کنده کاری روی باد

مجموعه داستان

 عزیز معتضدی

جمعه 16 سپتامبر در گالری مکیک مراسم معرفی مجموعه داستان «کنده کاری روی باد» نوشته عزیز معتضدی برگزار شد. بهرخ منتظمی مدیر انتشارات مکیک و ناشر کتاب در معرفی نویسنده گفت« من عزیز معتضدی را از سال های دور می شناسم و در همه ی این سال ها دیده‌ام که دغدغه‌ی فرهنگ دارد و داستان می نویسد. داستان هایی که یکی از آن ها همین مجموعه است، و من خوشحال هستم که اولین کتابی که مکیک به زبان فارسی منتشر می کند از عزیز معتضدی است.
پس از این معرفی عزیز معتضدی به مروز بعضی از داستان هایش پرداخت و شهره شعشعانی قطعاتی از آن ها را برای حاضران خواند. مجله هفته- مونترال، 29 سپتامبر 2011 

 معرفی مجموعه داستان کنده کاری روی باد

 با سلام و خوشامد به دوستان عزیز من امروز می خواهم مرور کوتاهی داشته باشم بر بعضی از داستان های مجموعه تازه ام که به همت خانه کتاب ایران- مکیک منتشر شده.است

داستان های این مجموعه طی بیست سال گذشته نوشته شده اند. در این سال ها من به جز مقاله و چند فیلم نامه داستان های دیگری هم نوشته ام که بعضی از آن ها منتشر شده وامیدوارم باقی آن هم در آینده منتشر شود.

اما در مورد داستان های این مجموعه مضمون مشترکی که می توانم بگویم در اغلب آن ها وجود دارد چالش فرهنگی با کاستی ها و مشکلات اجتماعی ایران معاصر است که یکی از تبعات آن دلیلی ست که اگر نه همه ما، اکثرمان را آن دلیل در اینجا دور هم جمع کرده  و آن پدیده ی مهاجرت است.

مهاجرت را من البته تنها در جا به جایی انسانی و جغرافیایی نمی بینم و فکر می کنم افراد زیادی هستند که در زادگاه خودشان هم با احساس یک مهاجر زندگی می کنند، یا دست کم با چنین احساسی مأنوس اند. انسان هایی که نمی خواهند یا شاید نمی توانند راه مهاجرت در پیش گیرند، اما با نوعی کناره گیری از رفتارهای جمعی که به نظرشان مخرب یا فاجعه بار می آید، پدیده ی مهاجرت را به صورت ذهنی تجربه می کنند، و من این احساس را شخصأ هنگام نوشتن نخستین کتاب داستانی که بعد از انقلاب منتشر کردم از سر گذراندم، در حالی که در آن زمان در ایران زندگی می کردم و تا سال ها بعد هم در کشورم باقی ماندم.

اما برمی گردم به داستان های این مجموعه و مضمون مشترکی را که گفتم با داستانی به نام جمجمه مانی دنبال می کنم.

 

در این داستان ما با زن جوانی از طبقات متوسط اجتماعی مواجه ایم به نام مهتاب که از موقعیت اجتماعی خوبی برخوردار است. اما او به رغم این موقعیت ( شغل خوب، رییس خوب و همراه، و شوهری که گرچه به نظرش اشکال هایی دارد، ولی زن را دوست دارد و از هر نظر حمایتش می کند)، به همه ی امکانات پشت می کند و با بچه ای در شکم راهی خاور دور می شود. پس طبیعتأ این سؤال پیش می آید که چرا.... چرایی که باید در همان کاستی ها و مشکلات اجتماعی جست که قبلأ اشاره کردم. جایی که زن- تا آنجا که دست کم به خودش مربوط است- به قوانین اجتماعی جامعه اش اعتماد ندارد، و از طرف دیگر فکر نمی کند با صداقت می تواند در این جامعه کاری از پیش ببرد و سعادت خود و فرزندی را که در شکم دارد تأمین کند.

این است که تا قبل از آن که به نظرش کار از کار بگذرد و در چنبر زندگی و قوانین دست و پاگیرعرفی و اخلاقی جامعه کاملأ اسیر شود، راه گریز در پیش می گیرد، گریزی که در واقع یک تصمیم از قبل گرفته شده است، هر چند شوهر و کارفرمای زن در ابتدای امر متوجه آن نمی شوند و فکر می کنند راهی را که زن در پیش گرفته خودشان جلو پای او گذاشته اند، و این اما تمهیدی ست که مهتاب خود برای شکستن حصارهای اطرافش به کار بسته است.

