پس از مجلس رقص

 لئون تولستوی

ترجمه شهره شعشعانی


«... و شما می گویید که یک مرد، به تنهایی قادر نیست خوب را از بد تشخیص دهد؛ که همه چیز بستگی به محیط دارد، که انسان قربانی محیط خود است. اما من فکر می‌کنم همه چیز بستگی به بخت دارد. بگذارید مورد خودم را برایتان بگویم...»

ایوان واسیلیویچ، این مرد مورد احترام خاص و عام، پس از گفتگویی درباره‌ی این‌که آیا برای دستیابی به کمال فردی نیاز به تغییر شرایطی‌ست که فرد در آن زندگی می‌کند، ما را چنین خطاب داد. باید گفتهیچ‌یک از ما در واقع نگفته بود انسان قادر نیست به تنهایی خوب را از بد تشخیص دهد، اما ایوان واسیلیویچ روش عجیبی داشت که به سوالات خودش که در جریان صحبت پیش می‌آمد جواب داده و همین را دستاویز داستان‌سرایی در مورد زندگی‌اش می‌کرد. اغلب به کلی نکته‌ای را هم که با آن شروع کرده بود از خاطر می‌برد، و غرق در داستان خودش می‌شد، به ویژه که آن‌ها را با بالاترین درجه اخلاص و صداقت نقل می‌کرد.

این بار هم تفاوتی نمی‌کرد.

«مثلا" خود من. تمام زندگی‌‌ام همین‌طور بوده، تحت تاثیر محیط نبوده، بلکه تحت تأثیر چیزی کاملا" متفاوت بوده.»

همه می‌خواستیم بدانیم: «چه چیزی؟».

«آه، داستانش طولانی ست. باید خیلی چیزها را بگویم تا شما متوجه شوید.»

«اشکالی ندارد، بگویید.»

ایوان واسیلیویچ کمی فکر کرد و سپس سرش را تکان داد.

گفت: «بله، تمام زندگی من طی یک شب، یا بهتر بگوم یک صبح تغییر کرد.»

«چرا، چه اتفاقی افتاد؟»

«اتفاقی که افتاد این بود که من عمیقا" عاشق شدم. تا آن وقت چندین بار عاشق شده بودم اما این عمیق‌ترین‌شان بود. داستان مربوط به گذشته‌های دور است؛ دخترهای او حالا شوهر کرده‌اند. اسمش ب بود، بله، وارنکا ب... » (ایوان واسیلیویچ نام خانوادگی‌اش را گفت). «حتی در پنجاه سالگی بسیار خوش قیافه‌‌ست. اما در جوانی‌، در هجده سالگی، خیره‌کننده بود، بلند و باریک، دلپذیر، با شکوه و برازنده. همیشه صاف می‌ایستاد، انگار طور دیگری نمی‌توانست باشد، و سرش را بالا می‌گرفت، و این در کنار زیبایی قامت بلند‌ش با وجود هیکل لاغر استخوانی‌‌اش حالت شاهزاده به او می‌داد. چیزی که اگر لبخند دوست داشتنی و شاد، چشم‌های زیبا و درخشان و جذابیت و جوانی‌‌اش نبود، می‌توانست آدم را بترساند .»

«آفرین ایوان واسیلیوویچ ، چه توصیف دل‌انگیزی!»

«هیچ توصیفی نمی‌تواند حق مطلب را درباره‌ی او ادا کند...اما مهم نیست. حادثه‌ای را که می‌خواهم برایتان بگویم در سال 1840 اتفاق افتاد. آن روزها من در دانشگاه ایالتی دانشجو بودم. نمی‌دانم این خوب بود یا بد، اما دوره‌ای که من آنجا بودم، دانشگاه‌مان درگیر هیچ‌  محفل و مکتبی نبود. ما فقط جوان بودیم و مثل جوان‌ها زندگی می‌کردیم: درس می‌خواندیم و لذت می‌بردیم. من آدم زنده‌دل و خیلی شادی بودم و پول هم داشتم. اسب چابکی داشتم و با خانم‌های جوان به سورتمه سواری (اسکیت هنوز مد نشده بود)، و با دوستانم به می‌خوارگی می‌رفتم (در آن روزها فقط شامپاین می‌نوشیدیم؛ اگر بی پول می‌شدیم لب به مشروب نمی‌زدیم، و هرگز سراغ ودکا نمی‌رفتیم، کاری که دانشجوها این روزها می‌کنند). اما آنچه بیش از هرچیز دوست داشتم شب‌های مهمانی و رقص بود. من خوب می‌رقصیدم و قیافه‌ی بدی هم نداشتم.»

