عزیز معتضدی



سه یاداشت دربارهء ویتولد گومبرویچ



1- گزارشگر اروپایی دیگر




گومبرویچ نویسندهء شگفتیهای هنر رمان در مکتب اروپای مرکزی ست. اولیس سرگردانی ست که توطئه خدایان جنگ او را از خانه اش می راند، بی آن که پنه لوپه و تله ماک را در انتظار بازگشت داشته باشد. رابینسون کروزوئهء میهن کوچک مصیبت زده ای ست که نمی تواند دریانورد ماجراجوی خود را به خانه برگرداند، و رندی خراباتی ست که از این همه یک امکان می سازد وقتی خود را از هر چه بند تعلق است آزاد می کند...

در ژوئیه 1939 برای شرکت در یک گردهمایی ادبی راهی بوینس آیرس می شود. در پایان سفر دریایی طولانی روز بیست و دوم ماه اوت پا به خشکی می گذارد. یک هفته بعد لهستان با حمله هیتلر به اشغال نیروهای نازی در می آید. راه بازگشت به همین سادگی بسته می شود. در آرژانتین او حتی یک نفر را هم نمی شناسد. نویسنده گمنامی ست که در کشور خودش هم پایگاهی ندارد. در سی و پنج سالگی صرفأ از سر کنجکاوی و بازیگوشی دست به این سفر زده، در کشورش سه اثر منتشر کرده، داستان های کوتاهش با ریشخند منتقدان، رمان فردیدورک با موفقیت بسیار محدود، و نمایشنامه ایونا پرنسس برگوندیا با سکوت کامل بدرقه شده اند. این است وضعیت رابینسون کروزوئه عصر جدید در جزیره تنهایی اش که مردمانی شاد و خونگرم دارد، همه سر در پی زندگی خود، نه زبان او را می فهمند، نه سر از کارش در می آورند، نه کمکی می توانند به او کنند. او یک لهستانی ست، مثل هر لهستانی آواره دیگری دنبال لهستانی های آواره دیگر می گردد، برای امرار معاش در گیر کارهای موقت می شود، جنگ به درازا می کشد، شعلی در بانک پیدا می کند و به تماشای تاریخ می نشیند.

اما دسیسه های خدایان جنگ را پایانی نیست. هیتلر از لهستان بیرون رانده می شود و استالین جای او را می گیرد. حکم تقدیر در جهان پیکارسک قرن بیستم چنان است که اولیس دیگر هرگز رنگ زاد و بومش را نبیند. گومبرویچ نیمه اول زندگی اش را در لهستان و با رمان فردیدورک تز هستی خود و نیمه دوم دور از وطن را با رمان های ترانس آتلانتیک، پورنوگرافیا، و نماشنامه هایش آنتی تز این هستی می خواند که در نهایت با نماشنامه ها و رمان بزرگ کوسموس به سنتز می رسند.

مشهودترین چالش نویسنده با دستمایه هایش در پورنوگرافیا ظاهر می شود، رمانی که در پاسخ به فردیدورک و تقابل با آن می نویسد. فردیدورک اثری در ستایش معصومیت، نابالغی و جوانی به منزله تز و پورنوگرافیا - که ارتباط چندانی با تلقی قراردادی امروزی ما از این واژه ندارد- به منزله آنتی تزدر ستایش بلوغ فکری به رغم رذالتی ست که جایگزین معصومیت می شود.

لبخند پیروزی مردی که در لابراتوار ادبیات خودش دستمایه ها را مرتبأ به هم می آمیزد بی آن که یک لحظه چشم از آن ها بردارد، و اطمینانی که سرانجام باید سنتزی باشد، بر سرتاسر رمان های نیمه دوم زندگی نویسنده سایه می اندازد. این هنر نویسنده ای ست که در ژرفای مشکلات ، در گمنامی و محدودیت ها میراث ادبیات جویس، کافکا، و دیگر مدرنیست های نیمه اول قرن بیستم را به نیمه دوم آن می برد؛ در بوینس آیرس، به زبان لهستانی می نویسد، جایی که هیچ کس او را نمی شناسد و از وجودش هم خبر ندارد- و اگر هم دارد نمی تواند زبانش را بخواند؛ و تقدیر او در آینه آثارش- آثاری که به گفتهء دومینیک دو رو در مؤخره کتاب گفتگو با او: مجموعهء یک زندگینامه عظیم در جستجوی هویت است- جایی که زندگی و هنر سرانجام در کمال مشترک خود با هم یکی می شوند.