 داستان البته رنگ طنزآمیز دارد و تمهید های زن چه بسا اغراق آمیز به نظر برسند، اما این از واقعیتی که در داستان می گذرد کم نمی کند، بلکه حتی می توانم بگوم به آن بُعد تاریخی و کلاسیک می دهد، از قصه های هزار و یک شب، تا نمایشنامه های مولیر و داستان های کوتاه چخوف و تا به امروز ما شاهد چنین وقایع و شخصیت هایی هستیم، گاهی فکر می کنم دنباله‌ی این داستان را با سرگذشت کودکی که مهتاب در شکم داشت بنویسم...

 

نام داستان دیگری از این مجموعه پرستو است.

 

پرستو می دانید که نام پرنده ای مهاجرست. شخصیت زن این داستان هم از قضا نامش پرستوست. در کنار او دو شخصیت جوان و میانه سال به نام شهاب و محجوب وجود دارند که کارمند اداره‌ی حفاظت از محیط زیست پرنده های مهاجرند. زمان سال اول انقلاب است و در بحبوحه‌ی تظاهرات عظیم خیابانی در حالی که بسیاری از اداره های دولتی به حال نیمه تعطیل درآمده اند، این دو کاری ندارند جز این که روزها سری به اداره بزنند و درباره‌ی وقایع روز با هم جر و بحث کنند. شهاب با پرستو که نقاش هنرمندی ست آشناست و گاهی به خانه‌ی او می رود و با هنرمندهای دیگر آشنا می شود.

زندگی پرستو اما مثل بسیاری از آدم‌های دیگر در آن زمان دستخوش تلاطم شده، شوهرش که قبل از انقلاب تاجر موفقی بوده، سر و کارش با دادگاه انقلاب و مصادره ی اموال افتاده و پرستو می ترسد اوضاع از این هم بدتر شود، از این رو شوهرش را که در سفر خارج کشورست از بازگشت منع می کند و خودش شتاب زده در حال جمع کردن ماترک زندگی ست که ببندد و برود.

پرنده‌هایی که به خاطر وضعیت نامساعد محیط زیست به کشور بر نمی گردند، و آدم‌هایی که به خاطر نامساعد شدن اوضاع کشورشان را ترک می کنند، استعاره ای طنزآمیز از غرایب مهاجرت و ماجراهایی بوده که بعضی هاشان را من خود در آن سال ها از نزدیک شاهد بودم.

 

 

 

اول تابستان

این داستان شاید بتوانم بگوم شخصی ترین داستان من در این مجموعه ست. چون بخشی از آن بر می گردد به خاطره های دوران کودکی و نوجوانی من در محله ی دروس در شمیران که در آن زمان زندگی می کردم.

اینجا محله ای بود که من در آن برای نخستین بار در پانزده سالگی اتاقی از آن خود پیدا کردم و شروع کردم  به خواندن و گاهی نوشتن داستان کردم.

 بیرون صدای پای اسب ها می آمد. اتباع خارجی آن موقع زیاد بین همسایه ها بودند و غالبأ آلمانی و آمریکایی.

 داستان های نویسنده های آمریکایی را من زمانی خواندم که عصرهای تابستان سوارکارهای آمریکایی با اسبها شان به کلوب ورزشی محله می رفتند و یا از آن برمی گشتند. قهرمان های داستان های جان اشتاین بک و همینگوی  را در کتاب ها من با قیافه ی آن آدم ها می سنجیدم. پیشتر،  قبل از این که صادق هدایت را بشناسم، با نامش به خاطر این که کوچه مان به خیابان هدایت می خورد آشنا بودم. چند تن از بستگانش هم از قضا در همان خیابان زندگی می کردند، از جمله بیژن جلالی شاعر که پسر خواهر هدایت بود و من بعد ها در سنین بزرگسالی با او دوستی نزدیکی به هم زدم و به دیدنش می رفتم و در این فرصت از محله دوران کودکی ام دوباره دیدن می کردم.

در داستان اول تابستان، عشق معصومانه دو نوجوان را  توصیف کرده ام. دو نوجوانی که وقایع زندگی از هم دورشان می کند و دست قضا بعد از نزدیک سی سال آن دو را در آلاسکا به دیدار هم می رساند.

این هم چشمه ی دیگری از شیرین کاری های دوره های مهاجرت است...

 

مهتاب در جمجمه مانی سر از سنگاپور در می آورد، پرستو احتمالأ به اروپا می رود و کتایون و عماد بچه های داستان اول تابستان همدیگر را در آلاسکا پیدا می کنند...