یکی از خانم‌هایی که با ما بود، گفت:«خیله خوب، لازم نیست شکسته نفسی کنی. ما عکس داگری‌تو را دیده‌ایم، قیافه‌ت اصلأ بد نبود، خوش قیافه بودی!»

«شاید این‌طور باشد، ولی مهم این نیست، مهم این‌ست که در اوج عشقم به او در آخرین روز کارناوال پیش از شروع ایام پرهیز به مجلس رقص در خانه‌ی والی ایالتی که پیرمرد خوش رو، اصیل و ثروتمندی بود، رفته بودم. همسرش که او هم زنی خوش رو بود و لباس بنفش به تن و نیم‌تاج الماس به سر داشت، با شانه‌های سفید و چاق و مسن، سینه‌هایی در معرض دید، مثل پرتره‌هایی که از الیزابت پتروونا می‌کشند، به مهمان‌ها خیر مقدم می‌گفت. مجلس رقص عالی بود: یک سالن بزرگ زیبا، با ارکستر مشهوری که نوازندگانش سرف‌های متعلق به یک زمین دار اهل موسیقی بودند. یک بوفه‌ی مجلل و اقیانوسی از شامپاین‌های گوناگون. به رغم این‌که من عاشق شامپاین هستم، هیچ ننوشیدم چون بدون شراب هم مست عشق بودم، اما آن‌قدر رقصیدم تا از پا در آمدم؛ کادریل، والس، پولکا، هر چه می‌توانستم، و البته با وارنکا. او لباسی سفید با کمربندی صورتی، و دستکش‌های سفید جوانانه که تا زیر بازوهای لاغرش می‌رسید، و کفش‌هایی از ساتن سفید به پا داشت. مهندس آنیسیموف نفرت‌انگیز در رقص مازورکا مرا کنار زد که تا امروز این کارش را فراموش نکرده‌ام.  به محض ورود وارنکا او را به رقص دعوت کرده بود، این موقعی بود که من باید به سلمانی می‌رفتم و یک جفت دستکش می‌خریدم و دیر کرده بودم. این بود که مازورکا را نه با او بلکه با دختری آلمانی که قبلأ اندک توجهی به او کرده بودم رقصیدم. اما متاسفانه با او خیلی مؤدب نبودم، حرفی نزدم، نگاهش هم نکردم. تنها چشمم به هیکل بلندقامت خوش ترکیب وارنکا در لباس سفید و کمربند صورتی، با آن چال گونه‌های درخشان صورتی و چشم‌های مهربان و پرمحبتش بود. البته من تنها نبودم، همه از مرد و زن او را نگاه می‌کردند و  او همه‌شان را در ‌شعاع قرار داده بود. با این وجود نمی‌توانستند ستایشش نکنند.

با این که برای رقص مازورکا با او در نظر گرفته نشده بودم، اما تقریبأ در تمام مدت این رقص همراهی‌اش کردم. او طول سالن را مستقیم به سوی من می‌آمد، من هم بدون این که منتظر انتخابش باشم از جا می‌پریدم و او از من با لبخند تشکر می‌کرد. هنگامی هم ‌که با کس دیگری به نزدش برده می‌شدم و او در انتخاب اشتباه می‌کرد، در حالی که دست آن مرد را می‌گرفت، شانه‌ی باریک‌اش را بالا می‌انداخت و لبخندی حاکی از تأسف و دلداری به من می‌زد. وقتی مازورکا تبدیل به والس می‌شد، مدتی طولانی با او والس می‌رقصیدم و اغلب در حالی‌که به نفس نفس افتاده بود می‌گفت Encore  *. و من در حالی‌که کاملأ احساس بی‌وزنی می‌کردم باز والس می‌رقصیدم .»

یکی از مهمان‌ها گفت:«بس کن، منظورتان از بی‌وزنی چیست! فکر می‌کنم وقتی از کمر بلندش می‌کردید، نه تنها وزن خودتان، بلکه وزن بدن او هم باعث می‌‌شد عکس این را حس کنید.»

