت هدفهای مسکونی هدایت کند؟

زن سیاهپوش معتقد بود که این منافذ کوچک نور با اشعه مادون قرمز تقویت می شوند، به طوری که از آن طرف دنیا هم قابل رویت هستند.

دوست قدیمی من که بی طاقت شده بود، واکنش نشان داد: بنابراین می توان آیفونهای مشکوک را به آزمایشگاه داد، اگر حامل اشعه مادون قرمز باشند می توان صاحبانشان را تحت تعقیب قانونی قرار داد.

زن سیاهپوش یک لحظه برگشت. با نگاهی تهدید آمیز به دوست من خیره شد. طوری نگاه می کرد که انگار تا کنون موجودی به این عجیبی را از نزدیک ندیده است.

"برای چه پول بیت المال را حرام آزمایشهای به این پرخرجی بکنند؟ دو تا از این ضد انقلابها را که جلو خانه شان دار بزنند، بقیه حساب کارشان را می کنند."

هیچ کس جرات نکرد بپرسد، این چگونه دشمن ستون پنجمی ست که علامت راهنمای جنگنده ها را جلو در خانه خود می گذارد. دوست من هم که متاثراز طرز فکر سیاسی خود هیچ فرصتی را برا ی تنویر افکار این قشر فداکار ناآگاه فرو نمی گذاشت از ترس دوره های آموزشی دانشگاه اوین دیگر حرفی نزد.

در میدان تجریش، هنگام خداحافظی ، به یاد پرچم دار هیچ و حرف او افتادم.

"آیا ممکن است اینها به آخر خط رسیده باشند؟"

چراغ امید دوست قدیمی من از دیر بازدر خانه نظریه پردازان چپ سنتی می سوخت.

"آخر خط برای کسانی که با عشق به عدالت تن به جنگ تحمیلی داده اند وجود ندارد. راز بقایشان را حتی با یک نگاه اجمالی به همین تاریخ معاصر پیدا می کنیم: رژیم سابق می خواست کشور را به صف تمدن نوین جهانی برساند. اما در شناخت مردم و الگوهای پیشرفت اشتباه کرد و شعار تمدن بزرگ منجر به انقلاب شد. حالا این جنگ هر قدر هم که طول بکشد، هر قدر هم که ناموجه به نظر بیاید، بالاخره راه رستگاری را به مانشان می دهد. چون موجه است، چون از هر جهت که به آن نگاه کنیم جنگی عادلانه است. در جنگ عادلانه آخر خط وجود ندارد."

این شیوه استدلال البته تازگی نداشت. آنها هشت سال نبرد بی سرانجام را جنگ عادلانه توصیف کردند و سرانجام با فروکش کردن آتش جنگ و چشیدن طعم بی عدالتی کسانی که چنان بی دریغ حمایتشان می کردند، خود به خط آخر رسیدند.

 

(12)

روز یکشنبه بیست و هشت فروردین ساعت یازده و ده دقیقه صبح در حال تورق مطالب تفننی کتاب طالع بینی هدیه معلم پیانو بودم که آسمان بار دیگر به لرزه در آمد.

امسال سال شماست! از ناملایمات نهراسید! اتفاقات پیش بینی نشده موجب تحول مهمی در زندگی شما می شوند..!

سه موشک به فاصله کمتر از دو دقیقه در قیطریه و فرمانیه فرود آمد. صدای سهمگین انفجارهای پی در پی ناشی از جدا شدن موشکها از مخزن خرج آنها چنان موحش بود که به نظرم رسید حمله های به مراتب متعددتری در پیش است. امواج انفجار پنجره ها را می لرزاند. پرده ها با هر موج تازه به داخل اتاقها و سالن پرتاب می شدند. خانه مثل گهواره به این سو و آن سو می رفت. فریاد جیغ بچه ها از حیاط مجتمع سر به آسمان بر می داشت. باید به سرعت آنها را جمع وجور می کردیم.

پایتخت فلج شده بود. مدرسه ها همچنان تعطیل و ادارات به صورت کشیک در آمده بودند. سنگرهای خیابانی جا به جا بر پا شده بود. کیسه های شنی تا سینه ساختمانهای اداری، کمیته ها و بیمارستانها بالا رفته بودند. توضیح دلایل این آرایش جنگی شتاب گیرنده برا ی بچه ها هر روز وقت زیادی را از ما می گرفت. با این حال تمام دلداریها پس از یک حمله تازه نقش بر آب می شد.

"این چی بود؟ این یکی دور بود، نه؟"

"چیزی نیست. همه شان دورند. همه شان فرار کردند... توی بیابان افتادند..."

اما بچه ها قانع نمی شدند. می ترسیدند. گریه می کردند.

در فاصله ستونهای میان دیوارها و سقفهای کاذب ایستاده ایم. کوشش می کنیم موضوع را برای بچه ها به صورت یک بازی مضحک، کمی شیطنت آمیز، اندکی ترسناک و بیشتر مسخره جلوه بدهیم.

اینها بخشی از تجربه هایی ست که موجب تحول بزرگ زندگی ما شده اند: در خیابانها از سمتی حرکت می کنیم که دید بیشتری از آسمان داشته باشیم تا بی خبر در معرض ترکشهای صاعقه آسای موشکها قرار نگیریم. به پنجره ها نزدیک نمی شویم. زیر لوسترها و آویزهای سقفی نمی ایستیم. نزدیک شیشه ها نمی رویم. در ساعات احتمال حمله به دستشویی نمی رویم. از مصرف آب و برق تا سرحد امکان اجتناب می کنیم. از پختن غذا و استفاده از چراغ گاز به خصوص در خاموشی شبانه صرفنظر می کنیم...

تلویزیون در غیاب مدرسه ها کار تدریس کلاسهای ابتدایی را به عهده گرفته است. جایزه تلویزیون برا ی بچه ها بعد از آژیر وضعیت عادی کلاس درس است. گاهی فیلم کارتون نمایش می دهند. این یک تفریح باد آورده است. فرصتی ست تا بزرگترها برا ی دیده بانی فاجعه به پشت بامها بروند. آسمان از دود سیاه غلیظ آکنده است.

بچه ها که مرز ترس و شادیشان باریک است، برای تماشای فیلم کارتون هر بار به خانه یکی از همسایه ها هجوم می برند. پذیرایی از آنها طبق قرار مشترک به صورت نوبتی برگزار می شود. آخرین دورجنگ شهرها نزدیک دو ماه طول کشید. دو کشور متخاصم با هدر دادن تمامی نیروی انسانی و نظامی خود سرانجام از نفس افتادند. بی اعتنایی مردم به شعارهای جنگ افروزانه در شرایطی که حتی سکوت به منزله بزرگترین سرپیچی از این شعارها تلقی می شد، شکاف در صفوف به هم فشرده رزمندگان انداخت.

پذیرش قطعنامه سازمان ملل متحد در روزهای آغازین فصل تابستان مهر پایان بر جنگ طولانی زد. دو کشور درگیر به محض امضای قرارداد صلح هر کدام به سهم خود مدعی یکی از بزرگترین پیروزیهای تاریخی شدند و جشن و شادمانی خودجوش ملتهایشان را به منزله شاهدی بر ادعاهای باطل خویش قلمداد کردند.

هر دو کشور رنجور و خسته و آرمان باخته، از پس دورانی سخت و طولانی، بی آن که  امیدی به درس عبرت رهبرانشان از شکستهای سنگین گذشته داشته باشند، رفتند تا به حکم بیرحمانه تاریخ، طنز تلخ شرایط ناگوار و جانگزای دیگری را تجربه کنند.

دوات- فروردین- 1384