2- در آینه یادداشتهای روزانه اش



سال 1953 در زندگی ویتولد گومبرویچ یک نقطهء عطف است. در این سال همزمان با انتشار رمان ترانس آتلانتیک و نمایشنامه عروسی، او تصمیم می گیرد نویسنده ای بزرگ را به دنیا معرفی کند، و از آنجا که این نویسندهء بزرگ کسی جز خودش نیست، راه بهتری از نوشتن یادداشتهای روزانه اش در پیش نمی بیند، پس تا زمان مرگش در سال 1969 به مدت شانزده سال به نوشتن این یادداشتها ادامه می دهد.

یادداشتها در بارهء چیست؟ در بارهء همه چیز... از مشاهدات روزمره تا دیدارها، گپ های دوستانه در کافه ها و بحثهای ادبی با این و آن در بارهء نویسندگان، هنرمندان، فرهنگها، سیاست و در ورای همهء اینها بحث پیرامون اندیشه ها و روشهای رسیدن به داستانهای خودش از نگاه تیز بین یک ناقد آگاه به سیر تحول رمان و تاریخ  این هنر در آثار بزرگانی از رابله تا ولتر و روسو و بالزاک، و از پروست و کافکا و جویس تا سارتر، کامو، بورخس و دیگر نویسندگان زمان خودش. گومبرویچ معتقد است نویسنده ای که نتواند کار خود را نقد کند، نویسندهء کاملی نیست، و چه کسی بهتر از خود او می تواند درهای اثرش را به روی خواننده باز کند و سرچشمه های خلاقیتش را به او نشان دهد. در یادداشتهای روزانهء گومبرویچ جا به جا با تأملات، یا بهتر است بگوییم بدیهه سراییهایی در باره مفاهیمی همچون بلوغ، جهالت،دوستی، حقارت، ترس، شفقت، رقابت، شیطنت رو به رو می شویم که نوید تأملات نویسندهء موشکافی مثل کوندرا و نگاه ژرف او به مفاهیم خنده، فراموشی، تداوم، گسست، آهستگی، سبکی و سنگینی را می دهد.

  جالب اینجاست که گومبرویچ، این تبعیدی خودخواسته، در بوینوس آیرس، زمانی با چنین دلمشغولیهایی دمخور است که در همان خیابان محل اقامتش، در چند قدمی خانه اش، بورخس نویسندهء نامدار آرژانتینی همراه با یکصد تن از نویسندگان دعوت شده از چهار گوشهء دنیا جلسات سخنرانی و شعر خوانی می گذارند ولی از او کسی دعوتی نمی کند. گومبرویچ به آسانی به این شوخیهای سرنوشت با خودش می خندد. نویسندهء بزرگ لهستانی در جای دیگری از یادداشتهایش می گوید، روشنفکران، ادیبها، سیاست ورزان و نشریات ادبی در امریکای لاتین، همچنان که در اروپا، ترجیح می دهند موقعیتهای داستانی و حتی پیچیدگیهای تاریخی واقعیت لهستان را از زبان نویسندگانی مثل سارتر بشنوند تا از او...و او با خوش خلقی این ناشنواییها را تحمل می کند و- شاید در واکنش به رد جایزهء نوبل توسط سارتر- در دفتر یاداشتهای روزانه اش می نویسد اگر این جایزه را ببرد برای خودش یک مرسدس بنز می خرد. اما او جایزه نوبل را با آن که در واپسین سالهای زندگی اش نامزد آن شد نبرد، مرسدس بنز هم نخرید، با این همه آثار ارزشمندی نوشت و میراث ادبی بزرگی از خود باقی گذاشت.


 3- در آینهء اثرش

 رقاص وکیل کری کوسکی و شش داستان دیگر از مجموعهء اولیهء داستانهای کوتاه گومبرویج بین سالهای 1926 تا 1932 نوشته شده اند. در کتاب " نوعی وصیت" که گومبرویچ با همکاری دومینیک دورو منتقد فرانسوی به زبان فرانسه در آخرین سالهای زندگی اش در ونس می نویسد، این دوران را چنین وصف می کند:" از شانزده سالگی سعی کرده بودم بنویسم. اما کارهای اولیه ام به طرز فوق العاده ای ناهموار بودند. آثاری ساده لوحانه، نتراشیده و نخراشیده در زمانی که خودم نه ساده لوح بودم و نه نتراشیده و نخراشیده. قلم خیانت می کرد و من از این موضوع رنج می بردم. تصمیم گرفتم عامدانه یک رمان بد بنویسم، ملهم از همهء عناصر بد، شرم آور، غیرقابل قبول از نظر خودم. با این کار شهامت فراوانی پیدا کردم- چیزی که برایم بسیار اهمیت داشت- اما یک نسخهء تایپ شدهء کار را به بانویی دادم که به نظرش اعتماد داشتم و او هم به من باور داشت. داستان را خواند و بدون این که یک کلمه در باره اش حرف بزند به من برگرداند و دیگر حاضر نشد مرا ببیند. دستنوشته را از ناراحتی در آتش انداختم: هیچ چیز از آن باقی نماند."
"چند سالی گذشت و من رقاص[وکیل] کری کوسکی را نوشتم. به نطرم خوب آمد. متوجه شدم این ادبیات است، و پس از آن شروع به نوشتن جدی کردم."