ایوان واسیلیوویچ ناگهان سرخ شد و با عصبانیت فریاد زد: « درست است شما این طورید، جوان‌های امروزی. هیچ چیز جز بدن نمی‌بینید. زمان ما این طور نبود. هر چه عشقم به او بیشتر می‌شد، به نظرم بیشتر اثیری می‌آمد. این روزها شما فقط پا و زانو و نمی‌دانم دیگر چه می‌بینید، زنی را که به او عشق می‌ورزید عریان می‌کنید. از نظر من همان طور که آلفونس کار می‌گفت- و او نویسنده‌ی خوبی بود – عشق من همیشه لباس برنز به تن داشت. ما هیچ وقت به فکر برهنه کردن نبودیم، بلکه سعی می‌کردیم برهنگی را مثل پسر نیک نفس نوح بپوشانیم ، ولی شما این چیزها را نمی‌فهمید...»

یکی از ما گفت:« به حرف‌اش اهمیت ندهید، بعد چه شد؟»

«بله، من مدتی بیشتر با او رقصیدم بی‌آن‌که متوجه گذشت زمان شوم. نوازنده‌ها از خستگی روی پا بند نبودند، می‌دانید که این اتفاق معمولا" در پایان مجالس رقص می‌افتد. یک آهنگ مازورکا را تکرار می‌کردند، مادر پدرها در انتظار شام از پشت میز بازی ورق در سالن برخاسته بودند؛ پیشخدمت‌ها بیشتر این طرف و آن طرف می‌دویدند، ساعت از دو گذشته بود. باید نهایت استفاده را از آخرین دقایق باقی‌مانده می‌کردم. یک بار دیگر او را انتخاب کردم و برای صدمین بار طول سالن رقص را پیمودیم. بعد همان‌طور که به طرف جایگاهش راهنمایی‌اش می‌کردم پرسیدم: «پس بعد از شام رقص کادریل نوبت من است؟» و او همان‌طور که لبخند می‌زد گفت:«مسلما"، اگر از من نخواهند که به خانه بروم.»

گفتم: «من رهاتان نمی‌کنم.»

گفت: «لااقل بادبزنم را پس بدهید.»

ضمن این‌که بادبزن سفید ساده را پس می‌دادم گفتم: «پس دادنش سخت‌ست.»

«پس من یک چیزی بهتان می‌دهم که غمگین نباشید.» این را گفت و یکی از پرهای بادبزن را کند و به من داد.

پر را گرفتم و تنها توانستم تمام شور و شوق و حق‌شناسی‌ام را با یک نگاه پاسخ دهم. نه تنها ذوق‌زده و راضی بودم بلکه خوشحال و خوشبخت بودم، روی ابرها بودم، خودم نبودم، موجودی اثیری بودم، با شیطان غریبه و تنها قادر به عمل نیک بودم. پر را در دستکشم پنهان کردم و ناتوان از جدایی از او همان‌جا ایستادم.

«نگاه کنید، پاپا تقاضای رقص کرده» و به پدر بلند قامتش اشاره کرد. کلنل با چهره‌ای باوقار و نشان‌های نقره‌ای بر دوش در مقابل ورودی، در کنار مهمان‌دار و چند خانم دیگر ایستاده بود.

صدای بم مهماندار با نیم تاج الماس به سر و نیم‌تنه‌ای به سبک الیزابت به تن را شنیدیم که گفت: «وارنکا بیا اینجا.»

وارنکا به طرف ورودی رفت و من دنبالش کردم.

" بیا ma chère پدرت را ترغیب کن با تو مازورکا برقصد." و برگشت به طرف کلنل و گفت" همین الان پیتر والدیسلاویچ"

پدر وارنکا مرد مسن بسیار خوش قیافه و شادابی بود. چهره‌اش صورتی با سبیل سفید تاب‌داری که به سبک نیکلای اول تاب خورده بود و تا پاگوش‌ها می‌رسید و موهای مجعدی که روی شقیقه شانه شده بود. چشم‌ها و لب‌هایش به همان لبخند شاداب دخترش مزین بود. هیکل زیبایی داشت؛ پاهای کشیده و بلند، شانه‌هایی مستحکم و سینه ارتشی فراخی مزین به مدال. یک فرمانده نظامی رشد یافته در سنت نیکلای اول. هنگامی‌که به ورودی رسیدیم ژنرال در حال اعتراض بود که فراموش کرده چگونه برقصد، اما در همان حال که لبخند می‌زد دست چپش را به پشت برد، شمشیرش را باز کرد، آن را به جوان آماده به خدمتی سپرد و همان‌طور که دستکش‌ چرم بز کوهی را در می‌آورد – لبخندزنان گفت باید اصول را رعایت کرد – دست دخترش را گرفت و در ردیف سوم در انتظار ضربه موسیقی ایستاد.