 

 

سمینار روی عرشه کشتی

 

 

می گویند کسی که با دو اقلیم آشناست یک گام از کسی که تنها اقلیم خود را می شناسد جلوست. اما این گام یک گام معمولی نیست. از هومر آفریننده ی حماسه ی سفر در منظومه ادیسه تا سیمور لیپست، جامعه شناس معاصر آمریکایی، انسان جستجوگر همواره در اندیشه‌ی برداشتن این گام بلند است. لیپست در تبین نظر خود تا آنجا پیش رفت که گفت« کسی که تنها یک کشور را می شناسد، هیچ کشوری را نمی شناسد.»

سفر و آشنایی با فرهنگ و غرایب سرزمین های دور و نزدیک، چه به میل شخصی و با شوق و رغبت باشد، چه به حکم تقدیر و با رنج و سختی، ضرورت به دست دادن تعریف تازه از فردیت و هویت شخصی را ایجاب می کند.

در داستان سمینار روی عرشه کشتی و همین طور داستان کنده کاری روی باد من چالشی را که پیش از این در نخستین آثارم با سنت و مدرتیته داشتم و در داستان های پیشین این مجموعه با مشکلات جامعه معاصر ایران تجربه کردم، به عرصه گسترده تر و چالش با فرهنگ های دیگر تعمیم دادم.

مضمون سفر به منزله ی گذر به فرهنگ ها و گوناگونی آن ها در این دو داستان به مضمون های مشترک پیشین راه یافت. داستان های «سمینار روی عرشه کشتی» و «کنده کاری روی باد» در قالب سفرنامه نوشته شده اند، ضمن این که سفر خود به منزله ی شخصیتی داستانی با آدم ها و دلشغولی های ذهنی شان وارد داد و ستد می شود.

ضرورت این کار به نظرم از دو جهت بود : اول این که من مثل خیلی از نویسنده ها به رمان و داستان به منزله ی یک بازی بزرگ باور دارم، دوم این که اطلاق واژه ی بازی چیزی از عمق و اهمیت یک چالش کم نمی کند، چون در نهایت ما با ضرورتی مبرم رو به رو هستیم و آن سنجش وجه نسبت خودمان و فرهنگی که در آن رشد کردیم، با فرهنگ های دیگری ست که خواه ناخواه درگیرشان شدیم و از جنبه های مختلف خوب و بد در آن ها نقش یا دست کم نظر داریم، و خلاصه این که دست به انتخاب شخصی می زنیم، و این یعنی به عبارت ساده تر: پیدا کردن خود، یعنی چیزی که داستان ها از بدو خلقت بشر تا امروز با آن سر و کار دارند و در واقع فلسفه وجودی شان است.

 

در این دو داستان من در قالب سفرنامه به سیر و سیاحت در قلمرو فرهنگ ها و آدم های حقیقی و خیالی پرداختم. در داستان سمینار روی عرشه کشتی خودم و همسرم با اسم حقیقی مان ظاهر می شویم، اما شخصیت های دیگر تخیلی اند، و آن چه بین این شخصیت ها می گذرد ملهم از رویدادها، دیده ها، شنیده ها، خاطره ها و تلفیقی از این همه با بخش هایی از مظاهر و مستندات فرهنگ های دیگرست به صورتی که من دیدم و تجربه کردم.

 

 سخن آخر

صحبت های من به پایان رسید، فقط می ماند سخن آخر و آن این که گمانم همیشه بر این بوده که : نویسنده باید به نفع اثرش خودش را کنار بکشد تا اثری اگر واجد شرایط هست خودش راهش خودش را پیدا کند، روی اصل این اعتقاد ضمن این که به نقد خوب چه از طرف دیگران و چه از طرف خود نویسنده بر اثرش باور دارم، معتقدم هیچ نقدی بهتر از خواندن یک اثر نیست. با این اوصاف باید این را هم اضافه کنم که مرور بر قصه های این مجموعه از بُعد مهاجرت تنها یک مدخل به این داستان هاست و از بُعدهای زیاد دیگری می توان این داستان ها را بررسی کرد، از نظر سبک، نثر، خاستگاه های اجتماعی، شخصیت ها و پیشینه های تاریخی و از نظر های دیگر...

 

 اهمیت این مسأله بخصوص اینجاست که ما انواع ادبیات در دوران معاصر داریم، ادبیات مهاجرت، ادبیات جنگ، ادبیات زندان، ادبیات مقاومت و غیره.

چنین پسوندهایی را من برای داستان نمی پسندم، چون به نظرم بیشتر محدود کننده هستند تا پذیرنده. از این روزست که باز هم می گویم، داستان های این مجموعه شامل مهاجرت هم که در این نشست به آن پرداختم هستند اما محدود به آن نمی شوند.