پس از این گومبرویچ شش داستان کوتاه دیگر نوشت و آنها را همراه با همین داستان اولی در سال 1933 منتشر کرد. نام مجموعهء داستانها خاطرات دوران نابالغی ست. از این کتاب اکنون نسخه ای در دست ما نیست و گفته می شود که گومبرویچ یکی از داستانها را به خاطر شباهت و رد پایی که امکان داشت پدرش از خود در آن بیابد، در آخرین لحظه از مجموعه بیرون کشیده است. این داستان و دیگر داستانهای مجموعهء اول، همراه با پنج داستان تازه که به تناوب تا سال 1946 نوشته شده اند- حاصل بیست سال کار او در عرصهء داستان کوتاه- زیر عنوان جدید، داستانهای باکاکایی( مجموعهء کامل داستانهای کوتاه ویتولد گومبرویچ)، پس از یک دورهء محدود یک سالهء رفع ممنوعیت از آثار نویسنده در نظام کمونیستی کشورش، در سال 1957، در لهستان، کراکو، منتشر شد و برای نویسنده اش شهرت و محبوبیتی فراهم آورد که با ممنوعیتهای دراز مدت بعدی به تدریج بار دیگر کمرنگ شد.

انتشار کتاب اما در زمان خود با سوء تعبیرهای جبران ناپذیری همراه بود. هرچند که دلسردی ناشی از این سوءتعبیرها بعد از واکنش دلسرد کنندهء خوانندهء مورد اعتمادش در تجربهء قبلی، تازگی نداشت و در نهایت نتوانست جوان بیست و نه ساله ء بلند پرواز در جستجوی کمال هنری را از میدان به در کند، اما او را متقاعد کرد که برای اثبات هنرش راهی دراز در پیش دارد، راهی که همهء نویسندگان طراز اول طی می کنند، و تا جایی که به او مربوط شد، این راه با حوادثی که در انتظار کشورش و تمامی اروپا بود- حوادثی که کوندرا از آن به نام"هجوم نیروهای هولناک تاریخ" یاد می کند؛ بسی طولانی تر از آن شد که تصور می کرد.

منتقدان جنبهء کنایه آمیز عنوان کتاب را نادیده گرفتند(همین امر یکی از دلایل تغییر عنوان کتاب در چاپ بعدی بود)، از طنز گزندهء رابله وار داستانها سر در نیاوردند، و در ارزیابی خود کاملأ به راه اشتباه رفتند. داستانها تلاش ناموفق و خامدستانهء نویسنده ای "نابالغ" در عرصهء داستان نویسی تلقی شد که از فوت و فن کار بهره ای ندارد و دشواریهای آفرینش هنری را دست کم گرفته است. خاطرات دوران نابالغی به این ترتیب بی سرو صدا از بازار کتاب بیرون رفت و به بوتهء فراموشی سپرده شد، اما در این رهگذر یک موضوع هستی شناختی طیبت آمیز را به منزلهء دستمایهء کار بعدی- رمان فردیدورک، به او هدیه داد. نابالغی انسان بالغ- یا به تعبیر گوته، "ناپختگی علاج ناپذیر انسان"- همان دستمایهء طیبت آمیزی بود که می توانست وجوه اشتراک و افتراق نابالغی کودک و نوجوان را با نابالغی انسان بزرگسال در مرکز جهان بینی او قرار دهد و این دستمایه از این پس برای همیشه به منزلهء یکی از موتیفهای هستی شناحتی در تار و پود آثارش باقی می ماند.