در آغاز تم مازورکا یکی از پاها را لمس به زمین کوبید، دیگری را از زانو خم کرد و قامت بلند و قوی او در سالن رقص به حرکت درآمد، گاه آرام و نرم و گاه پرصدا و کوبنده پاها را به هم می‌زد. اندام دلپذیر ورانکا دور او شناور بود، قدم‌هایش را به طور نامحسوسی در کفش‌های کوچک سفید ساتن گاه کوتاه یا بلند می‌کرد. همگی در مجلس رقص حرکات این زوج را دنبال می‌کردند، و اما من، نه تنها تحسین می‌کردم ،بلکه نظاره‌گری شوریده بودم. چکمه‌هایش که با تسمه محکم شده بود بیش از هر چیز توجه‌ام را جلب کرده بود، چکمه‌هایی از جنس اعلا و تا ساق پا اما از مد افتاده، مدل قدیمی با پنجه‌ای چهارگوش و بدون پاشنه. بی‌شک آن‌ها را برای میدان جنگ طراحی کرده بودند. فکرکردم" خب، برای این که دختر دوست داشتنی‌اش بتواند لباس زیبا به تن کند، او به جای خرید کفش‌های مد روز کفش‌هایی مستعمل می‌پوشد. و این چهارگوشی چکمه‌هایش به ویژه مرا تحت تاثیر قرار داده بود. مسلم بود که زمانی بسیار زیبا می‌رقصیده اما اکنون سنگین شده بود و پاهایش برای تمامی گام‌های زیبا و سریعی که سعی داشت اجرا کند، به اندازه کافی تا نمی‌شد.  به رغم این سالن رقص را دو دور کامل و با مهارت دور زد. زمانی که پاهایش را به سرعت باز کرد و دوباره بست همه با صدای بلند تشویق کردند، سپس به سنگینی بر یک زانو فرود آمد در عین حال که دخترش لبخند می‌زد و دامنش را که او مچاله کرده بود مرتب می‌کرد و به نرمی دور او می‌چرخید، به زحمت از جا بلند شد، با عطوفت و به نرمی دست‌هایش را بر گوش‌های دخترش گذاشت و پیشانی او را بوسید، او را به سوی من راند با این تصور که نوبت رقص بعدی با من است.  گفتم من شریک رقص او نیستم.

او با تبسم در حالی که شمشیرش را به کمر می‌بست گفت:« اشکالی نداره، بروید وسط.»

مثل این بود که رودی وسیع به داخل یک بطری ریخته شده و تنها یک قطره لازم بود که پر شود – عشق من به وارنکا تمامی قابلیت‌های پنهان برای عشق را در قلبم آزاد کرد. در آن لحظه تمام دنیا را با عشقم در آغوش کشیدم. عاشق مهماندار با نیم تاج و نیم تنه‌ی الیزابتی‌اش بودم، و شوهرش و مهمان‌هایشان، و پیشخدمت‌هایشان و حتی مهندس ترشرو آنیسیموف. به پدرش با چکمه‌های وارفته و لبخند مهربان شبیه او، احساس علاقه می‌کردم.

مازورکا به پایان رسید و میهماندار مدعوین را به صرف شام فراخواند، اما کلنل ب نپذیرفت و گفت صبح زود باید بیدار شود و از مهماندار خداحافظی کرد. می‌ترسیدم او را هم با خود ببرد، اما او و مادرش ماندند. پس از شام کادریل را که قول داده بود، رقصیدیم، و هر چند به نظرم می‌رسید که همین حالا هم بی‌نهایت خوشحالم، با این حال خوشحالی‌ام بیشتر و بیشتر می‌شد. ما هرگز از عشق صحبت نکردیم. هرگز از او یا خودم نپرسیدم آیا او عاشقم است یا نه. برایم کافی بود که عاشقش هستم. تنها ترسم این بود که چیزی ممکن است خوشبختی‌ام را خراب کند.

زمانی که به خانه رسیدم در فکر خواب لباس از تن در آوردم ولی دیدم خوابیدن ناممکن است. در دستم پر بادبزنش و دستکشی بود که وقتی برای سوار شدن به کالسکه ابتدا به مادرش و بعد به او کمک کردم به من داد. به این چیزها فکر می‌کردم و بی‌آن‌که چشمهایم را بر هم بگذارم او را در برابرم می‌دیدم که برای انتخاب از میان دو شریک‌رقص می‌کوشید احساس درون مرا بخواند، هنوز صدای شیرین‌‌اش را می‌‌شنیدم که گفت: «احساس غرور می‌کنی، درسته؟» و با خوشحالی دستش را به من داد. سر میز شام  از ورای نگاه نوازشگرش اولین جرعه گیلاس شامپاینم را نوشیدم. اما بیش از همه این‌ها او را به هنگام رقص با پدرش به یاد می‌وآوردم که چه سبکبال به هر سو می‌سرید و با غرور و شادی به جمع ستایشگرانش نگاه می‌کرد. پدر و دختر در این هنگام  بر اثر احساس عطوفت عمیق در وجودم یکی شده بودند.


در این دوره من و برادرم که اکنون درگذشته با هم زندگی می‌کردیم. او با مهمانی و مجالس رقص میانه‌ای نداشت و زندگی منظمی را صرف تلاش برای گرفتن دیپلم می‌کرد. در خواب سرش را که در بالش فرو رفته و نیمی از آن در زیر پتوی فلانل پنهان شده بود نگاه می‌کردم و دلم به شدت برایش می‌سوخت، چرا که نه در جریان خوشبختی من بود نه سهمی از آن می‌برد. خدمتکارمان پتروشا مرا شمع به دست دید و می‌خواست برای تعویض لباس کمکم کند اما مرخصش کردم. چهره خواب‌آلود و موهای بهم ریخته‌اش مرا متأثر کرد. پاورچین به اتاقم رفتم و در حالی‌که سعی داشتم سروصدا نکنم روی تخت نشستم. نه، بیش از حد خوشحال بودم، نمی‌توانستم بخوابم. بعد احساس کردم خیلی گرمم است، بی‌آن که هنوز لباس عوض کرده باشم به آرامی به راهرو برگشتم، پالتو پوشیدم، در را باز کردم و به خیابان رفتم.

مجلس رقص را اندکی پس از ساعت چهار صبح ترک کرده بودم، بعد به خانه رفته و کمی آن‌جا نشسته بودم، دو ساعت گذشته بود و هنگامی‌که بیرون رفتم هوا روشن شده بود. هوا همچون روزهای معمول ایامکارناوال بود؛ مه‌آلود، برف آبداری روی جاده آب می‌شد، و از همه‌ی پشت‌بام‌ها آب می‌چکید. در آن دوره خانواده ب در انتهای شهر زندگی می‌کردند، در کنار میدانی بزرگ با گردشگاهی عمومی در یک طرف و مدرسه‌ای دخترانه در طرف دیگر. از کوچه خلوت خانه‌مان عبور کردم و به یک جاده بزرگ رسیدم، در آن‌جا رهگذران پیاده و سورتمه‌هایی با بار چوب را دیدم که سورتمه‌چی‌هایش پیاده‌روها را می‌خراشیدند. در سوسوی نور، اسب‌ها سرهای خیس‌شان را به تناوب خم می‌کردند، راننده‌هاشان پوشیده از گونی با چکمه‌هایی زمخت در کنار سورتمه‌ها آب را به هوا می‌پاشیدند، و خانه‌ها در مه به نظر بسیار بلند می‌رسیدند، همه چیز از نظر من به طور بی‌سابقه‌ای عزیز و پرمعنی می‌رسید.

هنگامی‌که به میدان نزدیک خانه‌ی او رسیدم، در آن سوی مشرف به گردشگاه چشمم به توده‌ای بزرگ و سیاه افتاد و صدای طبل و نی‌لبک به گوشم خورد. من در قلبم هنوز سرشار از نغمه‌های زیبا و هماوا با آهنگ مازورکا بودم ، اما آنچه اکنون می‌شنیدم بسیار خشن و زننده بود.