زمینه ها


جوانی که برای سی و چهارمین بار به دیدن اپرت شاهزاده خانم کولی رفته هنگام خرید بلیت، به خاطر بی توجهی به صف مراجعان در برابر گیشه با اعتراض تحقیر آمیز یکی از آنها رو به رو می شود.
راوی داستان رقاص وکیل کری کوسکی همین مرد جوان است. اما آنچه که بعد از احساس طبیعی سرافکندگی اولیه به داستان او جنبهء نامعمولی می دهد، واکنش نامنتظره اش در قبال تحقیر است. بعد از یک اعتراض بسیار خفیف می رود که محل را ترک کند، اما:" در آخرین لحظه ( خدا را شكر برای آن لحظه) – یك چیزی تكانم داد و برگشتم."

از اینجا تا پایان داستان با عزمی راسخ طوق بندگی تحقیر کنندهء خود را بر گردن می گیرد و به این ترتیب هم خودش و هم تحقیر کننده را در یک بازی فرسایشی غریب و شکنجه آور در گیر می کند.

در ادامهء داستان قدم به قدم با خصوصیات اخلاقی- جسمی و روحی راوی آشنا می شویم. جوانی ست پریشان احوال، بی کس و کار، مبتلا به صرع، با مقرری ناچیزی که فقط به اندازهء "مایحتاج ضروری" اش است. ( در واقع جوان بودنش را هم فقط حدس می زنیم، چون با وجود این همه مشکلات روحی و جسمی نمی تواند عمر طولانی داشته باشد، خودش هم به این حقیقت واقف است). اما، در ورای رویه های ظاهری، آنچه که موجب قوت این داستان و تمایزش از نمونه های مشابه می شود، تعبیر پذیری شگفت انگیز آن در سطوح مختلفی ست که مصونیتش را از گرند زمان حفظ می کند.

وقایع داستان در ورشو می گذرد و تاریخ نگارش آن سال 1926 است. در این زمان هشت سال از جنگ اول جهانی گدشته، و هنگامی که داستان در سال 1933 منتشر می شود بیش از شش سال به آغاز جنگ دوم جهانی باقی نمانده است. در آلمان حکومت رایش سوم قدرت را به دست گرفته، در ایتالیا موسولینی حکم می راند و در اتحاد جماهیر شوروی استالین بر سر کار است. سر تا سر اروپا روز به روز گرایش بیشتری به سوی دوقطبی شدن پیدا می کند، از راست به سمت فاشیسم و از چپ به سوی توتالیتاریسم. کشورهای کوچک هم البته بی نصیب نیستند، اروپا خود قارهء کوچکی ست و کشورهای اروپایی چه بزرگ و چه کوچک به حضور جغرافیایی خود در این قارهء پیشترفته می بالند و در قبالش احساس مسوولیت مضاعفی دارند.

اکنون بعد از گذشت بیش از هفتاد سال از زمانی که صحبتش را می کنیم برای ما روشن است که تمامی قاره و به تبع آن سرتا سر دنیا در یک قدمی فاجعه ای عظیم، جنگ دوم جهانی، قرار داشت، اما مردم این کشورها آیا در سالهای یاد شده چنین تصوری از اوضاع داشتند؟ بگذارید از منظر همین داستان کوچک نگاهی به جامعه ای که تصویر شده بیندازیم، چون امکان دارد بعضی نشانه های پیشگویانه در اینجا باشد.

مردی که راوی جوان و بی نام داستان ما را در برابر باجهء بلیت فروشی از پشت سر می کشد و به آخر صف می راند، در پاسخ به اعتراض خفیف او می گوید:" بله، من كردم، آن‌جا، ته صف، نظم! اروپا!"

این مرد وکیل دادگستری ست و نامش- آن طور که راوی بعدتر از زبان دربان ساختمان می شنود، کری کوسکی ست. اکنون این سوال به ذهن خواننده متبادر می شود که وکیل کری کوسکی از کدام ارزشهای اروپایی در قبال عمل راوی دفاع می کند. در توجیه واکنش خود خطاب به همراهانش می گوید:"باید آموزش بدهیم. آموزش بی‌امان، وگرنه قوم زولوها می‌شویم و دیگر نمی‌شود جلو‌مان را گرفت."