با خود اندیشدم: «چه می‌تواند باشد؟» از میان میدان و زمین‌ لغزنده  گذشتم و به سمت صدا رفتم. پس از حدود صد قدم به تدریج اشکال سیاه را در مه تشخیص دادم. سربازها بودند و احتمالأ در حال مشق نظامی صبحگاهی.» در میان راه با آهنگری با کت روغنی و پیش بندش همراه شدم که از جلو می‌رفت و چیزی را حمل می‌کرد. نزدیک‌تر رفتم. سربازهایی در اونیفورم تیره به دو صف در مقابل هم بی حرکت ایستاده بودند و تفنگ‌هایشان را کنارشان در دست داشتند، پشت آن‌ها نوازنده طبل و نی‌لبک ایستاده بودند و بی وقفه یک ملودی تیز و نا مطبوع را می‌نواختند.

از آهنگر که کنارم ایستاده بود پرسیدم:«چه می‌کنند؟»

آهنگر با لحنی خشمگین در حالی که به آخرین ردیف سربازها نگاه می‌کرد گفت: «یک تاتار را که می‌خواسته فرار کند، شلاق می‌زنند.»

به همان سو نگاه کردم و در میان دو صف چشمم به چیزی وحشتناک افتاد که به طرفم می‌آمد. مردی با نیم‌تنه عریان به تفنگ دو سرباز که او را به جلو می‌رانندند بسته شده بود، در کنارش یک فرمانده بلند قامت پالتو به تن با کلاهی بر سر راه می‌رفت. چهره‌اش به نظرم آشنا رسید. قربانی با تمام بدنش می‌کوشید مقاومت کند، در حالی‌که پاهایش برف‌های آبدار را به اطراف می‌پاشید، کشان کشان زیر ضربه‌هایی که از دو سو بر او فرود می‌آمد به من نزدیک می‌‌‌شد. حالا به عقب خم ‌شده بود و گروهبان‌ها او را به کمک تفنگ‌هاشان می‌کشیدند و به جلو هل دادند. بعد به جلو خم ‌شد و گروهبان‌ها برای پرهیز از افتادنش او را به عقب ‌کشیدند. فرمانده بلند قامت بی‌آن‌که لحظه‌ای توجه از قربانی برگیرد با عزمی جزم گاه توقف می‌کرد و بعد به جلو می‌رفت. خودش بود، پدر وارنکا، با چهره صورتی، سبیل سفید و پاگوش‌هایش.

قربانی انگار با هر ضربه‌ای شگفت‌زده می‌شد. چهره‌ی مچاله از دردش را به طرف ضربه می‌گرداند و از میان دندان‌های سفیدش کلماتی را پشت هم تکرار می‌کرد. تنها هنگامی‌که خیلی نزدیک شد آن کلمات را به وضوح شنیدم. او صحبت نمی‌کرد، فقط زاری کنان می‌گفت:« برادرها رحم کنید. برادرها رحم کنید.» اما برادرهایش رحم نداشتند و هنگامی‌که صف سربازها به نزدیک من رسید، دیدم که چگونه سربازی که در مقابل من ایستاده بود قدمی مصمم به جلو برداشت و چوبش را در هوا ‌چرخاند، چوب زوزه‌کشان و با قدرت تمام بر پشت مرد تاتار فرود آمد. تاتار به جلو خم شد اما گروهبان او را به عقب کشید و یک ضربه مشابه از سوی دیگر بر او وارد آمد و بعد باز از این سو و بعد از آن سو. کلنل به جلو می‌رفت، گاه به قربانی گاه به پاهای خودش می‌نگریست، هوا را به سینه‌اش می‌کشید، لپ‌هایش را پرباد می‌کرد و آن را از میان لب‌‌های چروکیده‌اش بیرون می‌داد. هنگامی‌که صف از مقابلم گذشت توانستم از میانش لحظه‌ای پشت مرد تاتار را ببینم؛ راه راه، قرمز و خیس بود، آن‌قدر که نمی‌شد باور کرد بدن یک انسان است.