آیا آموزه هایی که به نام "نظم" و به خاطر "اروپا" در مد نظر کری کوسکی وکیل قرار دارند، از نحلهء همان ارزشهایی هستند که بنیاد جامعه های آزاد اروپا را بعد از عصر روشنگری و نوزایی فرهنگی نمایندگی کردند؟ یا اینها خروش فریادهای میلیتاریستی تازه ای ست که در سرتاسر اروپا طنین انداخته و می رود که ملتها را هر کدام از ظن خود یار و همراه رویاهای شیرین سروری بر کشور های دیگری در لحظهء تقسیم مجدد قدرت و غنایم آن در آیندهء اروپا کند؟

و ما هنوز در بند اول داستان هستیم، در حالی که برای روشن تر شدن هر بند آن در عین استقلالی که در خود داستان هست، باید داستانهای دیگر مجموعه را هم مرور کرد و شبکه های ارتباطی پنهان و آشکارشان را در کنار هم سنجید. در دومین داستان مجموعه، خاطرات استفان چارنیسکی که درهمین سال نوشته شده، تصویرهای روشنی از یک جامعه اشباع شده از غرور ملی می بینیم. غروری که بنا به خصلت خود در اندیشهء اثبات برتری خونی ست و از این رو کاستیها را بدون تلاشی برای مرتفع کردنشان همچون زباله های زاید به حاشیهء جامعه می راند تا خود را هر چه باشکوه تر و مقتدرتر نشان دهد. معلم مدرسه وقتی از مفاخر ملی کشور صحبت می کند، به کمترین چیزی که توجه ندارد، وجوه انسانی و ارزشهای ذاتی دستاوردهای این مفاخر ملی ست. مفاخر ملی نه به خاطر علم و هنر، و نه به خاطر بشریت، بلکه به خاطر لهستان- هر چه کردند، و هر چه ساختند، به خاطر لهستان و فقط به خاطر لهستان بوده است. شوپن سوناتهای جاودان خودش را نه برای لذت شنوندگان، بلکه برای این ساخت که می خواست ازاین طریق مستقیمأ به میدان جنگ با بتهوون برود. هدف کوپرنیک از آن همه تلاش شبانه روزی و مکاشفات علمی این بود که به کشور دیگری در اروپا بتوان گفت، اگر شما نیوتون دارید، لهستان هم کوپرنیک را دارد!

آیا منظور از "آموزش بی امان" مورد نظر آقای وکیل کری کوسکی همین است؟ پس در این صورت تعجبی ندارد که فرهنگ به سرعت از صحنه خارج، و غرور فرهنگی کاذب- همان غروری که بزرگترین مانع درک این داستانها شد؛ با رجزخوانیها، در یک تحول برق آسا(برق آسا از نظر زمان تاریخی- زیرا هنوز بیش از یک دهه به فرود آمدن ضربهءای که رویاهای شیرین افتخار و سروری ملتها را برای تک تک شان، چه غالب و چه مغلوب، مبدل به کابوس کند فاصله است)، به صف آراییهای جنگی و انقلابی بیانجامد.

با این اوصاف راوی داستان گویا از اخطار خشونت آمیز وکیل یک حس واقعهء در شرف وقوع پیدا کرده است.بعد از انصراف از ترک سالن نمایش: " در آخرین لحظه ( خدا را شكر برای آن لحظه) – یك چیزی تكانم داد و برگشتم."

و بعد هنگام تماشای برنامه: " مثل همیشه روحم را در اجرا غرق نكردم."

آیا آنچه در درونش تکان خورده همین است؟ "...نظم! اروپا!" حتمأ این کلمات را قبلأ هم شنیده اما توجه نکرده، احساس غفلت، گذشت زمان، تغییر: دورانی که مردم اروپا روحشان را در نمایشهایی همچون شاهزاده خانم کولی، و در رقصهای محلی و در کافه موزیکها غرق می کردند سپری شده، اکنون روح زمانه مشتاق غرق شدن در چیزهای دیگری ست: نظم نوین، اخلاق اجتماعی نوین ...باید متحول شد! باید با زمان پیش رفت..!

و او متحول می شود، مقهور احساس غفلت خود حتی از زمان جلو می زند، و در آینهء اوهام جامعه جلوه ای از شیوه های رفتار پسندیدهء روحهای مغروق در اخلاق آینده را نشان می دهد.
رفتار راوی در مقابل تحقیر کنندهء خود به گونه ای استعاری نشانه های پیشگویانهء حیرت انگیزی از شیوه های مورد انتظار مبشران جامعهء آرمانی نوین از توده های مردمی در فردای پیروزی دارد: اطاعت، کرنش، تملق، تقلید، نوکر صفتی، و از همه بالاتر؛ پرستش ظالم- ترجیحأ- "در خفا".. !

(و ما می دانیم وقتی که موجی تازه، یا یک اپیدمی از راه می رسد؛ مردم ضعیف، بیمار، و مستعد در صف نخست قربانیان قرار می گیرند).