صف سربازها به جلو می‌رفت و ضربه‌ها از هر دو سو هم‌چنان بر این مردی که تلوتلو می‌خورد و آب می‌رفت فرود می‌آمد، و طبل و نی‌لبک همچنان در حال نواختن بود. کلنل با قامت بلند و با وقار و عزمی جزم در کنار قربانی حرکت می‌کرد. ناگهان توقف کرد و غفلتا" به یکی از سربازها نزدیک شد.

صدای خشمگین‌اش را می‌شنیدم :« حالا نشانت می‌دهم، یواش می‌زنی؟ یواش می‌زنی؟»

دیدم که با دست‌های قوی‌اش در دستکش جیر بز کوهی به سر و صورت سرباز وحشت‌زده کوتاه قد می‌زند که چرا چوبش را با قدرت بیشتر بر پشت سرخ تاتار فرود نیاورده است.

فریاد زد:«چوب‌های تازه بیاورید.» و به اطراف نگاه کرد، در این لحظه چشمش به من افتاد. تظاهر کرد مرا نمی‌شناسد و با اخمی تهدید آمیز و دشمنانه به سرعت روگرداند. در تمام راه برگشت به خانه صدای طبل را می‌شنیدم، و زوزه نی‌لبک و ناله‌ "برادران رحم کنید!" و صدای خشمگین و توأم با اعتماد به نفس کلنل را که فریاد می‌زد: «یواش می‌زنی؟ یواش می‌زنی؟» و قلبم چنان آکنده از انزجار بود که چندین بار از حرکت ایستادم و حس می‌کردم از وحشت صحنه‌ای که دیده‌ام از پا درآمده‌ام. به خاطر نمی‌آورم چگونه به خانه رسیدم و به رختخواب رفتم. اما به محض این‌که می‌خواستم به خواب بروم از دیدن و شنیدن آن صحنه‌ها و صداها از جا می‌پریدم. در مورد کلنل فکر کردم: «لابد او چیزی می‌داند که من نمی‌دانم. اگر از آنچه می‌داند آگاهی داشتم، به آن چه دیدم باور می‌آوردم و دیگر آزارم نمی‌داد. اما هر چه بیشتر به آن فکر کردم کمتر دریافتم که کلنل چه چیزی را می‌دانست و سرانجام عصر روز بعد و تنها پس از آن‌که به دیدار یک دوست رفتم و آن‌قدر با او نوشیدم که سیاه مست شدم، توانستم به خواب بروم.

شاید فکر کنید بعد به این نتیجه رسیدم که شاهد عملی شرورانه بوده‌ام. آه، نه، من تنها فکر کردم:«اگر این کار از طرف همه با چنان عزم راسخ و تشخیص قاطع بر لزوم انجامش صورت گرفته بود، باید از این جهت باشد که آن‌ها چیزی می‌دانستند که من نمی‌دانستم.» و کوشیدم دلیل آن را بیابم. اما هر چه کوشیدم نتوانستم و از آن‌جا که چیزی نیافتم نتوانستم طبق تصمیمی که داشتم به خدمت نظام بروم. و نه تنها به خدمت نرفتم بلکه در هیچ جای دیگری هم خدمت نکردم و همان‌طور که مشاهده می‌کنید به درد هیچ کاری نمی‌خورم.

یکی از ما گفت: «بله، ما می‌دانیم تو  به درد هیچ کاری نمی‌خوری؛ اما بگو بدانیم چند نفر هستند که به درد کاری می‌خورند اگر تو به درد هیچ کاری نمی‌خوری؟»

ایوان واسیلیوویچ با اندوهی صادقانه گفت: «راستش این حرف بی‌ربط‌ ست.»

پرسیدیم: «بسیار خوب؛ پس عشق تو به آن دختر چه شد؟»

"عشق من؟ از آن روز رو به کاهش گذاشت. او همان طور که اغلب به نظرم می‌آمد دل‌انگیز و رویایی بود، اما بلافاصله کلنل را در میدان مشق به یادم می‌آورد و همین به مرور رابطه‌مان را خراب و ناخوش‌آیند ‌کرد و موجب ‌شد کمتر به دیدنش بروم.  به این ترتیب عشق از میان رفت. بله، این بخت و بروزاتش است که  مسیر زندگی انسان را تغییر می‌دهد"و به عنوان نتیجه گیری گفت: «و شما می‌گویید...»  

 Encoreدوباره (به فرانسه)

( عزیزم(به فرانسه،Ma chère